دروغ و مجیزگویی، هرگز افتخاری ماندگار به ارمغان نیاورده است...

 

استاد !! بزرگوار، جناب علیرضا افتخاری،

همشهری دهه هاست که پیرامون نشینان اسپهان باستانی در این مرز پر گزند، گند فراوان زده اند؛ اصفهانیان و منسوبان به اصفهانی، سال هاست آبروی این شهر را در میان هم میهنان برده اند که هویداست دست کم که ما اسپهانیان، خود از اصفهانی خوانده شدن آنان شرم فراوان داریم و هیچ گونه پاسداشت و نکوداشت و "افتخاری" برای آنان قائل نبوده و نخواهیم بود ! هر چند شما جزو نام آوران و مشاهیر شهر اصفهان بوده اید، اما خود به خوبی و فراست می دانید که هرگز همچون استاد بزرگوار و والا مقام تان - استاد جلال تاج اصفهانی - یا استاد جلیل شهناز و ... جزو دلنشینان و مفاخر فرهنگی دیار زنده رود نبوده اید. نه آن هنگام که تک آلبوم های نیمچه گوشنواز  به بازار عرضه می نمودید، و نه این دهه هشتاد که ماشاءالله به تولید انبوه هفته ای و فله ای رسیده اید !!  

آقای افتخاری، به سن و سال و کسوت شما، دروغ و مجیزگویی زیبا و برازنده نیست؛ چه آن هنگام که درباره ی مهریه ی ازدواج هر یک از دختران تان، آشکار و بی شرمانه دروغ گفتید و هر بار از سوی دامادهای تان، نمایان و فاش، واقعیت بیان و دروغ و مجیز گویی و ژاژخایی تان هویدا شد، و نه در دستمال یزدی چنگ گرفتن و به اسافل قدرت مداران کشیدن اخیرتان !!!

چه گونه باورهای دینی مردم ایران را به ریشخند و ریا گرفتید و مهریه ی دختر نخست تان را " از بر ( حفظ ) کردن قرآن" و مهریه ی دختر دوم تان را " از بر کردن قرآن و نهج البلاغه و چند غزل از حافظ" اعلام کردید؟!؟ اعلانی که تنها به فاصله ی چند روز از سوی دامادهای تان - رسمن و کاملن - در رسانه های رسمی و مجازی، دست ردی جدی و سنگین بر آن زده و دروغ و مجیزگویی شما استاد !! فرهیخته !!! هنر و اندیشه مان آشکار شد. 

شرم بر شما که چنین دین و آیین و مذهب و سنت و کتاب آسمانی این مردم ساده دل بی نوا را به ریشخند گرفتید و در دل به همه مقدسات و محرمات آنان خندیدید؛ مقدسات و محرماتی که گلستان شهدای خیابان فیض اسپهان، تنها نماد و نشان کوچکی از آن است....

نعمت های این دنیای پوچ و فانی و زودگذر از آن شما که نغمه ها و دستگاه های موسیقی اش را از آن جلال بی همتا بالاخره به هر زحمت و دشواری ای بود، نصفه و نیمه آموختید، اما هرگز آن اندازه هوش و استعداد نداشتید که صفا، صمیمیت، ساده زیستی، قناعت و مناعت طبع والای تاج اصفهانی پیش چشم و ذهن تان بنشیند.

با همان دروغ و ریا و ریشخند گرفتن معنویات مردم، از چشم مردمان فرو افتادید و به نوک دماغ شان هم گیر نکردید ! به کجا گرفتار شده اید را خود بهتر می دانید، اما دروغ و مجیزگویی در سن و سال و کسوت شما، هرگز ارزنده و برازنده نبوده و نخواهد بود. شما را به خدا باید سپرد که او خود، برای سرزنش و نکوهش شما دانا و تواناست.

چه آسان سوختید و چه بی توشه از دست رفتید؛ موسیقی دانستن هنر نیست، که خانه صغرا سرخابی نیز در اصفهان، خانه ی ساز و آواز بوده و بیا و برویی شکوه مند در روزگار خود داشته است؛ طبع والا و روان بزرگوار، همچون استاد ماندگار جلال تاج اصفهانی داشتن، شرط بزرگی و ماندگاری ست و این همان نکته ی نغزی ست که شما آن را نیاموختید استاد !! 

 

زیر پوست زندگی رسمی (نگاهی به فیلم « کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد » - بخش نخست)

 

 

کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد ( بهمن قبادی )

 

 

بالاخره و پس از ماه ها چشمداشت ، فیلم « کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد » بهمن قبادی را با بازی فراموش نشدنی حامد بهداد به چنگ آوردم و تا پاسی از شب گذشته به تماشایش نشستم.

فیلم درباره ی عشق و شیفتگی به « MUSIC » است ؛ اما بسیار بیش از آن که « موزیکال » باشد ، « موزه ای » ست. فیلم برگ نوشته ای تصویری ، ولو نیمه مستند ، که برای ماندگاری در « موزه ی تاریخ »  - تاریخ مدرنیته و ستیز سنت با آن - آفریده شده است.

فیلم « کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد » را درست همچون فیلم های « دو زن » تهمینه میلانی ، « تهران دیگر انار ندارد » مسعود بخشی و انیمیشن « پرسپولیس » مرجانه ساتراپی و .... ، از جمله فیلم های ست که نه فقط برای تماشای امروز ، که نیز برای آرشیو موزه ی سینمایی تاریخ سده ی بیستم و بیست و یکم میلادی ایران ساخته شده اند. آیا رژیم روسیه و حکومت اتحاد جماهیر شوروی ، آگاهانه برای پیشگیری از چنین کاربرد دوگانه ی هنری - سینمایی و تاریخی - اجتماعی و سیاسی ، آیین های « فیلم سوزان » و « کتاب سوزان » برپا نمی داشتند ؟!؟ 

 

 

 

 ادامه دارد ................

 

آشنایی با هنر درمانی (روزنامه اعتماد،صفحه پزشکی،ستون روانپزشک و ما،هفته 36 )

 

 

روانپزشک و ما – هفته سی و ششم

 

آشنایی با هنر درمانی

 

هنر روان درمانی با هنر

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

با پایان پذیرفتن سری مقالات « فیلم ( سینما ) درمانی » که در آن ها به گونه ای مفصل به چیستی و چگونگی این سویه ی روان درمانی ، یعنی شتاب بخشیدن به روان درمانی شناختی – رفتاری و تحلیلی با فیلم ها و انیمیشن های سینمایی ، پرداختم ، اکنون جای آن دارد تا پیش از پرداختن به مبحث راهبردی و پر اهمیت « دارو درمانی » در روانپزشکی ، به گونه ای دیگر از روان درمانی بپردازم که پس از « نمایش درمانی ( سایکو دراما ) » و « کتاب درمانی » ، نزدیک ترین درمان به فیلم ( سینما ) درمانی بوده و هست. هنر درمانی ، گردآمده ( مجموعه ) ای از کاربردهای درمانی هنرهای دیداری ست که در آن به هنر ، به عنوان ابزاری از ارتباط نا کلامی نگریسته می شود. این واقعیتی انکارناپذیر است که در درازای تاریخ، آثار هنری همواره افزون بر پدید آوردن امکان تداعی و تفسیر ، توانسته اند به گونه ای سودمند و کارآمد به درک و حل گره ها و مشکلات هیجانی آدمیان یاری رسانند. اما این فقط یک روی سکه است؛ چرا که افزون بر آن ، درمان می تواند از خود روند و فرآیند هنری ریشه و سرچشمه گیرد. سودمندی و اثربخشی این مکتب از روان درمانی ، به این بستگی دارد که یک اثر هنری ویژه در درازای زمان ، چه اندازه نیرو برای حل تعارض های درون روانی فرد و همچنین تعارض های بین فردی در اجتماع بتواند از خود نشان دهد. پایه و بنیان کار هنر درمانگر ، در همه ی گونه های آن ، تبیین هنرهای دیداری به عنوان واسطه ای میان آموزه های درونی و بیرونی آدمی است.

آدریان هیل ، آموزگار هنرمند انگلیسی ، برای نخستین بار واژه ی « هنر درمانی ( Art therapy ) » را در سال 1942 بیان کرد. او در این راستا ، روند درمان را با بیمارانی آغاز کرد که در آسایشگاه مسلولان ، با او در یک اتاق بستری بودند. همزمان در ایالات متحده ی آمریکا نیز ، مارگارت نامبرگ در آغاز دهه ی 1940 در آزمایشگاه ایالتی روانپزشکی نیویورک ، زیر نظر روانکاوی به نام دکتر نولن ، پیشگام هنر درمانی شد. ادیت کارمر ، از دیگر پیشروان هنردرمانی کودکان در آمریکا بود. بعدها لورتا بندر و پل شیلدر نیز به مکتب هنر درمانی ایالات متحده پیوستند. از جمله پیشگامان هنر درمانی در اروپا ، می توان به لامبروسو ، سیمون و پرینس هورن اشاره کردکه نخستین پژوهش های درمانی را در آثار هنری بیماران بیمارستان های روانپزشکی پی گرفتند.

گسترش هنر درمانی در آمریکا ، تا اندازه ای به دلیل نفوذ فزاینده ی روان درمانی تحلیلی ( سایکودینامیک ) بر اندیشه ی روانپزشکان بود. در عمل ، رشد هنر درمانی با رشد روانکاوی همزمان و همبسته شد. اما امروزه ، نگرش هنر درمانگرانه ، اگر از چشم انداز « رفتار درمانی شناختی ( CBT ) » پر رنگ تر و فراگیرتر از « روانکاوی ( روان درمانی تحلیلی ) » نباشد ، کمرنگ تر هم نیست.

در هنر درمانی ، آن چه که در درجه ی نخست در راستای روان درمانی فرد از آن سود جسته می شود ، نه ارزش هنری و مهارت تکنیکی اثر ، که اثر بی درنگ ، یگانه و ویژه ای ست که در بیمار و مراجع پدید می آورد. از آن جا که آثار هنری که در راستای درمان از آن ها سود جسته می شود ، فقط به دلیل ارزش ارتباطی فوری شان ارزیابی می شوند ، بر رشد کامل آثار هنری معنایی ، پافشاری نمی شود. روش های هنری ای که به تعبیر و تفسیر خود به خود می انجامد ، به این پشتوانه و امید ارائه شده اند که درون مایه های ناخودآگاه ذهن بند سانسور رها شوند. درمان از راه تداعی های کلامی و جمع بندی آن ، مورد تفسیر قرار می گیرد. چگونگی رشد و گسترش و تقویت پدیده ی « انتقال » ( انتقال احساساتی که مراجع نسبت به افراد مهم زندگی اش دارد ، به درمانگر ) و همچنین کنترل و مهار آن ، نقش مهمی در هنر درمانی روانکاوانه ( تحلیل بنیاد ) دارد.

چون درمان به ارزش های ذاتی موجود در خود هنر وابسته است ، درمانگر می کوشد تا به مراجعان خود یاری رساند تا در اندازه ی توان شان ، به آفریدن آن گونه آثار هنری بپردازند که کیفیت بیانگری و ژرفای آن آثار ، برای دیگران هم قابل شناسایی باشد. در همین حال ، باید پیش چشم و ذهن داشت که آثار هنری ، به تناسب سن های گوناگون و مراحل رشد شناختی و هنری افراد ، برگزیده می شوند. درمانگر از پیشینه ی بالینی خویش برای پاسخگویی به پیام های پنهان و نمایانی که در سرشت هنر موجودند ، سود می جوید. همچنین هنر درمانگر به مراجعان یاری می رساند تا پذیرای جنبه هایی از وجودشان شوند که به آسانی توانایی پذیرش آن ها را نداشته اند. در کار بالینی « هنر درمانی » ، درباره ی اهمیت رفتار و نگرش هایی که به آن خو گرفته اند ، بحث می شود ، اما تفسیر سرراست ( مستقیم ) درون مایه ی ناخودآگاهی که در اثر هنری ، خود را پیش چشم و ذهن می نشاند ، به ندرت انجام می شود.

در واقع ، هنر درمانی به تنهایی و خودکفایانه ، عامل دگرگونی دقیق روان شناختی برشمرده نمی شود؛ بلکه هنر درمانی همچون نمایش درمانی ( سایکودراما ) و فیلم درمانی ، بر پایه ی مفهوم سازی ( کانسپچوالیزیشن ) و جمع بندی ( فرمولاسیون ) شناختی و یا تحلیلی ، و با فراهم آوردن زمینه ای از آموزه های نمادین ، روان درمانی را شتاب می بخشد. چنان چه نگرش ها ، شناخت ها یا رفتارهای نو آزموده شوند ، دستاوردهای درمانی رشد و ژرفا یافته ، جزء جدایی ناپذیر زندگی آدمی می شود.

امروزه هنر درمانی ، افزون بر بیمارستان های روانپزشکی دولتی و خصوصی ، مراکز نگهداری سالمندان ، موسسه های مددکاری و نوتوانی توانخواهان ( معلولان ) پیکری ، مدرسه های کودکان و نوجوانان استثنایی و زندان ها ، به مطب های خصوصی روانپزشکان و روانشناسان نیز راه یافته است. از دیگر کاربردهای هنر درمانی ، می توان به ارزیابی روان شناختی ، آموزش رواندرمانگران ، روان درمانی فردی متمرکز ، روان درمانی با گروه های خانوادگی ، ارزیابی پویایی های خانوادگی ، و برپا ساختن « هنر درمانی گروهی » ، که در آن از فرآورده ها و آثار هنری برای آغاز بحث های گروهی سود جسته می شود ، اشاره کرد. مرزهای بین هنر درمانی و دیگر کاربردهای آثار هنری ، به گونه ای پرهیز ناپذیر درهم آمیخته است ؛ بنابراین ، برنامه های تفریحی ، سرگرمی و نوتوانی به همان شیوه ی کار بالینی درمانگرانه ، از کوشش های هنری برای اهدافی بهره می گیرند که با اهداف هنر درمانی متفاوت هستند. نقاشی و مجسمه سازی ، آمادگی بیشتر و دامنه ی گسترده تری در راستای کاربردهای بالینی و درمانی دارند.               

 

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

40 سالگی ست دیگر !

 

 

خوب بالاخره فیلم « کتابخوان ( The Reader ) را هم دیدم.

مدت ها بود خریده بودمش ، اما فرصت و فراغت تماشایش را نمی یافتم؛ همچون صدها ، آری صدها فیلم دیگر ! به گمانم از آغاز زمستان ، در ساعات غیر کار مطبی و بیمارستانی ، دیگر کاری جز ترجمه ی کتاب ، نوشتن مقالات علمی ( روانپزشکی )و فرهنگی - اجتماعی و تماشای فیلم نداشته باشم. هر چند پس از سال ها می خواهم دوباره ورزش را به گونه ای جدی و حسابی آغاز کنم.

دروغ چرا به قول شادروان مش قاسم غیاث آبادی ، والا ما « آب باز ( شناگر ) درجه یک و تنیس باز و بدن ساز درجه دو » بودیم ! دنبال پای ( همان رفیق پایه به قول تهرانی های ناشهرستانی !! ) پیاده روی و کوه نوردی می گردم که سه روز در هفته به دربند و درکه و بام تهران بروم ، اما چه کنم که دوستان کتابخوان و فیلم بازم ، کمی تا بسیاری مفتخر به نشان سستی و تن پروری اند و آشنایان تیز و چابک ، میانه ای جدی با کتاب ، سینما ، تاریخ و اجتماع ندارند.

آیا آدمیان درون گرا و اجتماع گریز ، کون گشادترند ؟!؟ نمی دانم ، به قول استادان مان پژوهشی لازم است !!!

به هرحال ، در اندیشه ی آغاز دوباره ی تنیس و شنا و کمی بدن سازی ( همگی در اندازه ی ناحرفه ای و درجه دو ) و زدن به کوهستان به گونه ای هفتگی و پیوسته هستم. اما این یگانه برنامه ام از بهمن ماه به بعد نیست؛ می خواهم بیشتر از این اجتماع آلوده به بغض و بخل و حسد و کینه و خشم و افسردگی و تنش بگریزم. راه خوبی نیز برای آن یافته ام. راهی بسیار درون گرایانه تر از تنیس و بدن سازی و حتا شنا !!!

بسیار وست دارم که در پایان ۳۷ سالگی و آستانه ی ۴۰ سالگی ، برای نخستین بار در زندگی تار به دست بگیرم و دانش آموزی را این بار در عرصه ی نواختن ساز زیبا و دل انگیز « تار » تکرار کنم و در خلوت ، جلوتی بگشایم و مطربی تنهایی پیشه کنم.

میرزا جهانگیر خان قشقایی ، در ۴۰ سالگی از نواختن تار دست کشید و به دانش آموزی رو آورد. من می خواهم کرداری واژگون رویکرد او داشته باشم. هر چند دانش آموزی را با کتاب خواندن و درس آموختن در کمیته ی سکسولوژی انجمن علمی روانپزشکان ایران ادامه خواهم داد.

یک تار تزئینی برای اتاق خودم در کلینیک ساختمان صورتی ، خریدم تا این معشوق قدیمی همیشه پیش چشمانم باشد تا چنان چه فراگیری آن تا خود ۴۰ سالگی فراهم نشد ، دست کم حال و هوای « تار » پیش چشم و ذهنم باشد. خانه مان که همواره آغشته و سرشار از آوای رویایی تار استاد جلیل شهناز و نوای آسمانی استاد جلال تاج اصفهانی بوده و هست. 

۴۰ سالگی ست دیگر...

 

 

تار یحیی

 

 

پروردگارا ، در روزهای سهمگین سرنوشت ساز رویارو ، ایران و ایرانیان را در دامان پر مهرت پناه ده

 

کاش همیشه می شد از واقعیت های ناگوار ، به فیلم ، کتاب ، موسیقی ، نقاشی ، هنر و طبیعت پناه برد. روزهای سهمگین سرنوشت سازی  رویاروی ایران و ایرانیان است. تنها در دامان پر مهر پروردگار می توان      امید ، ایمنی و آرامش جست. هنگام آن است که برای سلامت و  سربلندی  میهن و تن درستی و شادمانی هم میهنان مان نیایش کنیم...

سخنی به یادگار ، در لزوم فرونشاندن بلندپروازی و خودپذیری

 

 

قال الحکیم الفقیر البهنام الاوحدی :

 

 ,Restrict your Ambition
,Believe your Self & Position
 ! and Enjoy your Short Life Duration  

 Copyright (All rights reserved): Behnam Ohadi

 

 جاه طلبی ها و بلند پروازی های تان را در چهارچوب بنشانید ( محدود کنید ) ،

خویشتن و جایگاه خودتان را بپذیرید و بدان باور داشته باشید ،

و ا ز زندگی زودگذرتان لذت ببرید !

                                ( دکتر بهنام اوحدی )

 

اندکی « شعر و شور » به جای تلنبار این همه « شعور »  !!!

 

سال هاست - دست کم از سالی پس از دوم خرداد ۱۳۷۶ - که « فلسفه » یا به تعبیر رسانه ای آن ، « اندیشه » بر فضای مطبوعات پیش رو و دگرگونی خواه مان سایه ای سنگین از آن خویش ساخته و بر جای جای صفحات نشریات مان ، جز صفحه های کمی تا قسمتی « زرد » ورزشی چیره شده است.

ما ایرانیان ، در درازای تاریخ پر فراز و فرودمان ، بی گمان از فقر « فلسفی » و « اندیشه » رنج فراوان برده ایم ، اما آیا هنوز گاه آن نرسیده است که اندیشه کنیم که با سنگین ساختن بار « فلسفه » و « اندیشه » بر مطبوعات پیش رو چه به چنگ آورده و چه از دست داده ایم؟!؟

بی گمان ، خواندن کانت ، دکارت ، پوپر ، دریدا ، آدورنو ، راسل ، روسو ، هابرماس و مانند آن برای بخشی از اجتماع عقب نگه داشته شده ی ما نه تنها سودمند ، که قطعن لازم و ضروری است ، اما این همه تلنبار ساختن روزنامه هایی که رسالت نخست شان می بایست به پیش بردن اندیشه ی « توده » ی اجتماع در حال گذار ایرانیان باشد ، از این همه نوشته های سنگین فلسفی ، به راستی چه دستاورد سودمند و دگرگون سازی داشته است؟!؟ دستاوردهای چنین رویکردی در صفحات « اندیشه » ، « جامعه » ، « سیاست » و ... - تا حتا صفحه ی نخست و پایانی روزنامه که بیش ترین جلوه و غمزه را برای جلب و جذب مخاطب دارد - بی گمان زودتر از « یک سوم » و « نیم » سده ( ۳۳ و ۵۰ سال ) رخ نشان نمی دهند !

آیا پیامد چنین رویکردی - گزینش و درج « گزیده ای از کتاب های فلسفه محض ، فلسفه سیاسی و یا جامعه شناسی » - به گریز « توده » ی تاثیر گذار اجتماع از نشریات دگرگونی گرای به اصطلاح « دوم خردادی و اصلاح طلب » و رو آوردن آنان به روزنامه ی « همشهری » ( و پیش تر « ایران » و « جام جم » ) نشده است ؟؟؟

این در حالی ست که « توده » ی مردمان هر اجتماع ، نیاز واقعی خودشان را در صفحات « سیاسی داخلی و خارجی » ، « اجتماعی » ، « زندگی » ، « حوادث » ، « بهداشت و سلامت » ، « دانش و فناوری » ، « سرگرمی » ، « سینما » ، « فرهنگ و هنر » و « کتاب و ادبیات » جست و جو می کنند و برای همین « روزنامه همشهری » تا اندازه ی بسیاری - مگر در زمینه ی رخدادهای سیاسی داخلی !! - به نیازهای آنان پاسخ می دهد.

ایرانیان امروز بیش از این همه تلنبار « شعور » ( به باور برخی : فقط فلسفه !! ) ، به اندکی « شور » نیاز دارند تا از « شیون » بدر آیند. البته این سخن به مذاق دوست داران و شیفتگان و نان خوران از اندیشه ( به باور همانان : فقط فلسفه !!! ) هرگز خوش نخواهد آمد. هر چند هم ایشان نیز بی گمان « جنبش توده » هر اجتماع را اثرگذار تر و ثمربخش تر از « جوشش صرف نخبگان » می دانند و می بینند.

سال هاست که آموخته ام که برای هر سخن باید دست کم یک گواه و سند ارائه کنم تا مخاطب قانع شود. گواه و سند این سخن من در همین « شهریور » داغ ما ایرانیان رخ خواهد نمود.

دو ماهی ست که در انتظار و اشتیاق ارمغانی نوین و بهنگام از « استاد محمدرضا شجریان » و « استاد سیمین بانو بهبهانی » هستم. اثر « سیمین بانو » تا در کرانه ی دور « تهران جلس » بر تنظیم ننشیند و به تارهای حنجره اقبال نیابد ، به گوش و هوش ما مهمان نخواهد شد. اما ارمغان « درخشان و ماندگار » دگرگون ساز « استاد بی همتا ، شجریان شیوا بیان » ، از همین پیرامون تهران - و نه تهرانجلس - میخ کوب و منکوب مان خواهد کرد. 

من این روزها تشنه و مشتاق ساخته ی حماسی و تاریخی شجریان ، این « در دردانه و یگانه ی شهریور داغ » ۱۳۸۸ ایران هستم. سکوت شجریان ، هیچ گاه بی دلیل نبوده و نیست. « سکوت شجریان » ، هرگز از جنس « سکوت سرد زمان » نبوده و نخواهد بود. « سکوت شجریان » ، « سرشار از ناگفته هاست ». این سکوت ، « کسوفی کوتاه و گذرا » ست که همواره خورشیدی داغ و درخشان را در پی داشته است.

این بزرگ مرد موسیقی و آواز ایران زمین ، این در دردانه و بی همتای فرهنگ و هنر این مرز پر فراز و فرود ، « شجریان » ، « چهره ی فراموش ناشدنی شهریور داغ و تاریخی » ۱۳۸۸ ایران و گواه و سند من در سخن امروزم : لزوم « تکیه بر توده ( و نه دل خوش ساختن صرف به نخبه و شبه نخبه ) » خواهد بود.

از نگاه رسانه ای « چهره ی امرداد ماه داغ ۸۸ » ، « مهدی کروبی » بود؛ من « چهره ی فراموش نشدنی شهریور داغ ۸۸ » را استاد مولف و دگرگون ساز موسیقی و آواز ایرانی ، « محمدرضا شجریان » می دانم. اثر نوین او ، از دیدگاه من ، جلوه ای از « موسیقی درمانی ( Music Therapy ) { نه فردی یا گروهی که ملی و فرا ملی } » خواهد بود.

« موسیقی درمانی » ، اگر فراتر از « کتاب درمانی » و « فیلم درمانی » نباشد ، بی گمان فروتر هم نیست. به باور من ، روان پزشک می بایست پشتوانه ای نیرومند تر و فرا تر از « دارو درمانی » و « روان درمانی ( فردی و گروهی ) » داشته باشد. 

بی گمان ، در چنین فضای « فلسفه شیفته » ی چند ساله ی اخیر روزنامه نگاری ایران ، که هر آن که می خواهد خود را دانا و ژرف نگر بشناساند ، باید چند نوشته ی فلسفی و شبه فلسفی هم از خویش صادر کرده باشد ، سخن گفتن از « اندکی شعر و شور به جای تلنبار این همه شعور » جسارت فراوان و گستاخی گران می خواهد که ژنوم آغشته به نارسی سیزم پر رنگ بختیاری و « زندگی بازیچه بینی » شخصیت افسرده خویی و انتقاد گرایی ، آن را به خوبی فراهم می آورد.

در انتظار گواه و سند درستی و راستی سخن امروز من - اندکی « شعر و شور » به جای تلنبار این همه « شعور » - باشید که تا « شعر و شور درخشان شهریور » اندکی باز نمانده است.