بانوی خنده هم رفت.....

 

پروین سلیمانی هم درگذشت.

خبر مرگش را چندی پیش در نیمه شب ، داریوش نیکبخت به من گفت.

مرگ « بانوی خنده » ی ایران در هیاهوی انتخابات گم شد.

هر یک از بازیگران هنرمند سریال « دایی جان ناپلئون » که از دست می رود ، گویی عزیزی از خاندانم از دست رفته است. پروین سلیمانی مدت ها بود که بیمار بود و همچون واپسین هفته های « قمرالملوک وزیری » در کنجی درویش گونه روزگار به سختی می گذرانید. بگذریم که « قمرالملوک وزیری » دشواری و تنهایی بیشتر کشید.

به راستی اگر من و همانند من ، این « اکسیر حیات » - سریال دایی جان ناپلئون را می گویم - نداشتیم ، در این روزگار سرشار از نگرانی و ناگواری چه سان آرامش به چنگ می آوردیم ؟!؟

ننه آسپیران عزیز هم در آرامگاه آسوده خفت ؛ درست در روز و شب هایی که نه بر مرده ، که بر زنده باید گریست.

کی می دونه شاید شتاب داشت تا از جیره ی « آش خرده آجر و روغن مار هندی » ایمن بماند !!  

 

 

« بانوی خنده » : شادروان پروین سلیمانی 

فیلم « زنی در برلین » ، نمایانگر دستاورد واقعی دیکتاتور دیوانه برای ملت آلمان است

 

 

فیلم زنی در برلین : حکایت تلخ زنان و کودکان کشورهای اشغال شده

 

مدت هاست در اشتیاق تماشای فیلم « زنی در برلین » هستم.

شادروان دکتر بهنام ( عبدالحسین ) بهروان قول داده بود که این فیلم را هر گونه که شده برایم به چنگ آورد. هنوز نسخه ی دی وی دی این فیلم آلمانی به بازار نیامده است.

فیلم « زنی در برلین » تنها داستان زنان آلمانی نیست ؛ حکایت بسیاری از زنان کشورهای در طول تاریخ به اشغال درآمده است.

میهن ما نیز در درازای تاریخ به اشغال یونانیان ، تازیان ( اعراب ) ، مغول ها ، تاتارها ، ترک ها ، افغان ها ، شوروی و انگلستان درآمده است. کمترین تجاوز و هتک حرمت جنسی در جنگ جهانی دوم از سوی سپاه انگلستان نسبت به زنان ایران انجام شده است.

شادروان دکتر بهروان نسخه ی انگلیسی کتاب « زنی در برلین » را برایم از آلمان به ارمغان آورد اما مرگ نابهنگامش فرصت دست یافتن بدین کتاب را از من دریغ داشت.

اکنون باید دست به دامان ارسیا شوم تا در نخستین هنگام ممکن ، فیلم « زنی در برلین » را ولو بدون زیرنویس آنگلیسی برایم فراهم آورد.

فیلم « زنی در برلین » را باید با در پیش چشم و ذهن گذاشتن نماهای فیلم « پیروزی اراده » ی لنی ریفنشتال و صحنه های آغازین فیلم « شیرهای جوان » به تماشا نشست تا آدمی دریابد که ارمغان و دستاورد دیکتاتورهای خودشیفته و دیوانه در طول تاریخ برای مردمان شان به واقع چه بوده است !!

آری ، فیلم « زنی در برلین ( A WOMAN IN BERLIN ) »، به واقع همان روی دیگر سکه ی فیلم « پیروزی اراده ( TRIUMPH OF THE WILL ) » خانم لنی ریفنشتال است. 

این گونه است که جز شماری از اراذل و اوباش بیمار و دچار اختلال شخصیت آلمانی ، که در اندیشه ی گسترانیدن « نئونازی » هستند، دیگر کسی از هیتلر به نیکی یاد نمی کند !!! 

« زنی در برلین » را با ضجه های زنان و دخترکان و پسرکان بی پناه ایرانی به یغما برده شده در درازای تاریخ باید به تماشا نشست و همدلی ای تاریخی نمود. اما با این « سرشت شخصیتی آمیخته به ژن های ناهمگون و آشفته » چه می توان کرد که تربیت را درموارد فراوانی همچون گردکان بر گنبد می نماید ؟!؟  

 

 

زنی در برلین ، مرا به یاد زنان و کودکان بی پناه میهن بارها اشغال شده ام می اندازد

 

برای به دست آوردن دی وی دی فیلم ، گویا می توانید با پست الکترونیک  blogsky87@gmail.com نیز مکاتبه داشته باشید.

توطئه و ترور برای نجات میهن

 

توطئه برای نجات میهن : عملیات والکیری

 

 

سه هفته ی پیش فیلم « والکری » را دیدم. همچون همه ی فیلم های جنگ جهانی دوم ، با شور و اشتیاق ویژه به تماشای آن نشستم. فیلم به رخداد تاریخی « طرح ترور پیشوای بزرگ آلمان » می پردازد که اگر با کشته شدن « دیکتاتور دیوانه » همراه می شد ، ملت آلمان از پرداخت هزینه های بسیار سنگین یورش نهایی متفقین و اشغال آلمان از سوی ارتش سرخ شوروی رهایی می یافت.

هر چند از تماشای فیلم لذت بردم ، اما بسیار افسوس خوردم که ای کاش به جای « برایان سینگر » ، « اسپیلبرگ » این فیلم را ساخته بود و نیز این که چرا ایفای نقش هیتلر به هنرمند توانمند اتریشی « ‌Bruno Ganz » ( بازیگر نقش هیتلر در فیلم سقوط { DOWNFALL } ) سپرده نشده است؟!؟

اگر هیتلر در همین ترور و توطئه ی نیک خواهانه ی افسران ارشد ارتش آلمان کشته شده بود ، توافقنامه ی صلح بین دولت های در ستیز ۹ ماه زودتر پدید می آمد و به احتمال فراوان ، چندین میلیون زن و دختر ۸ تا ۸۰ سال آلمانی از دستور استالین مبنی بر تجاوزهای سیستماتیک و بی هویت سازانه ی دسته جمعی به هر زن و دختر آلمان اشغال شده ، نجات می یافتند تا برای دهه ها با شنیدن نام یا آوایی از شوروی و روسیه دچار نشانه های PTSD نشوند.

همچنین میلیون ها نفر از پسران و دختران جوان و مردان سالمند به ارتش فرا خوانده نشده و کشته و زخمی نمی شدند. در همین ۹ ماه بسیاری از مخالفان دیکتاتور دیوانه ی آلمان ، اعدام شده یا به اردوگاه های کار اجباری فرستاده شدند.

در پی تماشای این فیلم ، باید به تماشای DOWNFALL و  A  WOMAN FROM BERLIN  پرداخت تا این واقعیت درک شود که چرا دهه هاست ملت آلمان برای سالروز انجام عملیات والکری ( VALKYRIE ) - توطئه ی ترور نافرجام دیکتاتور بزرگ خودشیفته ی آلمان به دست افسران دلاور ارتش آن کشور - مراسم پاسداشت و بزرگداشت برگزار می کند و یاد آن دلاورمردان شیردل را زنده نگاه می دارد.

        

 

« سرگردان شده ها » : نمایی از رخدادهای اجتماعی ناگوار جنگ جهانی دوم در اروپا

 

 

فیلم « سرگردان » - برگزیده ی رسمی هیئت داوران جشنواره ی کن

 

سه چهار هفته ی پیش ، فیلم فرانسوی « سرگردان شده ها » را به زبان فرانسوی دیدم و از تماشای آن لذت فراوان بردم. فیلم فراز و فرود فراوانی نداشت و ریتم کند و آهسته و با ابهام به پیش رونده ی آن به خوبی با درون مایه و نام فیلم همخوانی داشت و بی آیندگی و درماندگی شخصیت نخست فیلم - مادر - و نیز دو فرزند و پسرک تیزرو را به بیننده منتقل می نمود.

( تماشای این گونه فیلم ها مرا به یاد محسن آزرم و امیر قادری می اندازد. حسرت می خورم که چرا نمی توانم همچون آنان در دیدن فیلم ها به روز باشم. به نوشته های محسن آزرم ، همچون کاراکترش دلبستگی فراوان دارم... )

فیلم به سرگردانی خانواده ی بازمانده ی یک افسر جزء ارتش فرانسه در جنگ جهانی دوم می پردازد که با خودروی کوچک شان از پاریس گریخته اند و به همراه پسرک نوجوانی از بمباران جنگنده بمب افکن آلمانی تن درست باقی می مانند.

تنش ها ، هراس ها و نگرانی های مادر که مسئولیت سالم نگاه داشتن تن و روان دو فرزند خردسال و نوجوانش را دارد ، پایان ندارد. زیبایی و گیرایی فیلم آن هنگام بیش تر می شود که در می یابیم که فیلم بر پایه ی داستانی واقعی ساخته شده است.

تماشای فیلم « سرگردان شده ها ( STRAYED  { به زبان فرانسوی : Les Egares } ) » را به آنان که همانند من شیفته و دلبسته ی تاریخ معاصر و به ویژه رخدادهای جنگ جهانی دوم هستند ، به گونه ای جدی سفارش می نمایم.

تنها اندکی از هم میهنان مان در طول هشت سال جنگ ، رخدادهایی این چنین را شاید آزموده باشند. به جز دلاورمردان و شیرزنان خوزستانی ، کردستانی ، کرمانشاهی و ایلامی به گمانم دیگر هم میهنان مان ، این گونه پریشانی و سرگردانی ها را تجربه نکرده باشند.

جنگ جهانی دوم ، اروپا و بخشی از آفریقای شمالی و آسیای شرقی را به خاک و خون کشید و هزاران آمریکایی را هم به کام مرگ فرستاد. تاریخ جنگ جهانی دوم ، دلبستگان فراوانی دارد. بسته ی گزیده ی بی بی سی درباره ی رخدادهای جنگ جهانی دوم در دوبی ، پانصد درهم ( یکصد و پنجاه هزار تومان ) به فروش می رسید. افسوس که بانگ بلند و نگاه خیره ی همسر ، جرأت و جسارت خرید را از من دریغ داشت. افسوس !

          

انسانیت ، معنویت ، خدمت ، خیانت و صداقت - همه با هم - در فیلم « معجزه در سنت آنا » !

 

نمایی از تبلیغات سیاسی دروغین حکومت خودکامه ی نازی در فیلم معجزه در سنت آنا

 

 

ده هفته پیش بالاخره فیلم « معجزه در سنت آنا » ی جناب « اسپایک لی » را دیدم. جنبه و درون مایه ی انسانی ( Humanistic ) و در عین حال ، معنوی ( Spiritual ) فیلم بسیار گیرا و دلنشین بود. به دو عنصر « تبلیغات سیاسی » و « خیانت به میهن » در این فیلم خوب پرداخته شده است. اما فیلم در عین پرداختن به انسانیت ، معنویت ، خدمت ، خیانت و در یک کلام « راست مداری ( صداقت ) » ، به واقعیت های فیزیولوژیک آدمیان ، یعنی خور و خواب و خشم و شهوت - که در نخستین پله و مرحله ی هرم نیازمندی آدمی ( هرم مازلو ) جا دارند - بسیار آشکار و واقع بینانه توجه نموده و آن ها را به نمایش سپرده است.

تماشای این فیلم را به همه ی خادمان و خائنان همه ی میهن ها ، پافشارانه ، سفارش می نمایم. شاید گزیده ی پیام فیلم را دریابند که می گوید :

      کریمان جان فدای دوست کردند        سگی بگذار ، ما هم مردمانیم !

 

فیلم درمانی ( بخش هفدهم ) : هر پنج شنبه در صفحه ی پزشکی روزنامه ی اعتماد

 

سود جستن از سینما در شتاب بخشیدن به درمان – بخش هفدهم

 

روزگار خوش کودکی

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

در شانزده شماره ، از چیستی « فیلم ( سینما ) درمانی » و چگونگی سود جستن از فیلم های سینمایی برای دست یافتن به آماج درمانی و شتاب بخشیدن به فرآیند روان درمانی نوشتم. اما شایسته و بهنگام است که از چگونگی سود جستن از کارتون ها و فیلم های سینمایی ساخته شده برای کودکان و نوجوانان در راستای درمان نه فقط کودکان و نوجوانان ، که بزرگ سالان نیز بنویسم.

سال های کودکی ، روزگاری فراموش ناشدنی و نوستالژیک برای بیش تر ما آدمیان است. بدین سان خاطرات ماندگار روزگار گاه شیرین و گاه تلخ کودکی ، به پناه گاهی ایمن تبدیل می شود که آدمی هنگام روبه رو شدن با دشواری های زندگی و از جمله واپسین لحظه های زندگی و شاید درست در پیشگاه و آستانه ی مرگ بدان پناه می برد تا اندکی آسوده و شادکام شود و لختی رهایی جوید.

چنین است که کارتون ها در ذهن بزرگ سالان به سان گوهرانی جاودانه رخ می تابانند تا بسیاری در آستانه ی  پدر و مادر شدن ، به جست و جوی آن ها بپردازند تا شاید به یاری این فانوس های خیال ، روزگار خوش کودکی را به گونه ای دوباره بگذرانند و آرام گیرند. این گونه است که من و نسل من نیز در این روزگار ناشادمانه و دشوار ، در اشتیاق تماشای دوباره ی کارتون « خپل و باغ گل ها ( James the cat ) » - با همان آوای نرم ، مخملی و از یاد نرفتنی « هوشنگ لطیف پور » - می سوزیم و مرهمی نمی یابیم. کارتونی که آموزگار خوب دوستی ، صلح و همزیستی مسالمت آمیز بود. صد شگفت و هزاران افسوس که این اثر ارزشمند در آرشیو پر طمطراق صدا و سیما ، درست هم چون سریال نوستالژیک و فراموش ناشدنی « سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن » شادروان نادر ابراهیمی چه آسان گرد فراموشی گرفت تا برای همیشه از دست برود !

کدامین ساخته ی سینمایی و تلویزیونی پیش و پس از انقلاب مان ، از دیدگاه روان شناسی کودک و نوجوانان و رشد و تربیت ، تا اندازه ی سریال خوش ساخت  « سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن »  ، پر مغز و نغز ، آموزنده و نکته سنج بوده است ؟ آیا نمایش دوباره ی این سریال – ولو با حذف و جرح های همیشه معمول – نمی تواند مرهم و درمانی برای « اختلال بحران هویت (  Identity Crisis ) فراگیر نوجوانان و جوانان و بزرگ سالان مان باشد ؟؟ آیا شمار فراوانی از تماشاگران و دلبستگان نوجوان این سریال ، به آزادمردان رها و دلاوری تبدیل نشدند که از نوشیدن شورابه های کویر و شناور شدن در گرداب های هایل اروند رود و باتلاق های مجنون ، ترس و هراس به دل راه ندادند ؟؟؟

کارتون ها و ساخته های سینمایی گروه سنی کودک و نوجوان ، درست همانند فیلم های سینمایی ارزش های درمانی فراوانی می توانند داشته باشند. این گونه است که هم اکنون دی وی دی بیشتر کارتون های قدیمی فراهم شده و خریداران بی شمار دارد. همین کارتون ها و فیلم های قدیمی – همچون « آوای موسیقی ( در ایران : « اشک ها و لبخندها » ) است که می توانند پدران و مادران میان سال را در کنار کودکان و نوجوانان شان آرام و دوستانه بنشانند و شکاف نسلی رخ داده در گذر فناوری و مدرنیته را کاهش دهند. کودکان و نوجوانان با خاطرات نوستالژیک پدر و مادر آشنا می شوند و با درک چیستی و چگونگی زندگی و شخصیت آن ها ، خواسته ها و رویاهای بی شمار خود را کاسته و در چارچوب می نشانند.

کارتون هایی همچون « سیندرلا » ، « گربه های اشرافی » ، « سپیدبرفی » ، « زیبای خفته » ، « پینوکیو » ، « سفرهای گالیور » ، « سندباد » ، « یوگی و دوستان » و ..... همه و همه در عین حال که بر پایه ی تکنیک رفتاری « پرت کردن حواس ( دیس ترکشن ) » برای پدر و مادر درگیر دشواری های اقتصادی ، اجتماعی ، فرهنگی و سیاسی زمانه ، لختی بی خیالی و اندکی آسودگی به ارمغان می آورند ، می توانند پایه و مایه ی آشتی خانوادگی و صلح و دوستی و همزیستی مسالمت آمیز شوند. هر چند به باور من ، ساختار روان شناختی نکته سنجانه ی کارتون « خپل و باغ گل ها » - به ویژه با آوای فراموش ناشدنی گرم ، نرم ، مخملی و روحنواز « هوشنگ لطیف پور » - این کارتون را از هر قرص و گرد آرام بخش و تسکین دهنده ای ، توانمندتر می نماید. به باورمن ، اکنون در این روزگار فراگیر شدن « زندگی مادی ( ماتریالیستیک ) » که « رقابت » را در همه ی عرصه های زندگی ، از جمله تحصیلی ، حرفه ای ، اجتماعی ، ورزشی ، سیاسی و ..... به « ستیز و کینه توزی » تا اندازه ی خرد و نابود نمودن رقیب تبدیل ساخته است ، همین کارتون « خپل و باغ گل ها » می تواند اثر نه فقط تسکینی ، که درمانی برای دست یافتن دوباره به ویژگی ها و سگال انسانی و نیک داشته باشد. آری ، « معنویت » - معنویت واقعی نیرومند و استوار ، و نه معنویت ظاهری ریاگونه و شکننده – گم شده ی زندگی این روزهای ماست. این گونه است که بدون هراس از پروردگار و نظام آفرینش الهی و نیز دراز شدن دماغ های خودمان و گشاد شدن چشمان مخاطبان مان ، آسوده دروغ می گوییم و سخن به یاوه و گزافه می کشانیم تا به هم بافتن اباطیل هنر و مد زمانه شود !! سیمای واقعی مان ، به چشم برزخی بسیار شنیده و در « کمدی الهی » دانته به تصویر کشیده شده ، درست همانند « مامفی جادوگر » شده است ؛ یگانه کاستی مان ، جارویی جت گونه و پرنده است !!!

ای کاش ، این « برخی » نرینگان ایرانی درون و برون میهن ، یک بار دیگر کارتون « گربه های اشرافی » را به تماشا بنشینند تا آیین جوانمردی و پهلوانی از دست رفته را بلکه از « آقای اومالی » بیاموزند تا به جای آن که در کوی و گذر با زشت ترین گفته ها ، زننده ترین متلک ها و بی شرمانه ترین پیشنهادها به پیشواز « دوشس ها و دخترکانشان » بروند ، با همت و فتوت ، به پشتیبانی جوانمردانه و فداکارانه از آنان بپردازند.

کارتون ها – این میراث ذهنی نوستالژیک و همواره سرشار برای ما آدمیان - را باید بیش از پیش پاس داشت و در شتاب بخشیدن به درمان از آن ها به نغز و نیکویی سود جست.     

        

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

گاه باید درد را نزد درمانگر نخست - پروردگار - برد و بردباری پیشه نمود

 

بسیاری از دوستان در تماس های تلفنی یا دیداری شان ، از آسودگی من درباره ی برآمد بیان شده ی انتخابات اظهار شگفتی می نمایند. واقعیت آن است که هنگامی که تیتر روزنامه ی « وطن امروز » را در چهارشنبه ی دو روز پیش از انتخابات دیدم ، به نیکی و فراست دانستم که نام میر حسین موسوی ، با وجود پشتیبانی میلیونی و سرشار ایرانیان ، به عنوان رئیس جمهور اعلام نخواهد شد. دانستم و نگفتم. تیتر این بود : « در تدارک آشوب خیابانی ، پس از شکست قطعی » !!

امروز به همه ی دوستان می گویم که :

در زندگی بارها بدین بیان رسیده ام که « عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم ». بارها و بارها و بارها پیشامدهایی را ناگوار دیدم و دردمند و ناراحت شدم ، اما پس از گذشت چندی دانستم که نیکویی بسیار بیش از آن چه که گمان می داشته ام ، در پیش بوده و من نا آگاه بوده ام.

هنگام دشواری و درشتی ، پناه گاهی استوارتر از پروردگار نیست.

بی گمان ، بخشی از برزخ و دوزخ و پردیس در همین دنیا است و کردار - چه پسندیده و زیبا و چه پلید و ناگوار - دیر یا زود به خود آدمی باز می گردد. 

گاه باید درد را نزد درمانگر نخست - پروردگار - برد و بردباری پیشه نمود تا او خود گره گشا شود و برآمد و فرجام نیکو و خوشگوار از پس پرده به در آید. 

فیلم درمانی ( بخش شانزدهم ) : هر پنج شنبه در صفحه ی پزشکی روزنامه ی اعتماد

 

فیلم درمانی : شتاب بخشیدن به درمان با سینما – بخش شانزدهم

 

فیلم درمانی در گستره ی ملی و فرا ملی

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

 

تاکنون آن چه در این ستون درباره ی فیلم درمانی نوشته ام ، همه در راستای شتاب بخشیدن به روند روان درمانی فردی بوده است؛ اما فیلم ها همان گونه که بر گروه های پر شمار آدمیان اثر گذاشته و خواست ها و دلبستگی های آن ها را دگرگون می سازند ، توانایی به چالش کشاندن باورها و طرح واره های شناختی جمعی اجتماع را نیز دارند. از این رو از فیلم ها می توان در راستای دگرگون ساختن و اصلاح اندیشه و شناخت گروه گسترده ای از مردمان سود جست.

امروزه شکاف اجتماعی - اقتصادی ژرف و سترگی در بین جوامع پیشرفته و اجتماعات در حال رشد دیده می شود ، که همین شکاف بستر مناسب و زمینه ی حاصلخیزی برای کاشت و پرورش اندیشه های تندروانه ی سیاسی – فرهنگی و مذهبی ست. پدیده ای که کشورهای پیشرفته ی استعمارگر ، آن را به عنوان « تروریسم جهانی » می شناسانند ، در واقع دستاورد و میوه ی طبیعی سیاست های استعماری خود آن ها از دیرباز است که در برآمدن شکاف ژرف اجتماعی – اقتصادی بین این جوامع پیش تاخته و اجتماعات عقب مانده ، نقش انکار ناپذیر داشته و هنوز هم دارد. یکی از فیلم هایی  که به خوبی ، نقش این گونه سیاست ها را در پیدایش و پرورش اندیشه ها و ایدئولوژی های تندروانه و افراطی نمایان می سازد ، فیلم « شیرهای جوان » با بازی به یاد ماندنی مارلون براندو است. این فیلم به زیبایی به چگونگی رشد و پرورش اندیشه و ایدئولوژی « نازیسم » و « نژاد برتر » در بستر حاصلخیز فقر اجتماعی – اقتصادی برآمده از فروداشت ( تحقیر ) آلمان در پی شکست در جنگ جهانی نخست می پردازد و نشان می دهد که کفاش آموزنده ی اسکی با کدامین آرزو و رویا دل به هیتلر و نازیسم می بندد و تا واپسین هنگام دست از جان فشانی و فداکاری در راستای ایدئولوژی فراگیر شده بر نمی  دارد. فیلم از کوهستان های آلمان به کویر صحرای آفریقا می رود و کمی آن سوتر از اردوگاه های « کشتار صنعتی » با مرگ دور از انتظار قهرمان پیش تر دل باخته و هم اکنون دست شسته از ایدئولوژی نازیسم و نژاد برتر پایان می یابد. فیلم البته به فروداشت ( تحقیر ) های رایج مردانه در سربازخانه نیز می پردازد و نشان می دهد که چه سان سرباز ریز نقش آمریکایی ، به دلیل ظرافت پیکری و لطافت روحی – روانی و هم چنین گرایشش به کتاب و ادبیات – از جمله « اولیس » جیمز جویس – مورد نکوهش ( توهین ) و فروداشت ( تحقیر ) قرار می گیرد تا از کوره در برود و شکیبایی همیشگی اش رو به خشم و ستیز نهد.

دو فیلم تازه ساخته و به نمایش سپرده شده ی « پرش ( جامپ ) » و « آمین » نیز دو نمونه ی برجسته ، بارز و فراموش ناشدنی ای هستند که به گونه ای زیبا و گیرا به چگونگی رشد و پرورش اندیشه های مسیحی یهودستیزانه ، نه فقط در آلمان که در سراسر اروپا ، می پردازند. این دو فیلم ، آشکارا نشان می دهند که برپایی و استواری اندیشه ی « کشتار فراگیر نژاد نجس و فرومایه » ، تنها برخاسته از آیین رباخواری شماری از یهودیان آلمان و اروپا و شکاف اجتماعی – اقتصادی برآمده از آن نبوده و کینه ی کهنه ی کشیشان تندرو و افراطی مسیح مسلک یک پای نیرومند و اثرگذار داستان بوده است. هر چند بسیاری از دیگر فیلم ها ، همچون فیلم نوستالژیک « آوای موسیقی ( در ایران : اشک ها و لبخندها ) » به خوبی نشان می دهد که چه گونه اندیشه و ایدئولوژی های تندروانه و افراطی نخست مردمان توده ی درگیر فقر اقتصادی و فروداشت اجتماعی را در بر می گیرد. خدمت کاران خانه ، پستچی پستخانه و پلیس پایین نگه داشته شده ی اتریشی نخستین کسانی هستند که دل و جان به آیین و اندیشه ی نو برآمده ی « نازیسم و نژاد برتر » می بندند تا ابرمرد اهورایی از دیرباز وعده داده شده شان – هیتلر – نجات دهنده شان از ناکامی های ژرف و فراگیر باشد. فیلم های فراموش ناشدنی ای همچون « فهرست شیندلر » ، « پیانیست » ، « زندگی زیباست » و .... تنها به برآمد این پدیده ی اجتماعی می پردازند و ریشه ها و سرچشمه های آن را چندان مورد واکاوی و پرسش قرار نمی دهند.  آن چنان که فیلم هایی همانند « نبرد اوکیناوا » و « نامه هایی از آیووجیما » به دستاورد سیاه و برآمد ناگوار بلندپروازی های خودبزرگ بینانه و خودشیفته وار دولتمردان و امپراتور ژاپن می پردازند و به کنجکاوی و پرسش درباره ی چیستی و چگونگی زاده شدن ، رشد ، پرورش و گسترش این گونه اندیشه ها نمی پردازند.

پوچ بودن چیستی ( ماهیت ) و درون مایه ( محتوا ) ی این گونه آیین ها و اندیشه های رهایی بخش ایدئولوژیک را به خوبی می توان در فیلم های « سقوط هیتلر » ، « والکری » و « دشمن پشت دروازه ها » به تماشا نشست. به باور من ، تماشای هشیارانه ی فیلم های نام برده شده در این نوشتار و اندیشیدن ژرف درباره ی آن ها به خوبی می تواند طرح واره های شناختی فردی و جمعی توده های مردمان جوامع در حال رشد را به چالش کشانیده و آنان را از فروافتادن در گرداب جاه طلبی های ملی و مرداب سرفرازی جویی های شتابان رهایی بخشیده و از ننگ و نابودی جمعی و ملی نجات دهد.

بی گمان ، فیلم مستند اما سفارشی « پیروزی ( سرفرازی ) اراده » ساخته ی ماندگار و تاریخی خانم « لنی ریفنشتال » - که به جشن ها و آیین های کنگره ی سوم حزب نازی و قدرت گیری جاه طلبانه ی هیتلر می پردازد – نمونه ی بی همتایی برای فیلم درمانی گروهی ، بلکه « فیلم درمانی ملی و فرا ملی ( بین المللی ) » خواهد بود؛ البته چنان چه تماشای آن با تماشای فیلم فراموش ناشدنی « سقوط » اولیور هیرش بیگل دنبال شود. فیلم « پیروزی ( سرفرازی ) اراده »  آشکارا خروش و جوشش پسرکان نوخاسته و کوشش و پویش دخترکان نوباوه ی آلمانی را در راستای زنده کردن دوباره ی آلمانی سرفراز و توانمند نشان داده و رژه ی صلح جویانه و آبادانی گستر سربازان آلمانی را ، نه تفنگ بر دوش که « بیل بر دوش » ، برای همیشه در تاریخ ثبت نموده و ماندگار می سازد. به باور من ، گیرا ترین و نامیرا ترین نمای فیلم ، سکانس در پی رژه ی « بیل بر دوش » سربازان آلمانی ست که با فریاد نفر به نفر سربازان آلمانی همراه می شود. غریوی که در سال 1932 – درست هفت سال پیش از یورش وحشیانه ی سپاهیان آلمان نازی به لهستان و آغاز جنگ جهانی دهشتناک دوم – سر به آسمان می کشد که : « از کوه به کوه ، از دشت به دشت ، از صحرا تا دریا ، پیاده با پا ، بیل بر دوش خواهیم شتافت و درخت شکوفایی و آبادانی ، صلح و دوستی ، برابری و برادری را در سراسر آلمان و اروپا خواهیم نشاند. » 

از این فیلم ها و فیلم های قدیمی تری همچون « دزیره » و « جنگ و صلح » ، افزون بر شتاب بخشیدن به روان درمانی فردی ، آشکارا می توان در راستای شتاب بخشیدن به روان درمانی گروهی ، ملی و فرا ملی ( بین المللی ) نیز سود جست تا « ناپلئونیسم ، استالینیسم و هیتلریسم » دوباره بر سرنوشت ملت ها چیره نشده و تراژدی های تلخ پیش تر آزموده شده ، در پرتو پند آموزی از این آیینه های عبرت ، دوباره و شاید به گونه ای ناگوارتر آزموده نشوند.        

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

جرم و گناه مان ، برگزیدن گزینه ای جز گزینه ی آن هاست

 

در مصاحبه با روزنامه روزان ، پنج روز پیش ، پیش بینی ام را گفتم: « میر حسین موسوی با 58 درصد آرا بر احمدی نژاد با ۳۲ درصد آرا پیروز خواهد شد. کروبی 9 درصد و محسن رضایی 1 درصد آرا را از آن خود خواهند نمود. » 

هر چند من محسن رضایی را مرد پیروز و سرفراز مناظره ها می دانم ، اما ارزیابی من چنین است که میر حسین موسوی در همان دور نخست پیروز خواهد شد ، البته اگر ....... 

اما باور کنید یک دهم آن چه که از تحریم کنندگان انتخابات و برخی - البته برخی - هواداران کروبی دشنام و ناسزا و ریشخند برای مان اس ام اس شد ، از هواداران احمدی نژاد نشد.

امیدوارم هر چه زودتر این انتخابات پایان یابد ، تا همه در کنار هم بار دیگر زندگی همیشگی را در پیش گیریم. من به موسوی رای می دهم ، چون با ادله و اندیشه او را برگزیدم. شما نیز آزادید هر کاری دوست دارید ، بکنید. اما اگر تحریم کنندگان می پسندند که دیگران را از شرکت در انتخابات و سرنوشت شان باز دارند ُ این کار با پرخاش و ریشخند و ناسزا انجام نخواهد شد !!!

در پاسداشت یک ایران بد ( صفحه ی علم روزنامه ی اعتماد )

 

 

نگاهی به کارنامه ی خیریه ی بهداشتی – درمانی دکتر بهروان

 

 

در پاسداشت یک ایران بد

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

 

چهل روز از روزی که خبر درگذشت قلندر چابک و تیزهوش شوک زده ام کرد ، می گذرد. باورم نمی شود که پیرمرد بیش فعال و هایپرتایمیک ، در گور آرام گرفته باشد. مرگ نابهنگام هر بزرگوار تندرست و سرخوشی ، به سادگی باورکردنی نیست.

با دکتر بهروان درست در تعطیلات نوروزی هشتاد و هفت ، از طریق پسر عمویم  ، ارسیا اوحدی ، که نزدیک به سه دهه است که در آلمان روزگار می گذراند ، آشنا شدم؛  . آشنایی و دیدار نخست من با پیرمرد بی قرار میهن دوست ، در کافی شاپ هتل شاه عباس ( مهمان سرای عباسی ) اسپهان رخ داد. در نسیم خوشایند نوروزی ، به همراه ارسیا و داریوش نیکبخت ، از کرانه ی دل انگیز زنده رود گذشتیم ، چهارباغ عباسی را طی نمودیم و به مهمان سرای عباسی – این یادگار ماندگار شادروان استاد ارحام صدر برای ما اسپهانیان – رسیدیم. پیرمرد رو به مردم نشسته بود و با اشتیاق خاصی هم میهنان را نگاه می کرد. نگاهش به کودکانی که کنار نشیمن پدر و مادر شیطنت می کردند ، دوخته شده بود. پیدا بود که پشت چشمان سرزنده اش ، ذهن درگیر مفاهیم و اندیشه هایی ژرف است. ارسیا ، من و داریوش را به این کنشگر ( فعال ) کوشا و دلسوخته ی ایران معرفی نمود.

ارسیا با اشتیاق و احترام خاصی از دکتر برای من و داریوش سخن می گفت. کوشش داشت تا جایگاه شناخته شده ی دکتر بهروان را در میان ایرانیان ساکن اروپا ، آن چنان که باید و شاید ، به ما بشناساند. پیرمرد با فروتنی از پیشینه ی خود سخن گفت. لیسانس « کشاورزی » با گرایش « اقتصاد کشاورزی » را در آلمان گرفته بود ، اما سپس دو دکترا ( PhD ) ، یکی در فلسفه و دیگری در جامعه شناسی را از دانشگاه های گیسن و فرانکفورت گرفته بود. پس از چهل سال استادی گروه فلسفه و جامعه شناسی بازنشسته شده بود ، اما تا هنگام مرگ به کار پژوهش برای این دو دانشگاه مشغول بود. می گفت که از اعضای کوشای جبهه ی ملی ایران در اروپا و کنفدراسيون جهانی محصلين و دانشجويان ايرانی ( اتحاديه ملی )  بوده و چند سال سرپرستی آن دو را در اروپا داشته است. یک بار هم در اعتراض به سرکوب وحشیانه ی سازمان اطلاعات و امنیت کشور ، با گروهی از دانشجویان ملی مخالف نظام شاهنشاهی پهلوی ، سفارت ایران در لندن را برای مدتی به اشغال خویش درآورده بودند. کاری که می گفت بدان انجامیده بود که نظام شاهنشاهی ، گذرنامه ی ایرانی او و دوستانش را باطل و توقیف نماید. بدین ترتیب او سال ها حق ورود و خروج از ایران را نداشته است.

در دوران ریاست جمهوری خاتمی ، فرصتی برایش فراهم شد تا پس از « چهل سال استادی گروه فلسفه و جامعه شناسی دانشگاه های آلمان » به سرزمین مادری اش بازگردد و بماند.

برخی از پیش کسوتان جبهه ی ملی ایران به استقبالش آمده بودند تا برای کار و کنش سیاسی بدان ها بپیوندد ، اما او خود را « یک بازنشسته ی سیاسی » برشمرده بود و عنوان نموده که شگفت انگیز است که در ایران کار و کنش سیاسی سن بازنشستگی ندارد. با پافشاری خاصی می گفت : « درست نیست سرنوشت یک کشور را به جای جوانان پخته و پا به میان سالگی گذاشته ، پیرمردان به دست بگیرند. » پافشارانه باور داشت که در سیاست هم باید سن بازنشستگی وجود داشته باشد. شایسته می دانست که مردان و زنان سیاسی پس از گذر از سن بازنشستگی سیاسی ، رو به کنش های علمی ، فرهنگی و اجتماعی و از جمله کارها و سرگرمی های خیریه آورند.

او در عمل ، خود را وقف آبادانی موقوفات خانوادگی پدرش در کوهپایه و نهوج نموده بود. درمانگاه مخروبه ی کوهپایه را تبدیل به کلینیک ، بیمارستان و زایشگاه شبانه روزی مجهزی کرده بود و حمام عمومی مخروبه را به کتابخانه ای شایسته و درخور تبدیل ساخته بود. او خود چندین کتاب نوشته بود و سال ها ستون نویس و تحلیل گر ثابت صفحه های سیاسی و اقتصادی روزنامه ی اشپیگل آلمان بود. در طول یک سال دوستی و آشنایی نزدیک مان ، بارها به او اصرار کردم تا هر از چند گاهی با روزنامه ها و ماهنامه ها - دست کم درباره ی اقتصاد کشاورزی و کویر زدایی در ایران - برای روزنامه ها بنویسد. می گفت خسته است و دیگر فقط می خواهد به نوشتن کتاب پژوهشیی برای دانشگاه محل خدمتش در آلمان ، کویرزدایی با کاشت انار و کنش های درمانی خیریه اش بپردازد. دیگر سودای نام آوری را سپری ساخته بود. باور داشت که همین جوانان و نوجوانان ایرانی موتور و پیش ران رشد ، رنسانس ، دگرگونی و بالندگی خاورمیانه خواهند شد. 

 آرزو داشت تا بتواند بر پایه ی لیسانس اقتصاد کشاورزی که در آلمان گرفته بود ، بتواند به سهم خود ، پایه های اقتصاد کشاورزان نگون بخت و تنگ دست پیرامون کویر را از طریق آموزش و فراگیر نمودن آبیاری قطره ای و کاشت انار بنیانی نیرومند بخشد. با عشق و علاقه ی خاصی از کوشش خود در کاشت انار در کویر سخن می گفت. آبیاری قطره ای را در کنار قنات  - این سلاح باستانی ستیز تاریخی مردمان سرزمین پارس با کویر  - جنگ افزاری نوین برای نجات کشاورزی در آستانه ی نابودی پیرامون کویر برمی شمرد.  « صنعت کاشت ، برداشت ، بازآوری و فرآورده سازی انار » را نسخه ی نجات بخش اقتصاد کشاورزی ایران از نابودی در روند کویرزایی می دانست .در پایان هم چکیده ای از  کارنامه ی خیریه ی خود در بهداشت و درمان مردمان تهی دست ایران را با فروتنی بر زبان راند. هنگام سخن گفتن از کنش های درمانی و مددکارانه اش ، چشمان تیزبین و ژرف نگرش درخشش خاصی داشت. می گفت بسیار شادمان و شیرین کام است که توانسته در چند سالی که به سرزمین مادری اش بازگشته ، به اعتبار دوستی ای که با شماری از جراحان  نام آور اروپا از سال ها پیش داشته است ، سالی دو سه گروهی از زبده ترین جراحان چیره دست پلاستیک و ارتوپدی را گرد هم آورد تا به ایران بیایند و هر بار به مدت دو هفته برای نیازمندان و دردمندان تهی دست ، که توانایی پرداخت میلیون ها تومان پول جراحی های دشوارشان را ندارند ، جراحی های رایگان انجام دهند.

  

 

خود را « سرباز کوچک میهن » می نامید. به او گفتم که من « سرباز کوچک میهن » را « ایران بد » نام نهاده ام. این ایده را پسندید و در آرزوی من که هر ایرانی ، « ایران بدی » مسئول و منعهد باشد ، صمیمانه شریک شد. دوستی و آشنایی ما اندکی بیش از یک سال به درازا نکشید اما گفته ها و کردارش بر آن گفتار در زندگی اش برای من انگیزه های در ایران ماندن و مهاجرت نجستن را دوباره زنده و نیرومند ساخت. هنوز هم مرگ پیرمرد پر انرژی و هایپرتایمیک و بیش فعال را که در 67 سالگی ، به ناگاه در آب یخ قنات شیرجه می زد و چابک تر از گربه از شاخه های نازک و بلند بالای درختان و از دیوار چندمتری ی راست و یکدست خود را بالا می کشید ، باور ندارم !

سودای آن داشت تا تیمی از جراحان پلاستیک لگن را برای آموزش جراحان ، اورولوژیست ها و متخصصان زنان و زایمان به ایران بیاورد تا جراحی پلاستیک ترنس سکشوال های دردمند این سرزمین رشد و پیشرفت پیدا کند. افسوس که این آرزو و امیدش به انجام رایگان این گونه جراحی ها از سوی تیم دوستان آلمانی اش در ایران میسر و ممکن نشد. چه فرصت کارآمد و سودمندی از بیماران دردمند دچار اختلال هویت جنسی در ایران دریغ شد ! 

دکتر بهروان پزشک نبود ؛ اما به تنهایی ، بسیار بیش از بسیاری از پزشکان این اجتماع آشفته و پریشان برای سلامت ، بهداشت و درمان سرزمین مادری اش کوشید. گمان نکنم یادی از دکتر بهروان در معاونت درمان دانشگاه های علوم پزشکی اسپهان ، کرمان ، زنجان ، فارس و .... که شاهد جراحی های رایگان گروه جراحان « اینترپلاست » آلمان برای دردمندان نگون بخت و تهی دست استان های شان بودند ، ماندگار شود. چه اگر چنین بود آگهی تسلیت و پاسداشتی در روزنامه ها از سوی ایشان پیش چشم و ذهن مان می نشست ، اما اطمینان دارم که دردمندان تهی دست و نگون بختی که او بی هیچ چشمداشت مادی و حتی معنوی برای شان درمان و مرهم به ارمغان آورد ، هرگز قلندر کوشا و مهربان را فراموش نخواهند نمود. روحش شاد و یادش گرامی باد. 

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی