دشمنان صمیمی : نمایی از چالش و کشمکش تاریخی « اشغالگری - آزادی خواهی »

 

 

پس از گذشت ماه ها از خرید دی وی دی فیلم « دشمنان صمیمی ( Intimate Enemies ) » ، فرصتی دست داد تا آن را به تماشا نشینم.

چه کنم ؟ از ۱۳۷۷ تاکنون آنتن تلویزیون ندارم و جز « شب های برره » و چند بخش از « مرد هزار و یک چهره » و « مرد دوهزار و یک چهره » را بیشتر از صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران ندیده ام.

اهل ماهواره هم چندان نیستم؛ از ماهواره - تا پارازیت ها نبودند - تنها به چند کانال سینمایی ، مزو ( موسیقی کلاسیک ) ، طبیعت و سفر دلبستگی داشتم. اکنون سه چهار ماهی ست که همان ها هم نیستند. برنامه های « بهنام ناطقی » از این قاعده مستثنا بود. رویکردهای درونگرایانه ی اسکیزوئید - آسپرگر گونه ی او را با خودم آشنا می یافتم و دلبستگی اش به سینما ، تئاتر و موسیقی.

اکنون از کانال های ماهواره ، تنها پارازیتش نصیب اعضا و جوارح اسفل و اعلای پیکرمان می شود.

پس در این گریز خبری و اطلاعاتی ، من مانده ام و موسیقی و دی وی دی های بی کپی رایت پیاده روهای تهران !

پس از این حاشیه پردازی همچون همیشه کمی تا قسمتی عامدانه و مجبورانه ( !! ) ، به فیلم « دشمنان صمیمی » می پردازم که الحق و الانصاف ، چهره ی گویایی از امپریالیزم جهانخوار نشان داده است. آری هر بار به پاریس و فرانسه می اندیشید ، صحنه هایی از این فیلم تماشایی و تاریخی را پیش ذهن نشانید !

آری ، زخم ها و جوشگاه های جنگ ، پایدار و ماندگارند و در درازای دهه ها و سده ها و بلکه هزاره ها باز می مانند !!

نماهایی از فیلم که سادومازوخیست شدن نهایی بازجویان و شکنجه گران ارتش فرانسه را در پی شکنجه ی اسیران ارتش آزادی بخش الجزایر نشان می دهد ، در کنار نماهایی که به پیکرهای سوخته ی مبارزان در اثر بمب های بنزینی ناپالم و فسفری می پردازد و همچنین نمای پایانی فیلم ، از اثرگذارترین نماهای فیلم « دشمنان صمیمی » هستند.

شاید فیلم در ژانر جنگی ، اثر درخشانی نباشد و به دلیل روایت داستان از تمی خسته کننده برخوردار باشد ، اما در بحث تاریخی چالش و کشمکش « اشغالگری - آزادی خواهی » اثر فراموش ناشدنی ای برشمرده می شود.

تماشای فیلم را به همه ی دوست داران سینمای جنگ ستیز ( ضد جنگ ) و ژانر تاریخی ، پیشنهاد می کنم.

 

 

 

 دشمنان صمیمی   

 

فیلم « زنی در برلین » : ارمغان نهایی هیتلر و حزب نازی برای زنان و مردان آلمان زمین

 

 

بالاخره پس از ماه ها انتظار فیلم « زنی در برلین » را چند هفته پیش به تماشا نشستم. فیلم از روی کتابی مستند به همین نام ساخته شده است.

ماه ها بود که اشتیاق تماشای « ارمغان نهایی » هیتلر و فاشیست های نازی برای زنان و مردان آلمان زمین را داشتم !

فیلم را دیدم؛ حکایت دردناک اشغال و تجاوز سرزمین مادری ، از سوی لشکر بیگانه.

داستانی که بارها و بارها در طول تاریخ این سرزمین ، در پی هر شکست و اشغال و لشکر کشی بیگانه ، برای مردمان ایران زمین رخ داده است.

این گونه است که امروزه چهره و سیمای ترک و تاتار و تازی ( عرب ) و مغول و افغان و ازبک و یونانی و ... فراوان پیش چشم و ذهن مان می نشیند.

شگفتا که مردان جنگی روس ، در دو جنگ جهانی نخست و دوم ، به هر سرزمین که دست یافتند - از جمله استان های شمالی ایران زمین خودمان - بنای غارت و تجاوز گذاشتند و در هیچ دوره ی تاریخی ، کسی در اندیشه ی گرفتن خسارت و غرامت و یا دست کم عذرخواهی ، بردباری و تدبیر ننمود.

این گونه است که مردمان اروپا ، در همان جنگ جهانی دوم ، هراس شان از لشکر روسیه ی شوروی هم اکنون فروپاشیده ، کمتر از سپاه اس اس آلمان نازی نبود. روس ها مردمان خودداری در برابر لذت و عصیان نیستند. تندروی شان در نوشیدن الکل و شیوع گسترده ی وابستگی به الکل ( الکلیسم ) و سپس مواد مخدر و محرک ، نماد و گواهی بر این ادعاست.

هر ملتی که به روسیه ی شوروی لنینیستی - استالینیستی پناه برده و اطمینان کرده است ، در درازای تاریخ ، دستاورد و توشه ای جز چپاول و تجاوز و یغما ، نداشته است !!

فیلم « زنی در برلین » ، هر چند آن چنان که باید و شاید به این تراژدی تاریخی پرداخته نشده است ، اما همین گزیده مشت ، خود ابزاری برای به چنگ آوردن خروار است.

تماشای فیلم پندآموز « زنی در برلین » را در کنار خواندن داستان کوتاه « سایه ی مغول » شادروان صادق هدایت ، به همه ی دوست داران ژانرهای سینمایی تاریخی و جنگی به گونه ای پافشارانه سفارش می کنم.......

 

 

زنی در برلین : ارمغان نهایی هیتلر و حزب نازی برای زنان و مردان آلمان زمین !!

 

نقدی روانشناختی بر نمایشنامه ی « با من مثل باران حرف بزن و بگذار تا بشنوم » اثر تنسی ویلیامز

 

تحلیل روانشناختی شخصیت های نمایشنامه ی « با من مثل باران حرف بزن و بگذار بشنوم » اثر تنسی ویلیامز

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

در این نمایشنامه ، همچون نمیشنامه ی « فریاد ققنوس » با قاطعیت نمی توان درباره ی ویژگی های شخصیتی مرد و زن نمایشنامه ، دسته بندی و گونه ی ویژه ای را بیان کرد. چه مردان دارای ویژگی های شخصیتی کلاستر B – شامل شخصیت های جامعه ستیز ، مرزی – آشوبناک ، خودشیفته و نمایشگر – و نیز کلاستر C ، به ویژه شخصیت های مردم گریز – پرهیز گرا و وابسته – منفعل ، و نیز دو شخصیت افسرده – منتقد و پرخاشگر – منفعل همگی احتمال فراوانی برای ابتلا به وابستگی ( اعتیاد ) به الکل دارند.

وجود نوعی نزاکت ، نوعی ملایمت ظاهری در مکالمات ، خواست او مبنی بر این که « خشونت باید از بین برود » و موقرانه رد و بدل شدن لیوان بین شان ، می تواند بیشتر نشانی از شخصیت های مردم گریز – پرهیز گرا ، وابسته – منفعل و یا افسرده – منتقد باشد. چرا که چنان چه پر رنگی ویژگی های شخصیتی کلاستر B ، در اندازه ای باشد که به وابستگی ( اعتیاد ) به الکل بینجامد ، فرد مورد نظر از بی ثباتی و آشفتگی عاطفی – هیجانی بیشتری برخوردار خواهد بود و گفتارهای خشمگینانه تر و کردارهای پرخاشگرانه تر خواهد داشت.

نمادهای بیرونی آغاز نمایشنامه - باران ، کبوتر و کودک آوازخوان - نیز همگی حکایت از ملایمت و معصومیت دارند. مردی که بارها در هنگامه های نهایت مستی ، آن زمان که بی هوش و حواس بوده است ، مردم بر سرش بلاهای وحشتناک آورده اند، با لگد به جانش افتاده اند ، داخل یک وان پر از یخ و آبجو گذاشته اند ، تمام موهایش را تراشیده اند و داخل یک سطل زباله چپانده اند ، نمی تواند آدمی نیرومند با آتشدان شخصیتی سترگ همچون شخصیت های جامعه ستیز ، مرزی – آشوب ناک و یا خودشیفته باشد؛ نشانی از ویژگی ها و نمادهایی که بتوان او را دارای ویژگی های پر رنگ شخصیت نمایشگر و یا پرخاشگر – منفعل هم دانست ، پیش چشم  و ذهن نشسته است.

او بیشتر به آدمی تنها ، ناکام ، سرخورده و افسرده از کلاستر C و یا شخصیت افسرده می ماند  که هر بار به اتاق وارد می شده ، یک نفر از در دیگری برون می رفته و تا او به سوی در می شتافته و آن را می گشوده ، در آسانسور بسته می شده است. او می مانده و تلویزیون و گرامافونی که هر دو نه چندان هدفمند ، برای پر کردن سایه ی هراس انگیز تنهایی روشن بوده اند و چرخ دستی های زیادی انباشته از وسایل پذیرایی. مرد هر بار از این فضاهای هراس برانگیز و نادوست داشتنی تنهایی سخن بر زبان می راند ، زن که مبتلا به پرنوشی ( پلی دیپسی ) روانی ست ، نفس نفس زنان جرعه ای آب برای اطفای بیشتر اضطراب تا تشنگی می نوشد. آب برای زن مایه و سرچشمه ی آرامش است؛ چه درون لیوان ، چه مثل باران و چه کنار دریا.

در شهر امنیتی درست و حسابی نیست ؛ در شهر آدم ها از هم دور می افتند و در هیاهو گم می شوند. شتاب زندگی پر دردسر و هزینه در شهر، آرامش از آدمیان ربوده است اما در شهرستانی ساحلی و دوردست می توان به حال خود ، آهسته و آرام ، پیوسته روزگار را گذراند و ملال تنهایی های هر روزه را پذیرفت. مرد هم اکنون منتظر و مشتاق شنیدن است؛ شنیدن داستان زندگی از دست رفته ی زنی که بازوی برهنه ی لاغرش از آستین کیمونوی صورتی نخ نمایش برون می افتد تا لیوان آب را بردارد اما وزن لیوان کل پیکر او را به جلو می کشد. گویا از زن چیزی باقی نمانده یا تنها اندکی باز مانده است. مرد بی صبرانه مرثیه ی بدبختی هایش را می گوید و زن صبورانه گوش می دهد و دلشوره ها را هر بار با نوشیدن جرعه هایی از آب داخل لیوان فرو می نشاند. مرد می خواهد تا زن مثل باران با او حرف بزند و بگذارد بشنود در حالی که آن جا به شکم دراز کشیده تا حتا نگاهش به نگاه زن نیفتد. حتا اکنون که سرزنش ( نکوهش ) و پشیمانی ( ندامت ) هم از دست رفته است و تنها پیری تغییرناپذیر و ناامید کننده باقی مانده است. پس به شکم می غلتد ، یک بازویش را از تخت آویزان می کند تا دلشوره ها را گهگاه با طبل زدن بند انگشتانش روی زمین بزداید. احساس گناه و ندامت وجدان از گفتارش پیداست : « از آخرین باری که با هم حرف زدیم ، مدت مدیدی می گذرد. حالا همه چیز را برایم بگو. در این سکوت طولانی به چه فکر می کردی ؟ ... همان موقع که من ، مثل یک کارت پستال کثیف در شهر پاس داده می شدم... برایم بگ. با من حرف بزن... » شاید مرد می خواهد تا بغض فرو خورده و اندوه انباشته ای ، که به ابرهای پر بارانی که هنوز بارش را شروع نکرده اند می ماند ، بشکند و ببارد تا آب شدن و محو شدن و با باد رفتن ذره ذره از وجود ( تن و روان ) زن پایان یابد؛ شاید زن اندکی از نیرو و سلامت از دست رفته را باز یابد. زنی که به نظر می رسد وزن لیوان هم او را می کشد.

و زن آغاز به گفتن می کند، مثل باران ، راست و زلال. از سفری که بارها و بارها خواست انجام آن را داشته و چگونگی اش را در ذهن آزموده است اما گویا هر بار انجامش را تا شنیدن از اخبار مردی که او را رهایش کرده ، به عقب انداخته است. شاید هم دریافت نکردن یک چک هفتگی یا ماهانه ی معتبر سبب تاخیر سفر بوده است. چرا که زن از وقتی مرد ترکش کرده است ، چیزی غیر از آب نخورده است؛ هیچ چیز مگر کمی قهوه که آن هم تمام شد و فقط آب ماند. زن با سود جستن از مکانیزم دفاعی « خیال پردازی ( Fantasy ) » بدان امید بوده است که دلواپسی ها در این سفر ، با اسمی ساختگی ، به یک هتل کوچک ساحلی از بین خواهند رفت. گر چه اتاق آن سرد و تاریک و پر از زمزمه ی باران باشد. زن بلندپرواز نیست؛ کمی هم سخن شدن با بانوی پیر کوچک خدمتکار ، به امانت داشتن کتاب از کتابخانه ، تمیز بودن لباس ها ، هر روز عصر قدم زدن کنار ساحل ، و نشستن نزدیک چادری که گروه موسیقی تا تاریک شدن هوا در آن جا برنامه اجرا می کنند ، و داشتن اتاقی بزرگ با پنجره ها و کرکره های بلند که بتوان همواره صدای باران را از آن شنید ، برایش کافی ست تا بسیار آرام باشد. پس حتا روزنامه هم نخواهد خواند و به رادیو گوش نخواهد داد. کوچک ترین اطلاعی از آن چه در دنیا می گذرد ، نخواهد داشت. با سود جستن از مکانیزم دفاعی « کناره گیری و تنهایی جویی ( Isolation ) » حتا متوجه گذشت زمان هم نخواهد شد تا این که یک روز به آیینه نگاه کند و ببیند که موهایش شروع به خاکستری شدن کرده اند و آن وقت برای اولین بار متوجه خواهد شد که در این اتاق کوچک ، بدون هیچ دوست و آشنا یا حتا ارتباطی ، به مدت بیست و پنج سال با خیال ( فانتزم ) سفر به هتل ساحلی کرانه ی آرامش زندگی کرده است. تنها دوستی اش ، دوستی شیرین و گوارای ذهنی با شاعران مرده ای بوده که مجبور نبوده با آن ها تماس داشته باشد یا جواب سوالات شان را بدهد. آن ها همواره او را در به خواب رفتن یاری می رساندند. تا آن گاه که به شکلی مبهم از خواب و خیال و وهم و گمان به در آید و متوجه شود که حدود پنجاه سال است که در این هتل کوچک اقامت داشته است. نیم قرن ! یک عمر بدون هیچ گونه ارتباط اجتماعی ، مسئولیت ، نگرانی و تشویش... در تنهایی قدم خواهد زد تا باد ذره ذره از او بکند و با خود ببرد تا این که بالاخره چیزی از من باقی نماند و با برای همیشه او را در میان بازوان سفید و سردش بگیرد و با خود ببرد.

زن می گوید بیست و پنج سال و پنجاه سال؛ اما نمی توان سال های سپری شده در تنهایی واقعی و خیالی را دریافت. شاید زن بر مرز روان نژندی ( نوروز ) و روان پریشی ( سایکوز ) ، با لیوان آبی که وزنش او را از این سو به آن سو می کشد ، گام بر می دارد و مرد می کوشد تا پیش از هر چیز و حتا مرهم گذاشتن بر زخم ژرف جانکاهی که بر تن و روان زن روا داشته ، از بار احساس گناه و عذاب وجدان خود بکاهد تا به جای پاس داده شدن مثل یک کارت پستال کثیف در شهر ، در آغوش گر چه سبک اما سرشار از مهر و وفای زن آرام گیرد. حتا اکنون که سرزنش ( نکوهش ) و پشیمانی ( ندامت ) هم از دست رفته است و تنها پیری تغییرناپذیر و ناامید کننده باقی مانده است.

زن و مرد این نمایشنامه هر دو مبتلا به اختلال افسردگی مضاعف – یعنی افزون شدن دوره ای از اختلال افسردگی ژرف و سترگ به اختلال کژخلقی ( دیس تایمی ) کهنه و دیرپا – هستند. دیگر چیزی جز اندک سال های بازمانده ی روزگار هنوز سپری ناشده ی سالخوردگی باقی نمانده . نکوهش ، سرزنش و ستیز همین اندک فرصت در دسترس را نیز می ستانند؛ ریزش قطره قطره ی باران ، ولو ناپیوسته را باید بی درنگ پاس داشت و به هم پیوست.           

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

سوگ نابهنجار (ستون روانپزشک مشاور/صفحه ی پزشکی روزنامه ی اعتماد)

 

آشنایی با سوگ نابهنجار

 

ستایش و سوگواری بیمارگونه

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

 

سوگ بیمارگونه ممکن است سیماهای گوناگونی داشته باشد: از نبود یا دیرآغازی سوگ تا سوگ بسیار سهمگین ، استوار و ماندگاری که با اندیشه های خودکشانه یا علایم و نشانه های روانپریشانه همراه و همبسته می شود.

از جمله آدمیانی که بیشتر با واکنش سوگ نابهنجار رویارو هستند ، می توان به آن هایی که به گونه ای ناگهانی یا از طریق رخدادهای دهشتناک با از دست دادن دلبند روبه رو شده اند ، افرادی که اجتماعی نبوده و گوشه گیر و تنها هستند ، کسانی که خود را – درست یا نادرست – مسئول مرگ فرد درگذشته می دانند ، آن هایی که پیشینه ی از دست دادن های آسیب زا دارند ، و آن هایی که رابطه ای وابسته یا همراه با دوگانگی احساسی با شخص از دست رفته داشته اند ، اشاره کرد.

از جمله سوگ های نابهنجار ، آن سوگ هایی ست که برخی ویژگی های سوگ بهنجار همچون « سرزنش خویشتن » ، « احساس گناه بازمانده » ، « انواع انکار مرگ » ، « خطای حسی یا توهم گذرای احساس حضور فرد درگذشته » و « پدیده های همانندسازی با دلبند از دست رفته » ، فزونی و گرانی یافته ، به مرز روانپریشی ( سایکوز ) برسند.

« سرزنش خویشتن » در سوگ بهنجار ، کمتر از سوگ بیمارگونه دیده می شود. اندیشه های خودسرزنشگرانه به گونه ی معمول به مسائل جزئی مربوط به کاستی یا برخی کنش ها درباره ی فرد درگذشته باز می گردد.

در « احساس گناه بازمانده » ، فرد از مرگی نجات یافته که درگذشته را به کام کشیده است. در چنین ایستاری ، فرد بدین باور می رسد که او می بایست به جای درگذشته می مرد و گاهی – اگر احساس گناه دیرپا شود – در برقراری روابط صمیمانه دشواری پیدا می کند ؛ چرا که می ترسد این کار خیانتی به فرد درگذشته باشد.

« انواع انکار » در طول دوره ی داغدیدگی رخ می دهد و اغلب شخص داغدیده به گونه ای رفتار می کند که گویی درگذشتی رخ نداده یا به گونه ای ناعامدانه ، درگذشت را نادیده می انگارد. کوشش برای ماندگار ساختن رابطه ی از هم گسسته ، می تواند به گونه ی ارجمند و گران مایه شمردن اشیای مورد علاقه ی فرد درگذشته یا اشیای یادآور او – اشیای رابط – پیش چشم و ذهن نشیند. انکاری که در آن ، بازمانده بر این باور استوار روانپریشانه است که درگذشته هنوز زنده است ، نابهنجار شمرده می شود.

« احساس حضور » درگذشته ممکن است آن اندازه سترگ باشد که خطای حسی یا توهم دیداری یا شنیداری بیافریند. در سوگ بهنجار ، بازمانده می تواند ناواقعی بودن این ادراک ها را دریابد ، اما در سوگ نابهنجار ، بازمانده مرزهای روانپریشی را درنوردیده و چنین ادراک هایی را واقعی و ارجمند می پندارد. توهمات ماندگار بینایی نامعمول است اما گاه در موارد روانپریشی ، توهمات شنوایی پیچیده ی مداوم و مزاحم پدید می آید.

« همانندسازی با درگذشته » بدین گونه است که بازمانده ، برخی ویژگی های رفتاری ، اخلاقی و شخصیتی دلبند از دست رفته را از آن خود می کند تا با پیش چشم و ذهن نشاندن آن ها ، درگذشته را به گونه ای عینی و لمس شدنی ، ماندگار و جاودان سازد. برگزیدن برخی ویژگی های پسندیده ی درگذشته یا گرد آوردن موزه ای وسیله های شخصی او رویکردی بهنجار است ، اما در سوگ نابهنجار ، این حالت ممکن است به مرزهای بیمارگونه و روانپریشانه رسیده و بازمانده ، نشانه های پیکری همانند درگذشته یا نشانه های تداعی کننده ی بیماری ای که به مرگ درگذشته انجامیده است ، را پیدا کند. اگر بازمانده بدین باور باشد که او نیز مرده است یا دقیقا به همان دلیلی که درگذشته ، از دست رفته است ، رو به مرگ است ( و چنین چیزی درست نباشد ) ، روانپریشی شمرده می شود.

همچنین ، سوگ ممکن است مرزهای افسردگی ژرف و سترگ را درنوردد. سوگ و افسردگی در علایم و نشانه هایی همگون هستند که از آن جمله می توان به اندوه ، غمگینی ، گریه ، بی اشتهایی ، اختلال خواب ، کاهش دلبستگی به کنش ها و کوشش های روزمره اشاره کرد. اما ناهمگونی هایی هم وجود دارد؛ آشفتگی خلق در افسردگی اغلب فراگیر و بهبودناپذیر است و نوسان خلق جزئی ست ، اما نوسان خلق در سوگ شایع است. بازماندگان ، سوگ را به گونه ی موجی بیان می کنند که آن ها را به ناگاه فرا می گیرد و سپس فروکش می کند. حتا در سوگ شدید هم لحظاتی از سبکباری و بقایای شادی ممکن است دیده شود. شرم و احساس گناه در افسردگی شایع است. این حالات اگر در سوگ بروز کند ، معمولا دلیل آن ، کاستی ( قصور ) در انجام کارهایی برای درگذشته پیش از مرگ است ، نه این که بازمانده به گونه ای بنیادین بر این باور باشد که شرور و بی ارزش است؛ در حالی که این حالات در افسردگی فراوان دیده می شود. بازماندگان دچار افسردگی ژرف و سترگ ناامید هستند و نمی توانند گمان کنند که هیچ گاه احساس بهتری پیدا خواهند کرد. تهدید به خودکشی در افسرده ها، شایع تر از سوگوارهاست. داغدیدگان به استثنای موارد نامعمول ( برای نمونه ، افراد سالمند یا دچار وابستگی پیکری ) به گونه ای جدی خواست مردن ندارند ، حتا اگر ادعا کنند که زندگی تحمل ناشدنی ای دارند.

« واکنش سالگرد » ، آن هنگام گفته می شود که علایم و نشانه های سوگ حاد در هنگامه های ویژه ای همچون زادروز ، سالگرد درگذشت ، تعطیلات و ... رخ دهند. گهگاه واکنش سالگرد ، هنگامی خود را نشان می دهد که بازمانده به سن تقویمی درگذشته هنگام مرگ می رسد که می تواند نابهنجار شده ، برای نمونه به خودکشی سرراست ( مستقیم ) یا ناسرراست بینجامد. سال هاست که این واکنش سالگرد را با فرایند رخداد نابهنگام و جبران ناپذیر درگذشت زنجیره ای اما تا اندازه ای فراوان خودخواسته ی مترجم مهربان و راست کردار « هزارتوها » ی بورخس ، « سنگ آفتاب » اوکتاویو پاز و « کلاه کلمنتیس » میلان کوندرا در ایران ( شادروان احمد میر علایی ) گویا و سازگار یافته ام : مرگ در 53 سالگی ؛ همان 53 سالگی مرگ پدر دلبسته و دلبند. با این که واکنش های سالگرد به گونه ی معمول با گذشت زمان کوتاه و خفیف می شوند ، اما ممکن است سوگ نخست را در داغدار زنده کرده و ساعت ها و روزها به درازا کشند.

« سوگ پیشاپیش » ، به واکنش های پیش از درگذشت پرهیز ناپذیر گفته می شود. سوگ پیشاپیش ، با نزدیک تر شدن درگذشت مورد انتظار ممکن است شدت بیشتر و یا کمتر پیدا کند. در مواردی همچون بازماندگان اسیران جنگی یا هیچ اثرها ، که سوگ پیشاپیش به درازا انجامیده است ، هر چند نشانه ها و علایم سوگ اندک است ، اما برپایی دوباره ی روابط پیشین دشوار و دچار اشکال می شود. سوگ پیشاپیش بنا به تعریف ، با درگذشت پیش بینی پذیر پایان یافته و ارتباطی با واکنش های پس از مرگ ندارد.

 

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی     

 

نخستین دوره ی کارگاه آموزشی تخصصی « آشنایی با آسیب شناسی روانی ( محور یک ) »

 

به یاری پروردگار راستی ، مهر و خرد ، از آدینه روز ( جمعه ) سی بهمن ماه ۱۳۸۸ ، کارگاه بیست و چهار ساعته ی « آشنایی با آسیب شناسی روانی ( محور یک ) » ، را به گونه ی تخصصی برای دانشجویان و دانش آموختگان رشته های مشاوره ، روان شناسی ، مددکاری ، پزشکی و پیرا پزشکی ، علوم تربیتی ، انسان شناسی ، حقوق و جامعه شناسی ، بر پایه ی ویراست دهم ( ۲۰۰۷ ) کتاب « خلاصه روانپزشکی کاپلان و سادوک » ، برگزار می کنم.

به شرکت کنندگان در این کارگاه تخصصی بیست و چهار ساعته ، که در شش جلسه ی چهار ساعته برگزار می شود ، گواهی شرکت در کارگاه و گذراندن دوره ی آموزشی تخصصی « آشنایی با سیب شناسی روانی ( محور یک ) » داده خواهد شد.

به دلیل ظرفیت محدود شرکت کنندگان ( بیست نفر ) ، علاقه مندان به شرکت در این کارگاه می توانند از هم اکنون ، برای ثبت نام و حضور در این کارگاه ، با شماره تلفن های کلینیک این جانب (۲۲۰۳۸۵۳۲ - ۲۲۰۳۸۵۳۳ - ۲۲۰۵۵۳۵۶- ۲۲۰۵۳۸۱۷-۲۲۰۱۷۳۷۱ ) تماس گرفته و یا با حضور در آن جا ( خیابان ولی عصر ، روبه روی پارک ملت ، بین بازار صفویه و خیابان ناهید غربی ، ساختمان صورتی ، طبقه ی چهارم ، واحد ۲۷ ، کلینیک روان پزشکی و سکسولوژی دکتر بهنام اوحدی ) ثبت نام کنند. 

 

آتش و لیمو : سزارین شتابان به جای بردباری بر زایمان !

 

 

از جمله فیلم هایی که بار دیگر در ۹۰ روز اخیر به تماشا نشستم ، یکی هم فیلم « لیمو و آتش ( Flame & Citron ) » بود که به ماجرای تیم ترور دو نفره ای با نام جایگزین ( مستعار) لیمو و آتش در دانمارک اشغال شده از سوی ارتش و سپاه اس اس آلمان نازی می پردازد که یگانه راه نجات و رهایی میهن را در انجام ترور و کشتن خائنان به میهن می داند !

آتش و لیمو در این فیلم ، نماد نسل جوان و میانسال خسته ، فرسوده ، ناکام ، خشمگین ، خودسر و سرگردانی هستند که بردباری برای هنگام زایمان تاریخی را ندارند و یکه و تنها به دنبال سزارین باردار پنج - شش ماهه هستند !! 

فرجام ناگوار این دو ، نه به سبب نادرست بودن اندیشه ی نازی ستیزانه ، که به دلیل نامنطقی بودن راهبرد و رویکرد آنان است؛ میوه ی نارسیده ی برگرفته از شاخه را با آتش نمی توان رسیده ساخت.

بسیار بیش و پیش از کشتار نادانان و میهن فروشان ، باید به ستیز با نادانی و میهن فروشی پرداخت.

اما خستگان سرخورده و خشمگین تاب و توان و بردباری نادانی ستیزی ندارند و دل در گرو آن دارند که با سزارینی شگفت انگیز ، زاده شدن نوزایی از دل تاریکی را هر چه شتابان تر به تماشا نشینند !!!

 

     

آتش و لیمو : میوه ی نارسیده با آتش گلوله نخواهد رسید !

 

قلب های جنگ : نسبت جنگ با جنسیت یا عشق به جای پرخاش ؟

 

 

از دیگر فیلم هایی که در سه ماه اخیر دیدم ، یکی هم فیلم « قلب های جنگ ( Hearts of War ) » است که به ماجرای شیفتگی و دلبستگی افسر دانش آموخته ی اطلاعات ارتش آلمان نازی به دختری یهودی می پردازد. به گمانم این فیلم را نیز باید در زمره ی فیلم هایی برشمرد که بابت ساخته شدنش ، باید از جناب برادر « رامین » سپاسگزاری ویژه به عمل آورد !

فیلم همچون فیلم « همه چیز در جبهه ی غربی آرام است » ، به مسئله ی « جنسیت در جنگ » نیز می پردازد و به گونه ای شاید بتوان از این دیدگاه بدان چشم دوخت که می خواهد به گونه ای ناسرراست ، به امکان والایش غریزه ی لیبیدونال پرخاشگری به سوی عشق ، عاطفه و آمیزش اشاره کند.

تماشای این فیلم را به همه ی شیفتگان ژانر جنگی - تاریخی و دلبستگان سینمای روانشناسانه ، به ویژه آثار رمانتیک و عاشقانه سفارش می کنم.

 

قلب های جنگ : نسبت جنگ با جنسیت  

 

سر در میان ابرها : جنسیت ، جنگ ، جاسوسی !

 

 

مدت ها بود که به دنبالش می گشتم تا آن را اتفاقی به چنگ آوردم. فیلم « سر در میان ابرها ( Head in the clouds ) را می گویم. فیلم از هر سه دیدگاه روانشناسی شخصیت ، روانشناسی جنسیت ، و ژانر جنگی - تاریخی اهمیت فراوان دارد.

فیلم به رابطه های پر کشش عاطفی و آمیزشی دو زن « دوجنس گرا ( Bisexual ) » با یک مرد در کوران به ظاهر بی کران جنگ جهانی دوم می پردازد و این واقعیت که چه فراوان پیروزی ها و چیرگی ها که خادمانی به ظاهر خائن ، آن ها را رقم زده اند.

فیلم را می توان از برخی دیدگاه های روانشناسی شخصیت ، نزدیک به فیلم « کتاب سیاه ( Black Book ) » برشمرد.

تماشای این فیلم را به همه ی شیفتگان فیلم های جاسوسی و دلبستگان فیلم های جنگی - تاریخی و دوستداران فیلم های روانشناختی ، پافشارانه سفارش می کنم.

 

سر در میان ابرها : نمایی از ارتباط دوجنس گراییبا خلق دوره ای ( سیکلوتایمی ) و شخصیت های بوردرلاین و نمایشگر 

 

هیتلر ، برخاستن شیطان : نمایی نزدیک از چگونگی رشد و پرورش یک دیکتاتور دیوانه ...

 

 

بی گمان ، تاثیر برانگیزترین فیلمی که در سه ماه اخیر آن را به تماشا نشسته ام ، فیلم - سریال « هیتلر ، برخاستن شیطان ( HITLER, The Rise Of Evil ) » بوده است.

فیلم ساخته ی کریستین دوگوآی ، بر پایه ی نوشته و پژوهش جان پییل مییر و جی باس پارکر است و کاندیدای هفت جایزه امی یر بوده است.

فیلم به زیبایی و گیرایی تمام ، چگونگی رشد و برافراشته شدن پیشوای دیوانه و رهبر خودکامه ی آلمان نازی را به تصویر کشیده و نشان می دهد که چه گونه نقاش درجه دو و سه رانده شده ی اتریشی ، از نطق و خطابه برای چند تا آدم در کنج یک آبجوفروشی کارگری درجه چند ، با یاری خودشیفتگان فروداشته ( تحقیر ) شده ی آلمانی در قرارداد صلح ورسای ، به مقام معظم پیشوایی نظام رایش سوم نوین دست می یابد و در این راه ، بیشتر آنانی را که راه را برای او هموار کرده و ردای رهبری بر قامت او دوختند را پس از دست یافتن به قدرت ، یک یک ناکار و نابود می سازد.

فیلم به زیبایی هر چه تمام تر شخصیت مختلط بدگمان - سرنخ جو ( پارانوئید ) ، خودشیفته ( نارسی سیستیک ) و مرزی - آشوبناک ( بوردرلاین ) هیتلر را در کنار مزاج فراز خلقی ( هایپرتایمیک ) او نشان می دهد.

تماشای این فیلم را پافشارانه ، به همه ی دلبستگان تاریخ و شیفتگان روانشناسی و روانکاوی شخصیت سفارش می کنم.   

  

 

هیتلر ، برخاستن شیطان : روانکاوی دیکتاتور بزرگ !

 

به گمان من ، این فیلم را می بایست دست کم سه بار ، هر بار به فاصله ی دست کم سه ماه به تماشا نشست و عبرت گرفت. افسوس که خود دیکتاتورها در گرداب روانپریشانه ی « ابرتوانی ( OMNIPOTENCE ) » شان غرقند و هشیاری و درک و شعور و شناختی برای عبرت آموزی ندارند ! 

 

سرزمین هیچ کس : فروپاشی اخلاق و انسانیت در گرداب خودشیفتگی بیمارگونه قومی - نژادی !

 

 

از جمله فیلم های دیگری که در سه ماه گذشته به تماشا نشستم ، فیلم « سرزمین هیچ کس ( No man's land ) » به کارگردانی دنیس تانوویچ بود که برنده ی برترین نمایش تصویری ویژه ی جشنواره ی کن ۲۰۰۱ ، بهترین فیلم خارجی گلدن گلوب ۲۰۰۲ و نامزد بهترین فیلم خارجی اسکار ۲۰۰۲ بوده است.

فیلم به رخدادهای دیوانه وار برآمده از خودشیفتگی بیمارگونه ی قومی - نژادی منجر به فروپاشی یوگسلاوی سابق می پردازد و نشان می دهد چه گونه آدمیانی که تا دیروز همکار و همسایه بودند و پدران و مادران شان در برابر ارتش و سپاه اس اس آلمان نازی همرزم بوده اند ، رو به کشتار یکدیگر می آورند.این فیلم بیش از فروپاشی یک کشور و سرزمین ، به از دست رفتن اخلاق و انسانیت در گرداب خودشیفتگی بیمارگونه ی آدمیان - خودمداری و دیکتاتوری درونی - می پردازد.  

خوی وحشی آدمی در این فیلم همراه و در کنار آزادگی و اخلاق گرایی او به نمایش در می آیند.

تماشای این فیلم را به همه ی دوستداران روانشناسی و انسان شناسی و دلبستگان تاریخ و فیلم های جنگ ستیز ( ضد جنگ ) پافشارانه سفارش می کنم.

  

 

سرزمین هیچکس !

 

مشاوره و ویزیت مراجعان و بیماران دچار مشکلات جنسی - زناشویی و خانوادگی در اسپهان  

 

 

در راستای مشاوره و ویزیت « ماهی یک بار » بیماران و مراجعان دچار مشکلات جنسی - زناشویی و خانوادگی در اسپهان ( اصفهان ) ،

یکشنبه ی پیش رو ، بیست و پنجم ( ۲۵ ) بهمن ماه  ۱۳۸۸ خورشیدی ، از ساعت ده ( ۱۰ ) بامداد تا سه پس از نیمروز ( ۱۵ )  ،  در « بیمارستان سینا » ، به نشانی :

اسپهان ( اصفهان ) ، خیابان شمس آبادی ، پس از چهارراه قصر ، بیمارستان تخصصی و فوق تخصصی سینا ، جنب مرکز سونوگرافی ، شماره تماس : ۲۲۰۵۰۲۵ ( داخلی ۵۱۸ )

 

پذیرای مراجعان و بیماران ارجمند خواهم بود.

 

همه چیز در جبهه ی غربی آرام است : فرجام ناگوار ایدئولوژی های برتری جویانه و ابلهانه ی آدمیان !

 

 

از دیگر فیلم هایی که در این مدت دیدم ، فیلم زیبا و ماندگار « همه چیز در جبهه ی غربی آرام است » ساخته ی دلبرت مان - بر پایه ی نوول اریک ماریا رمارکی - است.

فیلم به زیبایی هر چه تمام تر به اندیشه های خودشیفته وار ( نارسی سیستیک ) مردمان و رهبران آلمان در جنگ جهانی نخست می پردازد و دستاوردها و فرجام این خودشیفتگی و جاه و آز جویی ابلهانه را یادآور می شود.

جاه جویی و آزخواهی ای که از کلاس های درس ایدئولوژی در مدارس و دبیرستان های آلمان آغاز شده و در کشته و تکه پاره ( معلول ) شدن در جبهه های هراسناک جنگ پایان می یابد.

اما خودشیفتگی با وجود تنبیه و تحقیر شدن ملی گران مایه در قرارداد تسلیم و صلح جنگ جهانی نخست ، ادامه پیدا می کند تا به شکستی بزرگ تر در جنگ جهانی دوم و به یغما رفتن جان و مال و ناموس نیمی از کشور آلمان از سوی روسیه ی سرخ ( شوروی ) بینجامد.

تماشای فیلم ماندگار « همه چیز در جبهه ی غربی آرام است » ، را به همه ی دلبستگان سینمای جنگی و تاریخی سفارش می کنم.

افسوس که کمتر آدمی ، عبارت « تاریخ ، بهترین آموزگار آدمی ست » را جدی می گیرد و اگر هم بگیرد ، از جنس و رده ی من شهروند درجه چند « سرنوشت سوز » اجتماع بوده و هست و نه از جایگاه و رتبه عالی جنابان درجه نخست « سرنوشت ساز » !!!

 

همه چیز در جبهه ی غربی آرام است : نمایی از فرجام تلخ و ناگوار آرمان های برتری جویانه ی آدمیان !

  

ساعت بیست و پنجم : ستیز نیکی ، راستی و شرافت با زشتی ، نیرنگ و دنائت !   

 

سال های محرومیت و جدایی من از تاریخچه و فیلم های روز سینمای جهان ، از ۱۳۶۹ یعنی سال سوم دبیرستان - یک سال پیش از دیپلم و کنکور - آغاز شد. در دانشگاه به تماشای فیلم بازگشتم و بسیاری از آثار سینمای ایران و جهان را که می شد در اصفهان به سختی به چنگ آورد ، دیدم.

وی سی دی و  دی وی دی هنوز تا آن هنگام نیامده بود و تنها کاست های ویدیوئی  وی اچ اس جایگزین بتاماکس شده بود. آدمیانی که بتوان به آسانی نوارهای ویدئو را همچون دهه ی شصت از آنان فراهم کرد ، دیگر در اصفهان وجود نداشت. به میدان آمدن آنتن های بشقابی ماهواره ای ۱۸۰ ، ۹۰ و ۶۰ سانتی متری ، جایی برای دلبستگان تاریخ سینما در اصفهان نگذاشته بود. مگر آنان که یار و کانالی در تهران داشتند و یا همچون حامد یوسفی از نوجوانانی بودند که با جشنواره ی فیلم کودک و نوجوان دیار زنده رود رشد و پرورش می یافتند.

کانال STAR MOVIE بخشی از فیلم های تاریخ سینما را نشان می داد و همان اندک جرعه ای به کام من و مانند من در « شهرستان » روانه می ساخت !

دوره ی پزشکی عمومی گذشت و روانه ی کوه های چهارمحال و بختیاری شدم تا دوره ی بیست و یک ماهه ی سربازی و طرح پزشکی عمومی را در چارچوب « پیام آوری بهداشت » بگذرانم.

دوره ای که با مطب داری دو ساله ی نیم بند در گندمان همراه شد تا ۳۶۰ امتیاز مطب زدن در کلان شهرهایی همچون تهران و اصفهان گرد آورده شود.

همه ی این سال های محرومیت و سه سال حبس شدن در گوشه ی کتابخانه های بیمارستان های خورشید و الزهرای اصفهان ، سال هایی بود که مرا از پیگیری تماشای آثار سینمای جهان دور ساخت. آثاری که البته چندان هم در دسترس نبود ، مگر برای اهالی حرفه ای سینما. آن هم به یاری معبرهای « پای تخت » !!

از دیگر فیلم هایی که در سه ماه اخیر دیدم ، فیلم زیبا ، گیرا و همواره ماندگار « ساعت بیست و پنجم » با بازی فراموش ناشدنی آنتونی کویین بود. هنرنمایی استادانه ی آنتونی کویین در نمایش تصویری کامل از یک آدم آسپرگر در فیلم « ساعت بیست و پنجم » ، بسیار زیبا و گیراست.

فیلم به زیبایی هر چه تمام تر ، از دست رفتن زندگی های شیرین شخصی را در غوغا و هیاهوی جنگ به تصویر می کشد و چیرگی گذرای « پستی » بر « شرافت » را نشان می دهد. در همین حال ، فیلم با طنزی سیاه نگاهی به اندیشه های نژادپرستانه ی آلمان نازی می افکند و از اندیشه ی « نژاد برتر » هیتلر ، و نیز دیگر اندیشه های مدعی صلح و عدالت - که به دادگاه هایی همچون دادگاه نورنبرگ می انجامد - کمدی ای سیاه و ناامید کننده می آفریند.

تماشای فیلم همیشه ماندگار و شاید تکرار ناشدنی « ساعت بیست و پنجم ( The 25th Hour ) » را به همه ی دلبستگان تاریخ ، سینما ، سیاست ، طنز ، و روان شناسی - به ویژه دوست داران سینمای جنگی و تاریخی - سفارش می کنم.

آنتونی کویین در این فیلم ، با استادی هر چه تمام تر از پس بازی در نقش آدمی دچار « اختلال درخودماندگی ( آسپرگر : Asperger Disorder) »برآمده است.

   

 

 

  ساعت بیست و پنجم : آنتونی کویین در نقش بی گناهی ساده دل دچار اختلال آسپرگر

 

از این جا تا ابدیت : فیلمی عبرت آموز برای همه ی مردان جوان و میانسال ایرانی و انیرانی !

 

از دیگر فیلم هایی که در این مدت دیدم ، فیلم سیاه و سپید نوستالژیک « از این جا تا ابدیت » ساخته ی فرد زینه مان در ۱۹۵۳ و با بازی گروهی از بهترین هنرپیشه های دهه های ۱۹۴۰ تا ۱۹۶۰ یعنی برت لنکستر ، مونتگمری کلیفت ، دبورا کر ، دونا رید و فرانگ سیناترا است که به رخدادهای گروهانی از نیروی دریایی آمریکا ، در پرل هاربر و هاوایی ، درست در آستانه ی یورش ناجوانمردانه ی ژاپنی ها به پرل هاربر می پردازد.

فیلم به خوبی به ریشه های گام نهادن زنان نادیده انگاشته شده از سوی شوهران ، به روابط عاطفی - آمیزشی فرا ( برون ) زناشویی می پردازد و در عین حال که فیلمی جنگی و تاریخی ست ، درون مایه ی نیرومند و گیرای رمانتیک و عاشقانه ، با تمی کاملن روانشناختی دارد.

تماشای این فیلم را به همه ی مردان و زنان جوان و میانسال پافشارانه سفارش می کنم.   

 

از این جا تا ابدیت ، فرد زینه مان ، 1953

 

فیلم « صحرا » : فیلمی نوستالژیک در راستای « اصلاح الگوی مصرف آب و جان » !

 

 

 

فیلم « صحرا ( ساهارا ) » ساخته ی زولتان کوردا در 1943 با بازی همفری بوگارت

 

 

از جمله دیگر فیلم های جنگی - تاریخی جالبی که در این مدت به تماشا نشستم ، فیلم « صحرا ( SAHARA ) » با بازی گیرا و ماندگار گروهی از بازیگران ، از جمله همفری بوگارت و به کارگردانی زولتان کوردا بود.

فیلم به نبرد دسته ای سرگردان از سربازان انگلیسی در کنار سه خدمه ی آمریکایی یک تانک ارتش آمریکا با گردانی از سربازان آلمانی بر سر تسخیر چاه آبی بسیار کم آب در دل کویر آفریقا می پردازد و توانمندی های روحی - روانی آدمیان را در جنگ به زیبایی هر چه تمام تر به تصویر می کشد.

ای کاش تا این اندازه آمریکا ستیز و هیتلر مدار نبودیم ، تا دست کم صدا و سیما با نمایش این فیلم ، ما ایرانیان زاده شده در سرزمین خشک و کویری و کم آب ایران را با ارزش بی همتای « آب » آشنا می ساخت.

فیلم از جمله فیلم های سیاه و سپید قدیمی و ساخته ی 1943 است و از این رو برای همه ی آدمینی که همچون من به گونه ای ویژه و ژرف نوستالژیک هستند ، کشش فراوان برمی انگیزد.

تماشای فیلم را پافشارانه به همه ی دوستداران سینمای جنگی - تاریخی و نیز فیلم های روانشناختی سفارش می کنم.

   

نمونه ای والا و چشمگیر از سینمای جنگی - تاریخی کره !

 

 

در تاریکخانه ی دلنشین خود ، همراه با همسرم ، دو تایی ، تک و تنها ، افزون بر سی فیلم در سه ماه گذشته دیده ایم ، اما چه کنم ، مگر حس و حال و رمقی برای وبلاگ نویسی برایمان باقی مانده است ؟!؟

هر چند ویرایش ، برگردان ( ترجمه ) و تالیف کتاب های روانشناسی و روانپزشکی را به عنوان گام نخست واپسین ماه های ۱۳۸۸ و نخستین ماه های ۱۳۸۹ برگزیده ام ، اما شاید با نوشتن از این سی فیلم ، مایه و انگیزه ای برای بازگشت من به وبلاگ نویسی شود. وبلاگ نویسی ای که بنا بر دلایل فراوان ، همچنان « سیاست گریزانه » ، اما « خودپرسشگرانه ( منتقدانه ) » خواهد بود.

یکی از فیلم هایی که در این مدت به تماشا نشستم ، از ژانر مورد علاقه و ویژه ام یعنی ژانر جنگی - تاریخی بود که از جمله فیلم هایی بود که از اوکراین با خودم ، برای خودم به ارمغان آورده بودم.

نام فیلم را به دشواری ، از گوگل گیر آوردم. چه کنم ، زبان روسی یا اوکراینی ، هیچ کدام را نیاموخته ام.

فیلم محصول سینمای کره ی جنوبی ست و همچون فیلم گیرا و ماندگار « طبل بزرگ زیر پای چپ » ، فیلمی جنگ ستیز به شمار می آید.

فیلم از بازی ها و جلوه های نمایشی فوق العاده ای برخوردار است؛ سینمای کره آرام آرام دارد شتاب می گیرد. دست کم این فیلم آشکارا نشان دهنده ی آن است که در ژانر تاریخی - جنگی ، نسبت سینمای جمهوری اسلامی ایران با کره ی جنوبی ، درست همانند پژو آر دی با واپسین  خودروهای ساخت کارخانه ی هیوندای است !!

تماشای این فیلم گویا و گیرا را به همه ی دوستداران تاریخ و دلبستگان سینمای جنگی و تاریخی ، پافشارانه سفارش می کنم. 

 

 

 البته به اوکراینی ، نام فیلم چیزی همانند « گردان 38 یا هنگ 38 » نوشته شده است !

 

سوگ بهنجار (ستون روانپزشک مشاور/صفحه ی پزشکی روزنامه ی اعتماد)

 

آشنایی با سوگ بهنجار

 

در پاسداشت دلبند از دست رفته

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

سوگ ، سوگواری و داغدیدگی سه واژه ای هستند که به واکنش های روانشناختی بازماندگان یک مرگ گفته می شوند. سوگ ، احساس ذهنی برآمده از مرگ عزیزان است اما سوگواری ، فرآیند حل شدن سوگ برشمرده شده و در واقع ، ابراز اجتماعی – اخلاقی رفتار پس از داغدیدگی ست. داغدیدگی ، به از دست دادن آدمی دلبسته و دلنشین به سبب مرگ گفته شده و سوگوار بودن را می رساند.

ابراز سوگ به به هنجارها و چشمداشت های فرهنگی و چگونگی از دست دادن فرد درگذشته ، پیوستار گسترده ای از احساسات و هیجانات را در برمی گیرد.سوگ بی عارضه ، به عنوان یک واکنش بهنجار پنداشته می شود.

 پنج مرحله ی شوک ، انکار ، خشم ، چانه زنی ، افسردگی و پذیرش برای داغدیدگی بیان شده ، اما باولبی این مراحل را در چهار مرحله ی ناامیدی حاد ، حسرت شدید و جست و جوی فرد درگذشته ، آشفتگی ، یاس و ناامیدی ، و بالاخره سازمان یابی دوباره شرح داده است.

انکار ، اعتراض ، کرختی ، ناراحتی ، و دیگر احساسات ناگوار در مرحله ی نخست ، به گونه ای بی درنگ به بازماندگان یورش می برند. این مرحله ، ممکن است چند لحظه تا چند روز به درازا انجامد و به گونه ی دوره ای در همه ی دوران سوگواری تکرار شود.

در مرحله ی حسرت و جست و جو ، بی قراری پیکری و درگیری ذهنی توان فرسا با فرد درگذشته رخ می دهد که ممکن است چند ماه و به گونه ی اندک سال ها به درازا کشد.

در مرحله ی آشفتگی و ناامیدی ، واقعیت از دست رفتن فرد فروکش می کند ، اما زندگی سرسری و از روی عادت و نه لذت دنبال می شود. آدم سوگوار ، در این مرحله ، بی احساس و بی حال بوده ، دچار بی خوابی ، کاهش وزن ، احساس بی معنا بودن زندگی شایع می شود. خاطرات فرد از دست رفته از سوی بازمانده ی سوگوار ، بارها و بارها پیش چشم و ذهن نشانده می شود. هنگامی که درمی یابد که این ها ، فقط خاطره اند ، احساس یاس ناگزیر بر او چیره می شود.

واپسین مرحله ، سازمان یابی دوباره است که طی آن ، جنبه های دردناک حاد سوگ فروکش کرده و بازمانده ی سوگوار احساس می کند کم کم دارد به سوی زندگی روزمره عادی باز می گردد.

درازا و شدت سوگ ، به ویژه مراحل حاد آن ، به اندازه ی ناگهانی بودن مرگ بستگی دارد. اگر مرگ ، ناگهانی و بدون هشدار رخ دهد ، شوک و ناباوری ممکن است مدتی دراز ادامه پیدا کند؛ اما اگر مرگ از مدت ها پیش ، پیش بینی پذیر بوده باشد ، بخش گرانی از فرآیند سوگواری تا هنگام مرگ رخ داده است. سوگ شش ماه تا یک سال طول می کشد. بنابراین سوگوار دست کم ، یک سال تقویمی را بدون وجود دلبند درگذشته سپری می کند. نشانه های حاد سوگ ، آرام آرام فرو می نشینند و سوگوار طی یک تا دو ماه می تواند به زندگی کمابیش عادی خود باز گردد. برخی علایم و نشانه های سوگ ممکن است بیش از یک یا دو سال به درازا انجامد و بازمانده ی سوگوار ، احساسات ، نشانه ها و رفتارهای مربوط به سوگ را در همه ی دارازای زندگی می آزماید. سوگ بهنجار سپری شده و فرد داغدار ، به زندگی سازنده باز می گردد.

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

رشد میانسالی (ستون روانپزشک مشاور/صفحه پزشکی روزنامه اعتماد)

 

آشنایی با رشد در میانسالگی

 

زایایی و بی بری در نیمروز زندگانی

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

        

 

کارل گوستاو یونگ ، دوره ی میانه ی بزرگسالی – چهل تا شصت و پنج سالگی - را « نیمروز ( ظهر ) زندگانی » می نامید. تکلیف پیایان دادن به آغاز بزرگسالی ، با مرور سال های سپری شده و ارزیابی شیوه ی زندگی در سال های پیش و تصمیم گیری درباره ی آینده انجام می شود. در رابطه با پیشه ، بسیاری از آدمیان در این دوره ، خود را فرسنگ ها از آن چه که آرزو داشتند ، دورتر احساس می کنند. آن ها ممکن است از خود بپرسند که « آیا سبک زندگی و تعهداتی که در آغاز بزرگسالی برگزیده اند ، ارزش ادامه دارد یا نه ؟ » آن ها ممکن است احساس کنند که دل شان می خواهد باقی مانده ی عمرشان را به گونه ای دیگرگون و خوشایندتر بگذرانند ، اما نمی دانند چه گونه !

در میانه ی بزرگسالی ، تغییرات جنسیتی مهمی رخ می دهد. شمار فراوانی از زنان دیگر لازم نمی بینند که به پرورش کودکان خود بپردازند و بر آن می شوند تا نیروی شان را در گستره هایی که نیازمند جسارت و پیشی جویی ست ، به کار گیرند؛ ویژگی هایی که به گونه ی سنتی مردانه برشمرده می شوند. در همین حال ، به گونه ای واژگون مردها در میانه ی میانسالی ممکن است حالاتی پیدا کنند که به آن ها توانایی شناختن نیازهای وابستگی و بیان هیجان ها – که به گونه ای دیرینه ویژگی هایی زنانه پنداشته شده است – می بخشد. این تعادل و توازن نوین میان مردانگی و زنانگی ممکن است این توان ویژه را برای میانسال به ارمغان آورد تا در روابطش با جنس دگرسو ( مقابل ) موثرتر از گذشته باشد.

رابرت باتالر ، چندین موضوع بنیادین مربوط به میانه ی بزرگسالی را بیان کرده است:

یک – پیر شدن ، به دلیل اندیشیدن درباره ی دگرگونی های ساختاری و نیز کرداری پیکر میانسال

دو – انبارگردانی دستاوردهای گذشته و برگزیدن آماج آینده

سه – ارزیابی دوباره ی تکلیف ها و تعهدها در برابر خانواده ، پیشه ، و پیمان زناشویی

پهار – کنار آمدن و سازگار شدن با بیماری و مرگ پدر و مادر

پنج – انجام این همه ی تکلیف ها ، بدون از دست دادن احساس کامیابی و شادمانی و لذت بردن از شرکت در کنش های شعف بخش

اریک اریکسون ، سال های میانه ی بزرگسالی را مرحله ای برمی شمرد که در آن « زایایی و بردهی ( مولد بودن ) » در برابر « بی بری ( بی محصولی ) » می ایستد. اریکسون « زایایی و بردهی ( مولد بودن ) » را فرایندی شناساند که آدمی با آن نسل آینده را هدایت کرده یا جامعه را بهبود می بخشد. هر چند این مرحله ، فرایند بزرگ کردن فرزندان را در برمی گیرد ، اما خواستن و داشتن فرزند لزوما به معنای زایایی و بردهی ( مولد بودن ) نیست. آدم بی فرزند می تواند با یاری رساندن به دیگران ، با آفرینندگی ( خلاقیت ) و با سهیم شدن در جامعه ، زایا و برده ( مولد ) باشد. پدر و مادر برای تربیت کامیاب و پیروزمندانه ی کودکان ، باید درباره ی هویت خودشان احساس امنیت داشته باشند. آن ها نمی توانند دلمشغول خود بوده و به گونه ای رفتار کنند که انگار کودکی در خانواده هستند و یا آرزو دارند چنین باشند.

« نا فرجامی و بی بری ( بی محصولی ) » به معنای ایستایی ( توقف ) رشد است و اریکسون آن را نفرت برانگیز می دانست. اریکسون ، آدم بزرگسالی که انگیزه ای برای راهنمایی نسل نوین پیش روی جامعه نداشته یا فرزندانی به بار می نشاند ، بدون آن که به مراقبت از آن ها بیندیشد ، « آدمی در پیله ی خودخواهی و تنهایی ( انزوا ) » می نامید. چنین آدمیانی رویاروی آفت و گزند و خطرند؛ چون توان سازش با تکلیف های مربوط به رشد میانسالی را ندارند. این آدم ها برای رویارویی با مرحله ی بعدی چرخه ی زندگی ، یعنی سنین پیری – که فشار آن بر توانایی های روانشناختی و پیکری فرد بیشتر از مرحله های پیشین است – آمادگی ندارند.

جرج وایلانت در پژوهشی بدین برآمد ( نتیجه ) رسید که در سال های میانسالی ، رابطه ای نیرومند بین سلامت پیکری و سلامت روانی وجود دارد. افزون بر این ، کسانی که در دوران دانشجویی در دانشگاه بدترین سازگاری روانشناختی را دارا بوده اند ، در میانسالی اندازه ی بالاتری از بروز بیماری پیکری را نشان می دهند. در این مطالعه ، هیچ عامل و ویژگی یگانه ای از دوران کودکی ، مسئول سلامت روانی بزرگسالی شناخته نشد ، اما احساس کلی ثبات در خانواده ی پدری ، پیش بینی کننده ی سازگاری بهتری در بزرگسالی بود. روابط نزدیک با خواهر و برادرها در دوران دانشجویی دانشگاهی ، با رفاه پیکری و روانی در میانسالی همبستگی نشان می داد. وایلانت در پژوهشی دیگر ، به این برآمد ( نتیجه ) رسید که عادت های کار در دوران کودکی با عادت های کار در بزرگسالی رابطه داشته و سلامت روانی بزرگسالی و روابط بین فردی خوب و خوشایند ، با توانایی کار در دوران کودکی ارتباط دارد.

دوره ی میانه ی بزرگسالی ، هنگام یائسگی زن و مرد است که با کاهش کردار زیست شناختی و فیزیولوژیک شناخته می شود. برای زنان ، دوره ی منوپوز ، دوره ی یائسگی شمرده می شود و ممکن است در سال های دهه ی پنجم و ششم آغاز شود. بیشتر از پنجاه درصد زن ها ، یائسگی را آموزه ( تجربه ) ای ناخوشایند می دانند ، اما شمار فراوانی نیز آن را دگرگونی سترگی در زندگی برنشمرده و حتا برخی دچار عوارض جانبی آن نمی شوند. شماری از زنان از آن جا که دیگر نگرانی و هراسی از باردار شدن ندارند ، اکنون احساس آسودگی و کامجویی افزونتری پیدا می کنند. یائسگی ، آموزه ی روانی – فیزیولوژیک بنیادین ناگهانی نیست و بیشتر آموزه ای آهسته و پیوسته ( تدریجی ) در پی افت این گونه ی درونریزش هورمون های زنانه و به ویژه استروژن است که در فرصتی دیگر ، مفصل به آن خواهم پرداخت. برای مردان ، یائسگی مرز هویدا و نمایانی ندارد. هورمون های مردانه در سال های دهه ی پنجم و ششم عمر به نسبت ثابت باقی می ماند. هر چند مردها هم با افت کارکرد زیست شناختی پیکری و روانی رویارو هستند ، اما همین ناهمخوانی ایستار هورمونی زن و مرد میانسال ، زندگی جنسی ، زناشویی و خانوادگی آن ها را در برابر چالش های جدی ، همچون بحران میانسالی ، پیمان شکنی زوج ، و بازپیمانی ( تجدید فراش ) آن ها – به ویژه مرد – آسیب پذیر می کند.

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

رشد بزرگسالی - بخش نخست (ستون روانپزشک مشاور/صفحه پزشکی روزنامه اعتماد/پنج شنبه ها)

 

 

روانپزشک مشاور - هفته ی شصت و هشتم

 

آشنایی با رشد در آغاز بزرگسالی

 

خودپرسشگری آغاز بزرگسالی

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

امروزه هویدا شده است که رشد ویژه ی دوران کودکی نبوده و در همه ی درازای عمر ادامه می یابد؛ هر چند بخش بیشتر رشد و پرورش آدمی ، همانند دیگر جانوران ، در دوره ی کودکی و نوجوانی پدید می آید. بزرگسالی از پایان نوجوانی یعنی 20 تا 21 سالگی آغاز می شود که این دوران را می توان به سه بخش تقسیم کرد: آغاز بزرگسالی ( 20 تا 40 سالگی ) ، میانه ی بزرگسالی ( 40 تا 65 سالگی ) و پایان بزرگسالی ( سالمندی ).

دوران آغاز بزرگسالی با فرازیابی رشد زیست شناختی ، پذیرش نقش های عمده ی اجتماعی و تکامل ساختار زندگی و « خود » بزرگسال همراه است. پا گذاشتن به دوره ی بزرگسالی ، به گذار رضایت بخش بحران های کودکی و نوجوانی بستگی دارد. در این دوران جست و جو برای صمیمیت با جنس دگرسو ( مقابل ) یا گهگاه همجنس اهمیت پیدا می کند. دهه ی سوم عمر بیشتر جست و جو برای برگزیدن پیشه ، پیمان زناشویی ، روابط آزاد ، و پذیرش مسئولیت در زمینه های گوناگون را در بر می گیرد. اوایل بزرگسالی با برگزیدن نقش های تازه ( همسری ، پدری و مادری ) و دست یافتن به هویتی متناسب با این نقش ها همراه است. آدمی در این دوره از خود می پرسد : « من که هستم ؟ » ، « از کجا آمده ام ؟ » ، « آمدنم بهر چه بود ؟ » ، و « به کجا می روم آخر ؟ ». انتخاب های این دوره ممکن است گذرا باشد، به گونه ای که جوانان ممکن است چندین آغاز کاذب داشته باشند. انتخاب هایی که در پایان نوجوانی و اوایل دهه ی سوم عمر انجام می شود ، در بهترین شرایط هم آزمایشی ست؛ جوانان در این دوره ممکن است در آغاز زندگی اشتباه های فراوانی داشته باشند.

در حدود سن سی سالگی جوانان انتخاب های شان را به پرسش و چالش و کشمکش می کشند. پرسش بنیادین آنان این است : « آیا این به واقع همان زندگی است که من خواستارش بودم ؟ » کمتر آدمی که دست کم به گواهی نامه ی پایان دوره ی دانش آموزی راهنمایی دست یافته باشد ، وجود دارد که استرس « شب تولد سی سالگی » اش را نیازموده باشد و آن را به یاد نیاورد ! دانیل ج. لوینسون این دوره ی ارزیابی دوباره را « دوره ی گذار سی سالگی » نامیده است. جوانانی که زندگی شان با آسودگی گذشته ، تا سی سالگی کامیاب گشته و تعهدها و تکلیف های شان را انجام داده باشند ، از این دوره ی گذار ( انتقالی ) آسان می گذرند. اما در آنان که این گونه نبوده اند و به ویژه دانشجویانی که سرگرم تحصیلات تکمیلی تخصصی و دکترا بوده اند ، در واقع « دوره ی نوجوانی » تا پایان دهه ی سوم و گاه چهارم عمر به دارازا می انجامد و تنها پس از آن می توانند به گونه ای استقلال کامل دست پیدا کنند.

برخی دیگر ممکن است بحران بزرگی را بیازمایند که با مشکلات زناشویی ، دگرگونی پیشه ، و نشانه های روانی همانند اضطراب و افسردگی نمایان شود.

کالوین کالاروسو  ، از هواداران شناخته شده ی « رشد بزرگسالی » ، تکلیف های رشدی آغاز بزرگسالی را چنین بیان کرده است:

1-پدید آوردن احساس بزرگسال جوان در خویشتن و دیگران : « فردیت سوم »

2- آفریدن دوستی های بزرگسالی

3- دستیابی به توانمندی « صمیمیت » و همبستر و همسر شدن

4- تبدیل شدن به پدر یا مادر روان شناختی و زیستی

5- برپا داشتن رابطه ای دو سویه و برابر با پدر و مادر و در همین هنگام ، آسان تر ساختن رشد میانسالی آن ها  

6- پدید آوردن « هویت پیشه ای » بزرگسال

7- شرکت در بازی های ویژه ی بزرگسالی

8- ادغام نگرش های نوین در درازای زمان

 

راجر گود ، فرآیند همگونی را در پایان دهه ی سوم و آغاز دهه ی چهارم گزارش کرده است که طی آن ، جوان توانمندی ها ، شایستگی ها ، آرزوها ، خواست ها و دلبستگی های تازه ای در خود کشف می کند که پیش تر از آن ها آگاهی نداشته یا به آن ها توجهی نکرده است. این آگاهی ممکن است سرخوردگی و افسردگی پدید آورد و یا برعکس ، احساس تازه ای از خویشتن با ارزیابی واقع گرایانه از جایگاه های کاستی و توانمندی او بیافریند. اریک اریکسون از دیگر هواداران مهم نظریه ی « رشد بزرگسالی » ، این دوران را مرحله ی « رشد صمیمیت در برابر تنهایی » نام داده است که روابط صمیمانه و پذیرش و انجام تعهد نسبت به دیگری در یک سو و تنهایی ، گوشه گیری و کناره جویی ، ناکامی ، سرخوردگی و افسردگی در سوی دیگر آن پدیدار می شود.

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

نشانی و شماره تماس مطب و کلینیک دکتر بهنام اوحدی در تهران

 

 

ART & SEX

 

 

با یاری پروردگار بخشنده ی مهربان ، از ۱۷ بهمن ماه ۱۳۸۸ ، نشانی مطب و کلینیک های دکتر بهنام اوحدی ( روانپزشک و سکسولوژیست ) بدین گونه خواهد بود:

 

۱ - روزهای شنبه ، دوشنبه ، و چهارشنبه ۱ بعد از ظهر تا ۹ شب ( ۱۳ تا ۲۱ ) و

روزهای یک شنبه و سه شنبه ۳ بعد از ظهر تا ۹ شب ( ۱۵ تا ۲۱ ) و

پنج شنبه ها  ۸ بامداد تا ۱۲ ظهر در

 

 تهران ، خیابان ولی عصر ( پهلوی سابق ) ، رو به روی پارک ملت ، بالاتر از بازار صفویه ، بین کوی آرامش و خیابان ناهید غربی ، ساختمان صورتی ، طبقه ی چهارم ، واحد ۲۷ ، مطب و کلینیک بهداشت و سلامت جنسی ، زناشویی و خانوادگی دکتر بهنام اوحدی (  Dr.Ohadi's Tehran Sex Clinic ) ،  تلفن :  ۲۲۰۳۸۵۳۲ و ۲۲۰۳۸۵۳۳ و ۲۲۰۵۵۳۵۶ و ۲۲۰۵۳۸۱۷ و ۲۲۰۱۷۳۷۱ و ۱۱۷۰۶۲۴-۰۹۱۳

 

 

 و همچنین

 

۲- از اسفند ماه ۱۳۸۸ ، سه شنبه ها ۹ بامداد تا ۱۲ ظهر :

 

کرج ، میدان سپاه ، برج طاق کسری ، طبقه ی دوم ، واحد ۲۰۳ ، مرکز مشاوره و روانشناسی سلامت ، تلفن : ۴۴۴۰۶۰۰-۰۲۶۱

 

 

۳- از ۲۲ فروردین ۱۳۸۹ ، یک شنبه ها ۹ بامداد تا ۱۲ ظهر :

 

دماوند ، دو راهی گیلاوند ، نبش زنبق یک ، جنب صندوق قرض الحسنه ی ثامن الائمه ، کلینیک دکتر فرخی سیستانی ، ۵۲۴۲۴۱۶-۰۲۲۱ و ۵۲۳۲۳۵۶-۰۲۲۱