دروغ و مجیزگویی، هرگز افتخاری ماندگار به ارمغان نیاورده است...

 

استاد !! بزرگوار، جناب علیرضا افتخاری،

همشهری دهه هاست که پیرامون نشینان اسپهان باستانی در این مرز پر گزند، گند فراوان زده اند؛ اصفهانیان و منسوبان به اصفهانی، سال هاست آبروی این شهر را در میان هم میهنان برده اند که هویداست دست کم که ما اسپهانیان، خود از اصفهانی خوانده شدن آنان شرم فراوان داریم و هیچ گونه پاسداشت و نکوداشت و "افتخاری" برای آنان قائل نبوده و نخواهیم بود ! هر چند شما جزو نام آوران و مشاهیر شهر اصفهان بوده اید، اما خود به خوبی و فراست می دانید که هرگز همچون استاد بزرگوار و والا مقام تان - استاد جلال تاج اصفهانی - یا استاد جلیل شهناز و ... جزو دلنشینان و مفاخر فرهنگی دیار زنده رود نبوده اید. نه آن هنگام که تک آلبوم های نیمچه گوشنواز  به بازار عرضه می نمودید، و نه این دهه هشتاد که ماشاءالله به تولید انبوه هفته ای و فله ای رسیده اید !!  

آقای افتخاری، به سن و سال و کسوت شما، دروغ و مجیزگویی زیبا و برازنده نیست؛ چه آن هنگام که درباره ی مهریه ی ازدواج هر یک از دختران تان، آشکار و بی شرمانه دروغ گفتید و هر بار از سوی دامادهای تان، نمایان و فاش، واقعیت بیان و دروغ و مجیز گویی و ژاژخایی تان هویدا شد، و نه در دستمال یزدی چنگ گرفتن و به اسافل قدرت مداران کشیدن اخیرتان !!!

چه گونه باورهای دینی مردم ایران را به ریشخند و ریا گرفتید و مهریه ی دختر نخست تان را " از بر ( حفظ ) کردن قرآن" و مهریه ی دختر دوم تان را " از بر کردن قرآن و نهج البلاغه و چند غزل از حافظ" اعلام کردید؟!؟ اعلانی که تنها به فاصله ی چند روز از سوی دامادهای تان - رسمن و کاملن - در رسانه های رسمی و مجازی، دست ردی جدی و سنگین بر آن زده و دروغ و مجیزگویی شما استاد !! فرهیخته !!! هنر و اندیشه مان آشکار شد. 

شرم بر شما که چنین دین و آیین و مذهب و سنت و کتاب آسمانی این مردم ساده دل بی نوا را به ریشخند گرفتید و در دل به همه مقدسات و محرمات آنان خندیدید؛ مقدسات و محرماتی که گلستان شهدای خیابان فیض اسپهان، تنها نماد و نشان کوچکی از آن است....

نعمت های این دنیای پوچ و فانی و زودگذر از آن شما که نغمه ها و دستگاه های موسیقی اش را از آن جلال بی همتا بالاخره به هر زحمت و دشواری ای بود، نصفه و نیمه آموختید، اما هرگز آن اندازه هوش و استعداد نداشتید که صفا، صمیمیت، ساده زیستی، قناعت و مناعت طبع والای تاج اصفهانی پیش چشم و ذهن تان بنشیند.

با همان دروغ و ریا و ریشخند گرفتن معنویات مردم، از چشم مردمان فرو افتادید و به نوک دماغ شان هم گیر نکردید ! به کجا گرفتار شده اید را خود بهتر می دانید، اما دروغ و مجیزگویی در سن و سال و کسوت شما، هرگز ارزنده و برازنده نبوده و نخواهد بود. شما را به خدا باید سپرد که او خود، برای سرزنش و نکوهش شما دانا و تواناست.

چه آسان سوختید و چه بی توشه از دست رفتید؛ موسیقی دانستن هنر نیست، که خانه صغرا سرخابی نیز در اصفهان، خانه ی ساز و آواز بوده و بیا و برویی شکوه مند در روزگار خود داشته است؛ طبع والا و روان بزرگوار، همچون استاد ماندگار جلال تاج اصفهانی داشتن، شرط بزرگی و ماندگاری ست و این همان نکته ی نغزی ست که شما آن را نیاموختید استاد !! 

 

بهار وبلاگ « ایران بد دیلی تلگرافی ( www.iranboddaily.blogfa.com ) »

 

 

« زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست

 در حق ما هر چه گوید ، جای هیچ اکراه نیست

 ........

 بنده ی پیر خراباتم ، که لطفش دایم است

 ورنه لطف شیخ و زاهد ، گاه هست و گاه نیست ! »

                                          
                                         ( خواجه ی رندان )


آن هنگام که کتاب « روان شناسی اینترنت » انتشارات دانشگاه کمبریج را به یاری استاد فضل الله قنادی به پارسی برمی گرداندیم ، هرگز گمان نمی کردم که اینترنت بتواند « تا این اندازه » دگرگونی ژرف و سترگ را - در راستای شتاب بخشیدن به رسیدن ایران به عنوان نخستین سرزمین در خاورمیانه ، به نوزایی ( رنسانس ) علمی ، فرهنگی و اجتماعی - پدید آورد.
وبلاگ جزئی کوچک از اینترنت است. وبلاگ ، وبسایت نیست؛ روزنوشت و شب نوشت و دلنوشت های الکترونیک و دیجیتال یک نفر است. چیزی شبیه به همان دفترچه خاطرات نسل های دهه های گذشته ی میهن پر آفت و گزندمان ! وبلاگ کاتارسیس ( تخلیه و تهویه : پالایش و پیرایش روانی ) آدمیان گذشته از سنت و جاهلیت است. وبلاگ برای وبلاگ نویس دستمایه و بهانه ی ساده ی زندگی زیر خط استاندارد در این سرزمین است. جایی کوچک که تو در اندک جا هم ، امکان و آزادی ابراز آشکار باورهایت را نداری و هویدا نیست که کدامین هنگام به چنگ آوری. وبلاگ در این سرزمین آن حیاط خلوت خصوصی تو و دوستانت است که یورشگران پرخاشگر ، بی اخلاق و چالش و کشمکش جو ، هر هنگام که دل شان بخواهد بدان پا می گذارند که دانه ی خشم و پرخاش و کینه و ستیز در آن بپراکنند !
اما همین وبلاگ برای وبلاگ نویس سرگرمی سالمی در این سرزمین سرشار از « افیون و مخدر و محرک » ست، به ویژه برای آنان که به جای برون گرایی و نشست و برخاست ، درون گرایی و مراقبه و مکاشفه ، پیشه می کنند.

در این سرزمین سرشار از حسد ، بخل ، بغض ، بیماری ، کینه ، با وجود مسدود شدن امکان دسترسی به وبلاگ های موج نخست ( ایران بد : ۱۳۸۵ تا ۱۳۸۶ خورشیدی ) ، موج دوم ( ایران بد روی خط داغ ، یک روانپزشک ، یک سکسولوژیست ، شرمگاه ، شب نشینی در جهنم وادنگ ، یک ایران بد : ۱۳۸۶ تا ۱۳۸۸ خورشیدی ) و همین وبلاگ های موج سوم وبلاگ نویسی ام ( یک ایران بد روی خط داغ ، یک روانپزشک روی خط داغ ، یک سکسولوژیست روی خط داغ ، ایران بدان ، شهروند درجه هفت : ۱۳۸۸ خورشیدی ) ، با همان هدف همیشگی ام ، یعنی افزایش سلامت و امنیت اجتماع ایرانیان درون و برون میهن ، از طریق کاستن از آسیب های روانی - جنسی - اجتماعی ایران بر پایه ی راهبرد « آموزش و ارتقای علمی ، فرهنگی و اجتماعی » و « نقد و پرسش گری از خویشتن ( Self-Criticism ) » ، از فردا هفدهم فروردین ۱۳۸۹ ، در پایان ۳۷ سالگی و گام گذاشتن به ۳۸ سالگی در سال « کوشش و کار دو چندان » ، نوشتن در این وبلاگ و دیگر وبلاگ های موج سومم را پایان بخشیده و موج چهارم وبلاگ نویسی ام را آغاز می کنم. چرا که :


« خوش بختی از آن کسی ست که در جست و جوی خوش بختی دیگران باشد »

(  زرتشت )


بنابراین ، از این پس ، به جای نوشتن در این وبلاگ ، در وبلاگ

ایران بد دیلی تلگرافی ،

به نشانی

 www.iranboddaily.blogfa.com

خواهم نوشت که به زودی نشانی های

www.iranbod.ir

و

 www.iranbod.com 

نیز بدان پیش رانده ( فوروارد ) خواهد شد. 

آه ای ایرانم ، ... ، دور ز تو آرامم و باز در آتش ، تو را خواهانم !

 

آه ای ایرانم،

ای مرز پر گزند دلیرانم،

دور ز تو آرامم و نیک می دانم،

که من ایرانی،

سده هاست آرامگهی نیک ندارم؛

گر چه در آغوشت آرام ندارم اما،

آه ای ایرانم،

ای مرز پر گزند دلیرانم،

دور ز تو آرامم و باز در آتش، تو را خواهانم؛

آه ای ایرانم،

ای تشنه خاک خراب آبادم،

ماتم کده ای و غم سرای و مرهم نه غم،

دور ز تو آرامم و باز در آتش، تو را خواهانم !

                                    ( بهنام اوحدی ،هندوستان ،گوا ، 8/1/1389 )

 

 

جان راب : نمایی از ددمنشی های ژاپنی ها در جنگ جهانی دوم

 

 

John Rabe جان راب : نمایی از ددمنشی های افسار گسیخته ی ژاپنی ها در جنگ جهانی دوم

 

 

از دیگر فیلم هایی که برای آنان که همچون من شیفته و دلبسته ی تاریخ هستند ، گیرا و فراموش ناشدنی ست ، یکی هم فیلم « جان راب ( John Rabe ) » ساخته ی فلوریان گالن برگر ( Florian Gallenberger ) است که به کوشش های انسان مدارانه ی نماینده ی کمپانی زیمنس در نانچینگ چین طی یورش وحشیانه و خونخوارانه ی ژاپن بدان جا در ۱۹۳۷ - دو سال پیش از یورش ددمنشانه ی آلمان نازی به لهستان - می پردازد.

جان راب آلمانی پیرو هیتلر ، همراه با دکتر ویلسون انگلیسی هیتلر ستیز و گروهی دیگر از دیپلمات ها و بازرگان های اروپایی بر آن می شوند تا یک « منطقه ی ایمن ( Safe Zone ) » برای مردمان بی گناه چینی ، به ویژه زنان و کودکان پدید آورند تا شاید بتوانند تا آن جا که ممکن است آن ها و به ویژه دختران جوان و نوجوان را از وحشی گری های دیوانه وار و ددمنشانه ی سپاهیان ژاپنی نجات دهند !

فیلم به خوش خیالی و ساده لوحی « جان راب » در باور قلبی اش به رهبر دیوانه و دیکتاتور آلمان نازی - آدولف هیتلر - هم می پردازد؛ افسوس که « جان راب » بسیار دیرهنگام درمی یابد که رهبر خودکامه و خونخوار آلمان در همپیمانی با امپراتور خودشیفته ی ژاپن ، دست نظامیان وحشی و ددمنش ژاپن را در خونریزی و تجاوز آزاد گذاشته است !!

هنوز و با وجود ساخته شدن فیلم های « پل رودخانه ی کوای » ، « نبرد اوکی ناوا » ، « پرچم های پدران ما » ، « نامه هایی از آیووجیما » ، « استرالیا » ، « بچه های شانگهای » ، « جان راب » و ... ، تصاویر وحشی گری ها و ددمنش های سپاهیان زیر سلطه ی مطلق امپراتور ژاپن آن چنان که باید و شاید به تصویر کشیده نشده و دولت ژاپن هنوز که هنوز است کشتار صدها هزار نفر از مردمان بی گناه و غیرنظامی ایالت های شرقی چین را نپذیرفته و پوزش رسمی از مردم و دولت چین نخواسته است.

تماشای این فیلم گیرا و گویا را به همه ی دلبستگان تاریخ ، به ویژه تاریخ معاصر و تاریخ دو جنگ جهانی نخست و دوم به گونه ای پافشارانه پیشنهاد و سفارش می کنم.

در کشور ما بسیاری از مردم ، ملت ژاپن را به سبب دو بمب اتمی هیروشیما و ناکازاکی ، مظلوم برمی شمارند و از کشتار و تجاوز وحشیانه و مغول وار آنان خبر نداشته و یا به آسانی بر آن چشم فرو بسته اند. یاد ضمیمه ی روزنامه ی همشهری به سردبیری محمد قوچانی و آن مقاله ی آموزنده و آگاه کننده ی « این ژاپنی های به ظاهر مودب » به خیر !!!

 

دل دلیر ایرنا سندلر : نمایی واقع بینانه از زندگی نگون بختان محله ی گتو

 

 

فیلم « دل دلیر ایرنا سندلر ( The Courageous Heart of Irena Sendler ) » هم فیلم دیگری ست که به گونه ای هویدا نماهای واقعی زندگی نگون بختانه ی یهودیان در محله ی محاصره شده ی « گتو » ی لهستان اشغالی از سوی آلمان نازی را پیش چشم و ذهن به نمایش سپرده است.

فیلم برخلاف فیلم « شورش » ، آن اندک نماهای شبه تبلیغاتی را هم ندارد و به فرآیند نجات ۲۵۰۰ کودک بی گناه یهودی از چنگال سپاهیان اس اس رهبر خودکامه و خونخوار آلمان نازی می پردازد. فرآیندی که بدان انجامید تا خانم ایرنا سندلر در سال ۲۰۰۷ نامزد جایزه ی صلح نوبل شود.

 

دل دلیر ایرنا سندلر

 

فیلم « دل دلیر ایرنا سندلر » جنایت های زشت و فراموش ناشدنی سپاه اس اس آلمان نازی را درباره ی کودکان خردسال یهودی ، به خوبی برای دلبستگان تاریخ ، به ویژه تاریخ معاصر و رخدادهای جنگ جهانی دوم ثبت و ضبط کرده است.

تماشای این فیلم انسان دوستانه را به همه ی دوست داران رخدادهای تاریخی جنگ جهانی دوم و شیفتگان تاریخ ، پیشنهاد و سفارش می کنم.

بیاموزیم که از زندگی مان ، تنها و تنها نامی نیک و شرافتی برآمده از انسان دوستی و مهر و راستی باقی می ماند. بگذریم که برخی نادانان نان به نرخ روز خور در میهن پر فراز و فرود مان ، هم اکنون هر گونه اندیشه ی اومانیستی ( انسان گرایانه ) را مردود و مطرود می شمارند و راه و رسم رفتاری حیوونیستی ( ددمنشانه ) را برمی گزینند !!!

 

شورش ( UPRISING ) : نمایی سینمایی از گتو در جنگ جهانی دیکتاتور دیوانه و رهبر خونخوار آلمان نازی

 

 

تاکنون چند فیلم مستند و داستانی درباره ی « گتو ( محله ی کلیمی های محصور و محدود شده در لهستان اشغالی از سوی آلمان نازی ) » دیده بودم ، اما فیلم « مقاومت ( Defiance ) » که پیش تر از آن نوشته ام و دو فیلم « شورش ( Uprising ) » و « دل دلیر ایرنا سندلر ( The Courageous Heart of Irena Sendler ) » که به تازگی آن ها را به تماشا نشستم ، در این زمینه بسیار گویاتر و گیراتر پیش چشم و ذهنم نشستند.

 

شورش ( uprising )

 

 

فیلم « شورش ( Uprising ) » ، به فیلم  « مقاومت ( Defiance ) » بسیار شبیه است، از سوی جان اونت ( Jon Avnet ) ساخته و کارگردانی شده است. با این تفاوت که در فیلم « مقاومت » یهودیان به جنگل های لهستان می گریزند و جنگ و گریز را با سپاه اس اس پیشوای دیوانه ی آلمان نازی در پیش می گیرند ، اما در فیلم « شورش ( Uprising ) » دسته ای دیگر از یهودیان ساکن گتو بر آن می شوند تا در همان محله ی محدود و محاصره شده به دفاع از جان و ناموس و شرف خود بپردازند.

فیلم به خوبی نشان می دهد که چرا بازماندگان چنین جاهایی آن چنان مار گزیده شده اند که به گونه ی بیماران دچار اختلال فشار پس از آسیب ( PTSD ) از ریسمان سیاه و سپید نیز به اندیشه ی یورش و دفاع به پیش دست می یازند.

فیلم هر چند نماهای تبلیغاتی اندکی هم در هواداری از کیان بنی اسرائیل دارد ، اما یهودی ستیزی گزافه آمیز برخی آلمانی هایی که نیاکان یهودی داشته اند را عریان و نمایان نشان می دهد !

به راستی مادیات از دست رفتنی و پوچ دنیوی چه اندازه اعتبار و اهمیت دارد که در سرزمین هایی که یهودیان مورد دشمنی و کینه توزی قرار گرفته و می گیرند ، همواره آن دسته از مسئولان امنیتی و نظامی که نه تنها نیاکان ، که حتا چهره و سیما و بینی ای درست همانند اصیل ترین یهودیان داشته و دارند ، با خودفروشی در این راه پیشگام شده و در ستم پیشگی به یهودیان ره گزاف ( افراط ) می پیمایند ؟!؟

تماشای فیلم  « شورش ( Uprising ) » و نیز  « مقاومت ( Defiance ) » را به همه ی دوست داران تاریخ ، به ویژه تاریخ معاصر پیشنهاد و سفارش می کنم.

 

منطقه خاکستری ( The Gray Zone ) : گویاترین و گیراترین فیلم درباره ی هولوکاست

 

 

تاکنون فیلم های فراوانی درباره ی هولوکاست ساخته شده است؛ از فیلم « فهرست شیندلر » به این سو ، ساخت فیلم ها درباره ی هولوکاست - کشتار صنعتی و سیستماتیک یهودیان ( همراه با کولی ها ، همجنس گرایان ، ترنس سکشوال ها و عقب مانگان ذهنی و معلولان اعصاب و روان اروپا ) - دچار دگرگونی بسیاری شده و نمایش واقعیت های زشت و دردناک این رخداد فراموش ناشدنی تاریخ آفرینش آدمی هویداتر انجام شده است.

اما تاکنون در هیچ یک از این فیلم ها و حتا فهرست شیندلر ، آمین ، پسری با پیژامه ی راه راه و ... ، فرآیند خفه کردن گروهی کودک و نوجوان و زن و مرد در اتاق های گاز سمی و سپس سوزاندن اجساد در کوره های آدم سوزی به نمایش در نیامده بود.

 

منطقه خاکستری

 

درست شب پیش و بامداد چهارشنبه سوزی ، فیلم « منطقه ی خاکستری ( The Grey Zone ) » را به تماشا نشستم. فیلم را تیم بلیک نلسون ( Tim Blake Nelson ) بر پایه ی رخدادهای واقعی در واحدی از اردوگاه « مرگ اجباری » آشوویتس ساخته و کارگردانی کرده است.

فرآیند خفه کردن مردمان بی گناه در اتاق های گروهی گاز و سوزانده شدن شان در کوره های آدم سوزی و انجام آزمایشات پزشکی پیش و پس از مرگ روی برخی از آن ها ، آن چنان عریان و نمایان در این فیلم به تصویر کشیده شده است که در بیشتر صحنه های فیلم ، تماشاگر گرد خاکستر اجساد را در راه های تنفسی و بر سر و شانه ها خود احساس می کند.

فیلم به معنی واقعی کلمه ، واقع بینانه و رقت انگیز است. در همه ی فیلم هایی که پیش از این از هولوکاست دیده بودم ، تنها به شعله ی آتش و دود کوره های آدم سوزی بسنده شده بود.

تماشای فیلم « منطقه ی خاکستری ( The Gray Zone ) » را صمیمانه به همه ی دوست داران تاریخ ، به ویژه تاریخ معاصر دو جنگ جهانی نخست و دوم سفارش می کنم. از دست دادن این فیلم ، از دست دادن تاریک ترین و پلیدترین گوشه های تاریخ آدمی ست.

 

 منطقه خاکستری 

 

فیلم « منطقه ی خاکستری ( The Gray Zone ) » بی گمان گیرا و گویاترین فیلمی ست که درباره ی جنایت فراموش ناشدنی پیشوای دیوانه و دیکتاتور خونخوار آلمان نازی ساخته و به نمایش سپرده شده است.

تماشای این فیلم را به همه ی دوست داران تاریخ و سینما به گونه ای پافشارانه پیشنهاد و سفارش می کنم... 

 

 

منطقه خاکستری ( تیم بلیک نلسون )

 

آشنایی با « اختلال بحران هویت » (روزنامه بهار،صفحه پزشکی،اسفند 1388)

 

 

آشنایی با اختلال بحران هویت

 

سردرگمی و آشفتگی هویت

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

 

مفهوم « هویت » ساختاری پیچیده و در هم تنیده از درون مایه های شناختی ، زیست عصب شناختی ، روانی – اجتماعی ، فرهنگی ، رشدی ، روان پویشی ، و روانی – جنسی است و آماج ( اهداف ) دراز مدت ، الگوهای دوستی ، حرفه گزینی ، ارزش گرایی ، وفاداری جمعی و ملی ، و گرایش و کردار جنسی – آمیزشی را در برمی گیرد. برآمدهای پیدایش اختلال و بحران در هویت آدمی ناگوار و مشکل آفرین هستند که از آن جمله می توان به اختلالاتی هم چون « اختلال شخصیت مرزی - آشوب ناک ( بوردرلاین ) » ، « اختلالات خلقی ( افسردگی یک قطبی و یا دو قطبی ) » ، « اختلال تنش و فشار پس از آسیب » و « اسکیزوفرنی » اشاره نمود.

«اختلال بحران هویت ( Identity Crisis ) » به معنای دشواری و رنج شدید و فراوان ناشی از نا مشخص بودن و نبود قطعیت درباره ی هویت و موجودیت فرد مبتلا است. این اختلال در جوامع در حال گذار از سنت به مدرنیته فراوان تر و چشمگیرتر از جوامع کاملا سنتی یا کاملا صنعتی دیده می شود که می تواند به سبب دگرگونی ژرف و گسترده ی ارزش های فردی ، خانوادگی ، اجتماعی و معنوی باشد. عوامل پدیدآورنده ی « اختلال ( بیماری ) بحران هویت » چند بعدی هستند و می توان آن ها را از دیدگاه های زیست شناختی ، روان شناختی ، برهمکنش های خانوادگی ، و فرهنگی – اجتماعی مورد ارزیابی قرار داد.

دگرگونی های عصبی – هورمونی گسترده و چشمگیر ، به دست آوردن توانایی جنسی – زناشویی و همانند آفرینی ( تولید مثل ) ، جا به جایی آموزه های عاطفی ژرف برگرفته ، رشد و پیشرفت اندیشه ی عملیاتی صوری ، و نیازهای روان شناختی و تکاملی برای جدا شدن و استقلال یافتن از پدر و مادر ، دست یافتن به کاشانه ای شخصی ( اتاقی از آن خود ) ، به دنبال آماج پیشه ای رفتن و درگیر صمیمیت احساسی و جنسی – زناشویی شدن همه و همه دگرگونی هایی ویژه ی سنین نوجوانی و جوانی هستند که تنش و استرس فراوانی را بر آدمی وارد می سازند.

دست یافتن به سازگاری فردی و اجتماعی در زمینه هایی چون کنترل تکانه ، خلق ، تصویر بدنی ، روابط بین فردی ، چیرگی بر دنیای پیرامون ، پیگیری آماج پیشه ای و آموزشی ، آسیب های روان شناختی ، و سازگاری با افراد فراتر مواردی ست که در پرسشنامه ی « تصویر از خویشتن نوجوانان » برای ارزیابی اختلال بحران هویت به کار رفته است. از نوجوانان بهنجار این انتظار می رود که بتوانند خودشان را در برابر ایستار ( موقعیت ) های گوناگون زندگی پاس دارند و دچار تنش و اضطراب و آشفتگی و آشوب بیش از اندازه نشوند ؛ در روابط با والدین و آموزگاران خویش مشکلات جدی ، شدید و دیرپا پیدا نکنند ، و در روابط نزدیک ، صمیمانه و عاطفی ، ضمن دارا بودن برداشت شخصی و تصویر بدنی خوب ، مناسب و منطقی از خویش ، در گرایش و رفتارهای جنسی – آمیزشی شان استوار ، پایدار و با ثبات باشند. این انتظارات درست همزمان با هنگامی ست که نوجوان « فردیت یافتن دوم » خویش را سپری نموده و به یک پیوستگی رو به ثبات نقش ها ، ارزش ها ، آرمان ها ، و احساس های ناهمگون زندگی می رسد.

این همانا پیدایش سازگاری میان برداشت از خویش نوجوان و جوان با برداشت ها ، انتظارات ، و فرصت هایی ست که در پهنه ی اجتماع پیرامون او به چشم می آید. پیوستگی هویت در زیر ساختارهای جنسی ، همانندسازی با همتایان ، تصویر بدنی و سیرت و اخلاقیات برآمد چنین سازگاری خواهد بود.

آن چه در « اختلال ( بیماری ) بحران هویت » رخ می نماید و کانون توجه و تمرکز بالینی می شود ، سردرگمی ، آشفتگی و نبود قطعیت و یقین درباره ی آماج ( اهداف ) درازمدت ، برگزیدن پیشه ، الگوهای دوستی ، گرایش و کردار جنسی و وفاداری جمعی و ملی است. بنابراین ، « اختلال ( بیماری ) بحران هویت » درست در سرنوشت سازترین سال ها همه ی جنبه های مهم زندگی افراد را دگرگون نموده و مورد آسیب ژرف ، فراگیر و دیرپا قرار می دهد تا آنان از یافتن یک مسیر منطقی واقع بینانه برای گذار همراه با کامیابی و سربلندی به دوران بزرگسالی محروم باشند. از این رو اینان جبر گرا گشته و بیش از خواست و اراده به تقدیر و طالع و فال و کف و پیشانی رو می آورند.

اینان نمی دانند که هستند ، برای چه به دنیا آمده اند ، و برای امروز و فردایی بهتر و آسوده تر چه باید بکنند. اینان در امروز سرگردان و سردرگم و به فردا نا امیدند و از این رو تنش ، تشویش ، اضطراب ، ترس و هراس و افسردگی ( یک قطبی و یا دو قطبی ) و ناکامی و خشم و پرخاشگری را بارها و بارها می آزمایند.این گونه افراد توانایی ناچیزی برای عشق ورزیدن و صمیمیت دارند و نزدیکی به دیگران برای شان تنش و اضطراب پدید می آورد پس به انزوا و جدایی گزینی یا گرویدن به گروه هایی خاص با آرمان ها و ایده هایی ویژه – و از جمله گروه های تبهکار و جامعه ستیز - کشیده می شوند. دوره های اضطراب و افسردگی و برآمدهای از دست رفتن فرصت های رشد و تکامل روانی – اجتماعی و تجربه های تکانه ای و بی اندیشه ی این گونه بیماران آن ها را به سوی مصرف مواد محرک و مخدر و الکل می برد.

کردارها و گرایش‌های جنسی‌ غير طبيعي و انواع و اقسام هنجارگریزی‌ها، ارزش‌ستیزی‌ها و لاابالی گری‌های جنسی - زناشویی در این گونه بیماران شایع است. اینان ممکن است بارها و بارها دچار کشمکش ذهنی و عملی با میل و کشش و کردار‌های همجنس‌گرایانه و دوجنس گرایانه شوند و با وجود آن که چنین کشش و کرداری را با هویت و روابط کلی خویش پیوسته و هماهنگ نمي‌یابند، به‌گونه‌يی تکراری ، بارها بدان تن دهند. البته این اختلال ( بیماری ) ممکن است به‌گونه‌يی واژگون به آنچه گفته شد، باعث شود تا فرد نسبت به آزمودن آموزه های جنسی – زناشویی دچار شرم بیش از اندازه، غیر منطقی و بیمارگونه شده و از هر گونه گرایش جنسی سازگار با هویت و نقش جنسی‌اش بگریزد.

امروزه در نگاهی ساده و کوتاه و حتا نه‌چندان ژرف و تخصصی به اجتماع نوجوانان و جوانان و حتا بزرگسالان میهن مان ، شیوع بالای این اختلال (بیماری) و فرجام و برآمد واپسین ناگوار آن ، یعنی « اختلال شخصیت مرزی - آشوب ناک ( بوردرلاین ) » را می توان در میان نوجوانان و جوانان پیش چشم و ذهن هویدا دید. آیا همین فراگیری ( اپیدمی ) اختلال بحران هویت نیست که « کردارهای گروهی تبهکارانه و جامعه‌ستیزانه » را در اجتماع در حال گذار ما افزون ساخته است. با توجه به بدفرجام و بسیار دشوار درمان‌پذیر بودن فرجام و برآمد نهایی این اختلال ، یعنی « اختلال شخصیت مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) »، آیا پیشگیری جامعه‌نگر کارآ و اثرگذار بر درمان مقدم نیست؟ و آیا کوشش در نادیده انگاشتن و نابودی آیین و فرهنگ و هویت ملی و برگزیدن و جایگزین كردن آیین و فرهنگ و هویت ناخودی و بیگانه به افزایش شیوع و گسترش و شدت یافتن این بیماری نمي‌انجامد؟ فرجام و برآمدهاي ناگوار و فاجعه‌آميز اين بيماري ژرف و فراگیر ، لابه‌لاي اخبار دردناك و تاسف‌برانگيز صفحه‌هاي حوادث روزنامه‌ها و هفته‌نامه‌ها پیش چشم رخ می تاباند. فزوني يافتن وسواس‌هاي جنسي – زناشویی ، زیبایی و گیرایی پیکری – چهره ای ( سوماتیک ) و كفرآميز – مذهب ستیزانه ( بلاسفموس ) در ميان نوجوانان، جوانان و بزرگسالان نيز برآمد همين اختلال (بيماري) بحران هويت و فرجام واپسین آن ، یعنی « اختلال شخصیت مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) » است.

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

تارزانی فرسوده و سرگردان در جنگل آسفالت و سیمان ! ( ماهنامه فردوسی ، نوروز 89 ، شماره 82-83 )

 

و این منم ، تارزانی فرسوده و سرگردان در جنگل آسفالت و سیمان !

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

 

زماني نه چندان دور و كهن، هر خانه فضايي داشت كه به آن « باغچه » و گاه « باغ » مي‌گفتند. هنوز هم كاخ‌ها يا كاشانه‌هايي با چنين فضايي وجود دارند؛ در شهرستان‌هاي «ابرشهر» نشده بيشتر ! اما مجتمع‌ها و برج ها و باروها مدت هاست كه به حضور باغ و باغچه‌ها پايان داده اند.

كودكي نسل من بيشتر در باغچه گذشت و كودكي نسل پيش از من در باغ و بیشه ؛ در ميان درختان جورواجور : توت سفيد و سياه، شاه توت، گوجه سبزو قرمز، مو، هلو، شليل، انجير، آلوي زرد و سياه، بيد مجنون، آبشار طلايي، مگنوليا و بلوط و... و يادم مي‌آيد كه اين آخري را بيش از همه دوست مي‌داشتم، نه به اين جهت كه از سرزمين مادري- كوه‌هاي بختياري – به گنجينه خاطراتم، خانه‌ي پدربزرگ، آورده شده بود، كه بدين دليل كه ميوه‌هایي – به شكل و شمايل فشنگ داشت و ما پسرخاله‌ها و پسردايي‌هايمان عاشق فشنگ و شيفته‌ي تفنگ بوديم.

در باغچه‌ي بزرگ خانه‌ي پدربزرگ، پدربزرگ مهربان - آن Love object جاويد- سنگر مي‌كنديم و گلوله – ميوه بلوط – گرد مي‌آورديم تا هنگام نبرد فرا رسد. مدافعان و مهاجمان جز تفنگ و فشنگ و هفت تير، همه شمشير و نقاب زورو داشتند، جز من آرام‌تر كه به دليل عدم التزام عملي به مباني جنتلمني مورد نظر مادر تحت نظارت و كنترل خاص او بودم !

اما مهر پدربزرگ چاره ساز شد و حكميت او گره‌گشا؛ و من اين چنين شادمان و كامياب از اسباب بازي فروشي خيابان چهارباغ  عباسي اسپهان( اصفهان )، چند متر آن سوي كاخ هشت بهشت، مسلح به شمشير و نقاب زور شدم. بگذريم كه ديري نكشيد كه « زورو » قهرمان عدالت خواه، آرمان‌گرا و حامي‌مستضعفان، كه سخت شيفته و دل بسته‌اش بوديم، گرفتار تيغه‌ي گيوتين سانسور شد و به جرم سرسپردگي و مزدوري تهاجم فرهنگي به سرنوشت ديگر سفيران امپرياليزم جهانخوار- « تارزان »،« سوپرمن »،« بت من »،« اسپايدرمن »،« مامفي جادوگر »،« ميشل استروگف »،« مرد شش ميليون دلاري »،« جو » و...- دچار گشت. چنين شد كه نسل پس از من به همانندسازي با قهرماناني چون « زورو » نپرداخت و اين چنين « خود مدار »،« خودبين »،« خودخواه »و « خود شيفته » شد. شگفت نيست كه ساده زيستي، دلاوري، گذشت، فداكاري و مددكاري « تارزان » قهرمان يگانه و اين اسطوره‌ي جادويي كودكان را نيز نياموختيم !!

با از دست رفتن تلويزيون، پيوند ما با باغچه بيشتر و بيشتر شد. بگذریم که من همواره همان پروژکتور هشت میلی متری پدرم ، ولو با فیلم ها و کارتون های سیاه و سپید را به تلویزیون سال های پس از شش سالگی ام ترجیح می دادم. پروژکتور هشت میلی متری پدرم ، « سینمای خانگی » دوست داشتنی و فراموش ناشدنی من و دیگر کودکان نسل سوخته بوده است. سینمای خانگی ای که به دشواری بر پا می شد و نور کم و زیاد شونده روی پرده یا دیوار و صدای گردش تسمه ی آپاراتش ، آن را نزد همسایگان رسوا می کرد. این سینمای نوستالژیک خانگی برپا بود تا این که شبی پاییزی در سال سوم دبستان – 1360 خورشیدی – مردی با کاپشن سبز مد زمانه و زنخدان زبر و فرفری و انبوه سیاه ، که دیدن شان برای ما بیش از آن که پدید آورنده ی آرامش و امنیت باشد ، مایه و سرچشمه ی هراس و خودسانسوری می بود ، ویدئوی نوستالژیک سونی بتاماکس تی سون ( T 7 ) را با یک فیلم برای مان به ارمغان آورد. ویدئو را راه انداخت ، « ممل آمریکایی » را گذاشت ، پول را از پدر ستاند و در تاریکی شب محو شد. همه ی آن شب و بامداد فردا و چند هفته پس از آن بدان می اندیشیدم که « لامپ » چیست و چگونه باید آن را « روشن کرد » !!!

     

ویدئو ارمغان دوست داشتنی و رویایی نسل من ، هم نتوانست مرا از باغچه و درخت و گل جدا سازد؛ حتا مهاجرت سه پسر خاله ، دو دختر خاله و دو پسر دایی به فرنگ و آغاز « تبعید ناخواسته » شان مرا به باغچه های فراموش ناشدنی خانه های دو پدربزرگ دلبسته تر و وابسته تر ساخت. در ميان دو جنگل از درختان جورواجور ميوه ، گل‌ها و گياهان گوناگون و دو حوض بزرگ با ماهي‌هاي کوچک قرمز ، از رژه‌ي مورچه‌ها ، لانه ساختن ، تخم گذاشتن و جوجه آوردن پرندگان ، نیرنگ بازی و پدرسوختگي كلاغ و مکر و فریبکاری گربه نكته‌ ها آموختم و خستگي ناپذيري مورچه گان و كوشش كرم‌ هاي خاكي برايم درس و سرمشق شد.

از درخت‌ها و آلاچيق‌ها با لذت بالا مي‌رفتم و از آن بالا و بلندي نيز ، همچون روی زمین ، با واقعيت‌هاي هستي آشنا مي‌شدم.

آري كودكي نسل من و نسل‌هاي پيش از من در حوض و حياط و باغ و باغچه گذشت و شخصيت و منش ما در آن پيكره و چهارچوب يافت. باغ و باغچه آن روزها در « برنامه كودك نيم‌دار و نيمه جان » هنوز جاري بود؛ ما به ديدن کارتون « شويد و جعفري » خو گرفته بوديم و با آواي گرم و مخملين « هوشنگ لطيف پور » در کارتون از یاد نرفتنی « خپل و باغ گل‌ها » به آرامش مي‌رسيديم.

اما باغچه‌ ها ، همچون باغ های معلق بابل ، آهسته و آرام لابه لاي عكس‌هاي آلبوم ‌ها و گوشه ‌هاي خاطرات ذهن ها محبوس و محو شدند. « خپل و باغ گل‌ها » نیز ، همچون سریال هویت ساز ، نوستالژیک و تکرار ناشدنی « سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن » ، در زمره ی سرسپردگان و سفیران امپریالیزم جهانخوار در فراموشخانه ی فوق محرمانه ی سازمان از ما بهتران - صدا و سیمای جمهوری اسلامی – گرفتار شد !!!!

اکنون ، باغچه در متن زندگي كودكان ايران امروز وجود و حضور ندارد؛ ديگر باغچه ، این چکیده ی هستی و گزیده ی گیتی ، نقشي در شكل ‌دهي به منش و شخصيت و خلق و خوي ايرانيان نسل های آینده ايفا نمي‌كند. در این راستا ، این فضای واقعی و طبیعی ، جاي خود را به فضاهای مجازی و مصنوعی همچون گیم و سگا و پلي استيشن و اينترنت و ماهواره داده است. نمي‌دانم در آينده ، اگر كاشتن لوبيا در كاغذ جوهر خشك كن علوم دوم دبستان هم جای خود را به چگونگی کار با فلان نرم افزار یا آشنایی با بهمان سخت افزار بدهد ، آيا تا اين اندازه لج كودكان از « سكه كاشتن پينوكيو » برای درو کردن سکه های پر شمار در خواهد آمد يا نه ؟

شايد اگر من به پيري و كهنسالي برسم ، آن هنگام با گردني افراشته به خود ببالم و پُز دهم كه من آن اندازه خوش اقبال بوده‌ام كه مزه‌ي قلعه‌سازي و مهماني‌گرفتن بر فراز درختان و خورشت خُرفه و گوجه سبز پختن و زغال كردن سيب‌زميني با « آتش خودي » در ميان باغچه را چشيده‌ام !!!!! به من پيشاهنگي نرسيد ، حتا لباسش ؛ اما چه غم كه من پيشاهنگ و تارزاني مادرزاد بودم ؛ با دو جنگل سبز و رنگارنگ كه به سليقه‌ي دو پدربزرگ آراسته شده بود.

بسيار خوشحالم كه در كارنامه‌ي كودكي‌ام ماتادوري در گاوداري « نامفر » باغ ابريشم (  شهر ابریشم این روزها ) و كوه نوردي در كوه‌ها و صخره‌ هاي افجد را نيز داشته‌ام. بي‌شك، اين مزه چشيدن‌ها را مديون پدربزرگ و مادر بزرگ مادري‌ ام هستم كه چنين فضاهايي را براي ما نوه‌های تُخس و بازیگوش و وورووجك پديد آوردند. « شاهكوه » همواره برايم نماد کودکی و يادمان پدربزرگ مادری مهربانم ، « يوسف خان بهنام » ، خواهد بود كه معدن سرب آن را كشف كرد. معدني كه امروز با نام « شركت سهامی باما » آشنای هر بورس باز ایرانی ست. ياد پدربزرگ هميشه با ماست.

 باغچه‌ي خانه‌ي پدري – با آن بته‌هاي خزنده‌ي توت فرنگي و پنجاه و دو كبوتر حلال‌زاده و حرام زاده - و چاهی که پدر متخصص زنان و زایمانم ، کودک وار و بازیگوشانه با دستان خود آن را پیش چشمان من کند و باغچه ی سترگ کاشانه ی پدربزرگ پدري ، « دكتر حسين اوحدي » ، با آن حوض بزرگ و حیاط پر درخت و گل‌ استادیوم مانند و آن گلخانه‌ي خاطره‌انگيز درختان نارنج نيز لطف و لذت ویژه ی خود را داشتند. « تارزان » در هر سه باغچه كوشا و خستگی ناپذیر بود. « مهندس آتش » را به راحتی می شد پس از چندی تنهایی ، همچون سرخ پوستان قبیله ی « شایان ها » ، از دود آتش اجاقش جست. 

 

اگر بر توصيف هر مرحله‌ي نظريه‌ي رشد شناختي پياژه به گونه‌اي دقيق تأمل كنيم، آشكارا مي‌بينيم كه « توانمندی »، « پيچيدگي » و « گوناگونی » فضاي باغچه چه گونه در هر مرحله ی رشد اندیشه و شناخت کودک - به ويژه دو مرحله ی اندیشه ی « پيش عملياتي » (دو تا هفت سالگي) و « عمليات غير انتزاعي » (هفت تا يازده سالگي) - مي‌تواند به رشد بهتر ، گسترده‌تر و ژرف تر بينجامد.

ادامه‌ي حضور در طبيعت - به ويژه در مناطق طبيعي و زيست محيطي بكر برون شهری ، در مرحله ی « عمليات صوري » (پس از يازده سالگي) ، نقشي به مراتب بيشتر از باغچه خواهد داشت و توانايي « انديشيدن انتزاعي » ، « استدلال قياسي » و نيز « اندیشه ی فرضيه اي – قياسي » نوجوان را به بهترين حالت ممكن تكميل نموده و گسترش و ژرفا خواهد بخشيد.

اما رشد حساب نشده ، ساده لوحانه ، دانش ستیزانه و منطق گریزانه ی جمعيت در پايان دهه‌ي پنجاه و آغاز دهه‌ي شصت و یورش ادامه دار و هر روز گسترده شونده تر روستایيان و شهرستاني‌ ها به شهرهاي بزرگ و ابر شهر ها ، همراه با افزايش سرسام آور بهاي زمين ، نه تنها به مرگ باغچه‌ها و تبديل آن‌ها به مجتمع‌هاي آپارتماني انجاميده است، بلكه در عمل امكان آفریدن پارك‌ها و فضاي سبز عمومي ‌متناسب با جمعيت را نيز از بين برده است.

این سال ها نسل‌هايي رشد یافته و می یابند كه در زندگي آپارتمان نشيني، فرصت آموختن و انديشيدن و آشنايي با آموزه ‌هاي نوین را در باغچه – اين فضاي واقعي ، طبيعی و « اشانتيون گيتي و هستی » – از دست داده‌اند. بیشتر آپارتمان ها در تهران ، دیگر حتا بالكني کوچک هم ندارند. بي‌گمان ، گیم ، سگا ، پلی استیشن ، ماهواره و اينترنت هرگز نمی توانند جايگزين راست و درستی براي باغچه باشند. شگفت نیست که نسل‌هاي بي باغچه و محبوس در آپارتمان امروز ، روح و رواني آزرده ‌و نا آرام ‌تر دارند.

اين‌ جاست كه برگزاري جشن‌هاي پرمايه و معنايي چون « مهرگان » ، « سده » ، « چهارشنبه سوری » و « سيزده بدر » ، « ارديبهشت‌گان » و ... و برگزاری گشت و گذارهای خانوادگی در كوه ، کویر ، دشت ، چشمه سار و كشتزار ، اهميتي صدچندان پيدا مي‌كند تا زندگي آپارتمان نشيني و سوئيت نشيني کنونی ، كودكان امروز و مردان و زنان فردا را از رشد سالم و كامل فكري،  شخصيتي و رواني محروم نسازد و انديشه و شناخت و بينش و منش او را در چارچوبي كليشه اي و ماشيني ، دربند نكشد.

انديشه و شناخت آدمي‌ با مطالعه و بازي نيز رشد و پيشرفت مي‌كند، اما مطالعه و بازي در قفس تنگ آپارتمان هرگز نمي‌توانند جايگزين مشاهده و حس مستقيم و بي ‌واسطه‌ي جهان هستي بشوند.

باغچه براي كودك ، گزیده ی گیتی و چكيده‌ي هستي ست كه عناصر چهارگانه ( باد ،خاك ، آب ، آتش ) را در آن مي‌آزمايد و قواعد و مقررات حيات و رازهاي بقاء را در آن فرا مي‌گيرد. بار ديگر به مراحل رشد انديشه و شناخت پياژه بنگريد؛ كدام محيط ديگري همچون باغچه ی در دسترس و پیش رو براي رشد توانايي‌هاي ذهني اين اندازه توانمند و سرشار است؟

به نظر مي‌رسد نگهداري از گل ها و گياهان و حيوانات دست آموز آپارتمانی و پديد آوردن فضايي شبيه به باغچه درون آپارتمان ، گام کاربردی و سودمندي است. اين رویکرد ، بايد با بردن كودكان به پارك‌ها و باغ‌ها و گردشگاه ‌هاي طبيعي و جدي گرفتن « اكو توريسم » پيوسته و همراه شود تا نبود و مرگ باغچه جبران شود.

بد نيست به جاي كارتون‌هاي بي محتوا و سریال های پر اشک و آه و اندوه صدا و سیما ، باز همان کارتون « خپل و باغ گل‌ها » و سریال « سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن » پخش شود ، بلكه نسل ميان سال نيز افزون بر كودكان و نوجوانان ، کامیاب و شادمان شوند. آواي گرم و مخملين « هوشنگ لطیف پور » و نوای روح‌ افزا و آرامش‌بخش « محمد نوری » این دو اثر تکرار و فراموش ناشدنی ، به باور من از هر قرص و کپسول و شربت و سرنگی ، کارآمدتر هستند. براي خواب بهتر و بيشتر اثر مي‌كند.

دوري از طبيعت و فرو رفتن در زندگي ماشيني ، بی گمان مشكل ساز است؛ چرا که آدمي ‌، پستانداري دو پا و گویاست که بنیان های فيزيولوژيكي اش از ديگر جانوران و به ويژه پستانداران ، خیلی دور و متفاوت نيست. همان گونه كه دور شدن از طبيعت براي حيوانات بيماري زاست، برسلامت و رشد پیکری و و رواني آدمي‌ نيز اثرگذار است.

چندی پیش پدرم فیلم هایی را که در دوران کودکی من ، با دوربین فیلم برداری بی صدا ( صامت ) هشت میلی متری اش گرفته بود ، با یاری استودیویی ، بر روی سی دی نشاند. فیلم ها همه مربوط به سی و سه تا سی و هفت سال پیش بود. شگفت آن که در هیچ یک از چهره های آدمیان گوناگون این فیلم ها ، من روانپزشک نشانی از نگرانی ، افسردگی ، اضطراب ، اندوه ، تنش ، فشار ، خستگی ، فرسودگی و سرگشتگی همه گیر چهره های سنین گوناگون این روزها نمی بینم. فیلم های کودکی بار دیگر مرا با خاطرات کاخ گلستان خوش و خرم سال های کودکی ام همراه ساخت. سفری وارونه در طی زمان ؛ به باغچه ای که جایگاه ترک تازی و رشد پیکری و روانی ما نوه هاي پدر بزرگ مادری بود. اکنون ، ما نوه ها هريك در گوشه ‌اي از اين كره ‌ي خاكي روزگار مي‌گذرانيم و برخي مان دهه ‌هاست كه يكديگر را جز از طریق عکس ها و یا وبکم آنلاين اینترنت نديده‌ايم؛ اما آن چه ما را درچهار سوي گيتي به هم پيوند مي‌دهد، همان خاطرات باغچه‌ ي پدربزرگ و مادر بزرگ مهربان ‌مان در خيابان چهار باغ عباسي اسپهان ( اصفهان ) ، درست چسبيده به هتل عالي قاپو است؛ باغچه‌اي كه ديگر نيست و هرگوشه از آن مغازه‌اي در پاساژ و مجتمع تجاري عالي قاپو شده است.

خوب مي‌دانم كه تا واپسين ثانيه‌هاي عمرم خاطرات آن باغچه را در ذهن و روانم زنده و حاضر خواهم داشت؛ درست مانند شخصيت نخست فيلم «همشهري كين» كه با وجود ثروتي بي‌شمار در واپسين نفس‌هاي زندگي نام گل رُز ( رز باد ) روي لُژ برف سواري دوران کودکی اش را بر زبان مي‌راند و دست از جهان می شوید.

سال‌هاست كه هربار گذارم به گران فروش‌هاي بازار میوه ی میدان تجریش تهران مي‌افتد و « آلوچه قرمز » را در بساط آن‌ها مي‌بينم، در حافظه‌ام درخت تك افتاده‌ي كنج حياط ، پشت آجرهاي هتل عالي قاپو- كه جايگاه لانه‌ي كفترهاي چاهي آزاد و رها بود - را جست و جو مي‌كنم و هر گاه به نام « بلوط » بر مي‌خورم، خاطره‌ي فشنگ‌هاي سنگرهای كودكي ام زنده مي‌شود.

و شايد مايه‌ي شگفتي ديگران شود ، اگر اين را هم بیفزایم كه با ديدن قوطي كبريت به ياد « آلوچه ( گوجه سبز ) » و باديدن « آلوچه ( گوجه سبز ) » به ياد « قوطي كبريت » مي‌افتم؛ چرا که سوراخ ميان تنه دو درخت « آلوچه ( گوجه سبز ) » به هم پيوسته و همبسته ، جايگاه امن مخفي كردن قوطي كبريت‌هاي « مهندس آتش » اردوگاه رزم مان بود.

كسي نمي‌خواهد باور كند كه «باغچه» دارد مي‌ميرد؛ اما من آن را با تک تک یاخته های تن و جزء جزء ذهن و روانم اين واقعيت تلخ را آزموده و پذیرفته ‌ام.

افسوس ، جنگل سترگ خانه هاي دو پدربزرگم چه اندازه رنگارنگ بود ؛ و اكنون ، این منم :

 

تارزانی فرسوده و سرگردان در « جنگل آسفالت و سیمان » تهران !

 

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

سنگری ستبر در برابر سونامی ( ماهنامه ی فردوسی ، شماره 80 - 81 )

 

 

ماهنامه فردوسی ، شماره ۸۰ و ۸۱

 

سنگری ستبر در برابر سونامی

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

و بالاخره در سال 1388 سخن از دگرگونی الگوی گسترش ایدز در ایران بر زبان آمد:

« موج سوم انتقال ایدز در ایران ، از طریق آمیزش های جنسی است ».

از شناسایی نخستین موارد بیماری ایدز در ایران ، نه سال ها که دهه ها می گذرد؛ در همه ی این سال ها فقط به آمار مرحله ی پایانی ابتلا یعنی « بیماری ایدز » اشاره شده است و از هزاران هزار شمار آدمیان دچار آلودگی به ویروس این بیماری یعنی « اچ آی وی مثبت ها » هرگز سخنی بر زبان آورده نشده و با آزمایش های اجباری پیش از ازدواج شناسانده نشده اند.

در همه ی این سال ها و دهه ها ، موارد « بیماری ایدز » در ایران منحصر و محدود به زندانیان و معتادان تزریقی برشمرده می شد و بر انتقال از راه های دیگر و به ویژه آمیزش های کنترل نشده ی جنسی به سادگی چشم پوشی صورت می گرفت. از این رو ، سخن گفتن از دگرگونی الگوی انتقال و انتشار ایدز در ایران ، از اعتیاد تزریقی به آمیزش جنسی ، « رخدادی سترگ » بوده است؛ پذیرش این واقعیت که « واقعیت گریز ناپذیر بوده و هست ».

این سومین موج ، متقاوت از نخستین و دومین موج گسترش ایدز در ایران بوده و خواهد بود؛ این سومین ، « سونامی وار » بر می خیزد و « طاعون وار » اجتماع نا آماده و خواب را در هم می کوبد. درمانگر و درمانجو هر دو در این سونامی گرفتار و سرگردان خواهند بود، مگر آن که سنگری استوار و سترگ در برابر آن بسته و برپا شود.

سخن از « موج سوم » بالاخره بر زبان آمد ، فرخنده باد ، اما افسوس که چه دیر هنگام !

« موج سوم » شناسانده شد اما شیوه های رویارویی با این سونامی ویرانگر شناسانده نشد. سکوت و خاموشی هنوز راهبرد بنیادین و کردار نخست ماست !! کدامین اجتماع ، نادوراندیشانه ، چنین راهبرد و کرداری در برابر سونامی ای این چنین ویرانگر بر گزیده است که ما دومینش هستیم ؟!؟

بی گمان دیگر دهه هاست که فاش و آشکار دریافته ایم که پافشاری بر « خویشتن داری و پرهیز مطلق ( Abstinence ) جنسی » سودمند و اثرگذار نبوده و نخواهد بود.

به دلیل افزایش نادوراندیشانه و غیر منطقی شمار جمعیت در سه دهه ی پیش ، مشکلات جدی روانی - اجتماعی در پی کاستی توان رشد و پیشرفت اقتصادی برآمده و بر اجتماع در حال گذار ما چیره شده است. ازدواج در چنین ایستاری نمی تواند راهبرد بنیادین و سنگر نخست ما در برابر « سونامی ایدز » باشد.

ازدواج بر پایه ی اقتصاد استوار می شود؛ آن هنگام که اقتصاد ، آشفته و نابسامان باشد ، اجتماع از ازدواج ناتوان و گریزان خواهد شد. گریز پسران و مردان جوان از ازدواج ، واقعیت نمایان و هویدای دو دهه ی اخیر ماست؛ ازدواج کم رخ می دهد و بسیار به شکست می کشد ، چرا که بنا بر برخی پژوهش ها ، به ازای هر یک پسر و مرد جوانی که آمادگی بستن پیمان زناشویی را دارد ، بیش از بیست دختر آماده ی ازدواج وجود دارد.

دهه هاست که چهارچوب های کارآمد و به هنگام جنسی – زناشویی برای مردمان – به ویژه نوجوانان و جوانان – اندیشیده نشده است؛ ناتوان و گریزان بودن جوانان ، حتا پسران و دختران رو به میانسالی ، از ازدواج را عیان و عریان می بینیم و می شنویم و هنوز که هنوز است ، سخن از « خویشتن داری و پرهیز مطلق ( Abstinence ) جنسی » بر زبان می آوریم. خویشتن داری و پرهیز کامل تا کدامین هنگام ؟؟؟

شمار فراوانی از جوانان مان پا به میانسالی نهاده اند؛ خاکستر و گرد سپید پیری بر موهای شان این واقعیت را به ما می رساند. رو به سالمندی و پیری و فرتوتی اند و هنوز ناکام و نابرخوردار از آن چه رویای نخست نوجوانی شان بود : عشق ورزی و هماغوشی ای پاک و پایدار.

دهه هاست که روابط عاطفی - آمیزشی پیش از ازدواج را مردود می شماریم و همه چیز را محدود و منحصر به ازدواج می شناسانیم و بر این واقعیت فاش و آشکار به آسانی چشم پوشی می نماییم که « کدامین ازدواج » ؟!؟

و این همه در حالی ست که ازدواج ، آن چنان که باید و شاید رخ نمی دهد و کم رخ می دهد. می بینیم که دختران و پسران شایسته و خویشتن دار ، بیش از همه در گرداب اندوه و افسردگی و اضطراب و وسواس گرفتار آمده اند و هنوز ساده انگارانه ، هوش و ذهن و منطق از واقعیت باز می داریم و فرمان به « سکوت و خاموشی » و « خویشتن داری و پرهیز مطلق جنسی »  می دهیم و به خود می بالیم که در برابر « سونامی ایدز » ، بی کار ننشسته ایم و راهبردی سودمند و اثرگذار برگزیده ایم !!

و این همه در حالی ست که آشکارا می بینیم و می شنویم که که نه تنها جوانان ، که نوجوانان هم به « خویشتن داری و پرهیز مطلق جنسی » تن نمی دهند؛ نسل میانسال ناکام ، با چهره های اندوهگین و موهای سپید سیمگون ، به سان آیینه ی آینده نما ، پیش چشم و ذهن نسل جوان و نوجوان است.

دهه هاست که از گذر نابسامانی اقتصاد ، متوسط سن ازدواج در کلان شهرها و حتا روستاها ، آهسته و پیوسته ، افزایش داشته است. متوسط سنی که برای دختران به سی و برای پسران به چهل رسیده است.

این سن در دهه ی 1350 ، برای دختران زیر بیست ( شانزده تا هژده ) و برای پسران زیر سی ( بیست و پنج ) سال بود. در آن هنگام ، سخن گفتن و پافشاری نمودن بر « خویشتن داری و پرهیز مطلق جنسی » ساده و آسان بود.

دختران در سیزده - چهارده سالگی بالغ می شدند و سه چهار پنج سال پس از آن به خانه ی شوهر می رفتند. از هر ده زن ، نه تن به شوهر بسنده می کردند و پا به وادی پیمان شکنی و روابط برون زناشویی نمی گذاشتند. اکنون دخران در یازده – دوازده سالگی بالغ می شوند و در سی و یک و سی و دو سالگی هنوز نمی دانند که آیا بالاخره ازدواج خواهند کرد یا نه. اگر در آن سال ها ، دختران تنها مجبور بودند که چهار – پنج سال « خویشتن داری و پرهیز مطلق جنسی » را الگوی نوجوانی خود قرار دهند ، اکنون این دوره ی خویشتن داری و پرهیز ، به اندازه ی چهار تا پنج برابر گذشته افزایش یافته و به بیست سال خویشتن داری و پرهیز و در موارد بسیاری بیش از آن رسیده است.

بنا بر آمارهای گفته شده ، در سال 1400 خورشیدی ، بین پنج تا ده ( متوسط هفت ) میلیون نفر دختر جوان و میانسالی داریم که هرگز طی زندگی شان ، امکان ازدواج را پیدا نخواهند نمود. در همان هنگام و با توجه به رشد آمار طلاق ( که هم اکنون از سی و پنج درصد در تهران تا هفده درصد در کمترین استان کشور متفاوت است ) ، شمار بانوان مطلقه و بیوه مان چیزی بین ده تا بیست ( متوسط سیزده  ) میلیون نفر خواهد بود. مدیریت این بیست میلیون نفر خانم جوان و میانسال نیازمند روابط عاطفی و آمیزشی خود به تنهایی راهبردهایی نیرومند و کارآمد می خواهد. به ویژه آن هنگام که مشکلات اقتصادی – اجتماعی پسران جوان و مردان مجرد و مطلقه ی میانسال ، که سبب رویگردانی و گریز ناگزیر آنان از ازدواج نخست و دوباره می شود ، را به حساب آوریم.

چه گونه می توان به راحتی از این توده ی بیست میلیونی دختران ناامید از ازدواج در آینده ی نزدیک و دور ، انتظار « خویشتن داری و پرهیز کامل و مطلق عاطفی و آمیزشی پیش از ازدواج » داشت ؟؟ تا کدامین ازدواج ؟!؟

آیا تن ندادن پسران و مردان مجرد و مطلقه به ازدواج نخست و دوباره ، بنیانی استوار و پیوسته برای شکست این راهبرد ساده انگارانه و کوته نگرانه نبوده و نخواهد بود ؟؟؟

بی گمان ، در چنین ایستاری ، انکار و چشم پوشیدن بر واقعیت برهنه و نمایان ، راهبردی کارآمد و سودمند برای اجتماع در آستانه ی سونامی ما نخواهد بود.

« موج سوم » ایدز در راه است؛ موجی سترگ تر و گسترده تر از دو موج پیشین که ساده انگارانه ، کوته نگرانه و نادوراندیشانه در بوق و کرنا می شد تا مردمان در آرامشی از دست رفتنی و زودگذر بپندارند که از این « عذاب الهی و طاعون سیاه جوامع غربی غرقه در باتلاق تباهی و منجلاب فساد » ایمن و به دور مانده اند.

اما واقعیت فاش و آشکار این است که موج سوم ، « سونامی وار » در راه است؛ ناگهان از راه می رسد و بی درنگ همچون نهنگی غول پیکر هر آن کس که درست نیندیشد و راست به کار نبندد و در راه بایستد را به کام خواهد کشید. خانواده های بی شماری « داغ دار » خواهند شد. داغی که هم « سوگی گران » خواهد بود و هم « انگ و نشان و ننگی ماندگار ».

آیا پافشاری نخ نما شده بر « خویشتن داری و پرهیز مطلق جنسی »  ، سنگری استوار و ستبر در برابر این سونامی خواهد بود ؟؟

دهه هاست که خویشتن داری و پرهیز مطلق ( Abstinence ) جنسی »  در جوامع پیشرفته و در حال رشد ، جای خود را به راهبردی کارآمد تر و به هنگام تر به نام « آموزش جنسی – زناشویی ( Sex education  ) » داده است.

در همه ی پژوهش های سال های اخیر ، سودمندی ، کارآیی و اثرگذاری راهبرد « آموزش جنسی – زناشویی » بر  راهبرد « خویشتن داری و پرهیز مطلق جنسی » چربیده است. در واپسین پژوهشی که در سال 2008 در ایالات متحده ی آمریکا منتشر یافت ، نشان داده شد که « آموزش جنسی – زناشویی » در دبیرستان ها و کالج های آمریکا بدان برآمد نیکو انجامیده است که در بیش از هفتاد و یک درصد دختران ، تا نود و یک درصد پسران سن آغاز « نخستین آمیزش ( Intercourse  ) » بیش از پنج سال افزایش یابد.

کدامین راهبرد می تواند همچون پرهیز نسبی در روابط عاطفی و هماغوشی و خویشتن داری و خودداری از آمیزش کامل ، در سایه ی آموزش مخاطرات جنسی ، به ویژه در سال های آغازین که جوانی – که دوران چیرگی احساسات بر خرد و منطق و دوراندیشی ست - در پیشگیری از ایدز ، کارآ و سودمند واقع شود ؟؟

راهبرد بنیادین « آموزش جنسی – زناشویی » نه برای « آزادی و رهایی لاابالی گرایانه ی جنسی » ، که برای « تعدیل و تنظیم غریزه ی جنسی و شهوانی » پایه گذاری و به کار بسته شده است. متاسفانه ، این واقعیت در میهن ما به گونه ای واژگون شناسانده و از این رو همواره بدان به دیده ی تردید نگریسته شده است.

این گونه است که می بینیم که در ساختار معاونت سلامت وزارت بهداشت ، درمان و آموزش پزشکی و زیر مجموعه ی اداره ی کل سلامت روان ، حتا یک دفتر برای « بهداشت ، سلامت و آموزش جنسی » اجتماع رو به سونامی مان نداریم. آیا هنگام آن فرا نرسیده است که وزیر بهداشت ، دستور برپا داشتن « اداره ی بهداشت ، سلامت و آموزش جنسی » را در ساختار معاونت سلامت این وزارتخانه را صادر نماید تا سنگر بستن در برابر موج سوم « سونامی وار » انتشار و فراگیری ایدز و ویروس اچ آی وی به گونه ای کارآمد و اثرگذار آغاز شود ؟؟.

در جهان نخست ، « نبود آموزش جنسی » را « آموزش جنسی نادرست و به خطا » برمی شمارند ( No sex education , Is sex education ).

چرا که کنجکاوی کودکان و نوجوانان با خاموشی و سکوت پدر و مادر و آموزگار فرو نمی نشیند و روند پرسشگری ، ره پاسخ جویی و تجربه آموزی در پیش می گیرد.

آموزش و پرورش جنسی باید در ایران جدی گرفته شود و راهبرد بنیادین سال ها و دهه های پیش روی مان باشد. آموزشی که برای تعدیل و تنظیم روابط جنسی پیش و پس از ازدواج بنیان گذاشته شده است. آموزش و پرورش جنسی ای که متناسب با ویژگی های اجتماعی ، اقتصادی ، فرهنگی ، ارزشی و معنوی و بهره گیری از فقه پویای شیعه ی جعفری انجام شود و سمت و سو و آماجش پرهیز نسبی در روابط عاطفی و هماغوشی و خویشتن داری و خودداری از آمیزش کامل - دست کم تا بیست و یک سالگی - باشد ، می تواند سنگری استوار ، ستبر و سرنوشت ساز در برابر سونامی موج سوم فراگیری ایدز در ایران باشد.

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی 

 

نقد روانشناختی نمایشنامه « اطلسی های لگدمال شده » تنسی ویلیامز  ( 2 )

 

این گونه است که مرد جوان ، درباره ی اطلسی ها – نمادی از خود دروتی سیمپل – چنین شعر می سراید:

« اطلسی ها چه قدر عبوس می نگرند

به چیزهایی که در کتاب ها نیست ،

چرا که این اطلسی های دوست داشتنی هرگز

پای از جدول محدود خود فراتر نمی گذارند.

آن ها با چشم تیزبین و مودب

پدیده های پیرامون شان را می نگرند

و آن ها را به زیبا و زشت ،

به وال عظیم الجثه و حشره ی کوچک اندام طبقه بندی می کنند.

آن ها با کمال ناز و تکبر

هر چیز را یا خشن می بینند یا لطیف.

وقتی که مردها با چکمه های کار از کنارشان می گذرند ،

آن ها تا ریشه های لطیف و نازک خود سرخ می شوند.

هر زبان نجیبی آن ها را به هیجان می آورد.

چندان که برای شنیدن بانگ خروس گوش می خوابانند.

البته آن ها همچنان عقیده دارند که شوخی های شیرین و مودبانه

برای هر کسی مجاز است.

اما این را نیز دریافته اند که حتا چشم بندی ،

بازی پر سر و صدا و خشنی است.

و ...

از این روست که مرد جوان به او می گوید : « هر آدم مهمی بخواهد به خانه ی شما بیاید ، ناچار است از میان این گل ها بگذرد ، برای همین تنها مانده اید ، آن هم با یک قناری که ازش متنفرید. »

مرد به محافظه کاری ، میانه روی ، محتاط و مضطرب بودن دوشیزه ی جذاب اما ساده می تازد و عصیان را در برابر عقل برتری می بخشد؛ چرا که بر این باور است که آگاهی با عصیان و طغیان آغاز می شود. از این روست که برای او دانه ی رزهای وحشی ، را نه برای برخاستن فتنه ، که برای رویش عشق و بینشی سرکش عصیانگر به ارمغان می آورد.

او آشکارا ، رک و صریح ، در چهارچوب عقل نشاندن زندگی ، رام کردن طبیعت سرکش و اصل تربیت را نشانه ای از « فاشیزم » می داند.

گویا مرد جوان به درون مایه ی سرکش و هیجان خواه دوشیزه ی جذاب اما ساده ، یعنی ویژگی های هر چند کمرنگ اما ماندگار نمایشگر ( هیستریونیک ) ، خوب آشنایی دارد و توان بالقوه ی عصیان و طغیان را در او خوب پیگیری کرده است که دلیل اعتراف خود را ، افسونگر بودن دروتی می داند.

 

 به گونه ی طبیعی، مایه هایی از شخصیت نمایشگر در هر آدمی وجود داشته و دست کم حضور کمرنگ این ویژگی ها برای کامیابی بهتر و بیشتر افراد ، به ویژه زنان در زندگی اجتماعی و زناشویی سودمند و گاه حتا سرنوشت ساز است. نبود مطلق این ویژگی شخصیتی در یک خانم می تواند در ازدواج او مشکل آفرین شود.

افراد دارای ویژگی های پر رنگ شخصیتی و اختلال شخصیت نمایشگر ، تحریک پذیر و هیجانی اند و رفتاری پر رنگ و لعاب ، نمایشی و برون گرایانه دارند ؛ اما با وجود کردار متظاهرانه و پر زرق و برق اغلب نمی توانند دلبستگی ژرف و دیرینی را به مدت طولانی حفظ کنند ، چرا که همواره در تشنگی و اشتیاق هیجان و تازگی به سر می برند.به همین سبب به آنان که خواستار ازدواج با آنان اند ، درباره ی بر دوش گرفتن مهریه های سنگین باید به گونه ای جدی هشدار و بیدار باش داد ! شوریدگی و شیفتگی شخصیت نمایشگر پر سوز و گداز هست ، اما دولت عشق شان دوام ندارد. هیستریونیک ها همواره از ظاهر جسمي ‌و فيزيك بدن خود براي جلب توجه ديگران استفاده كمی نمایند. شیوه ی رفتاری شان متناسب با ديگران نبوده ، بلکه در اغلب موارد – تقریبا همیشه - به صورت تحريك و اغواگري جنسي آنان است. این وجه مشخصه ي برهمکنش هیستریونیک ها با ديگران بوده و هست. این افراد بسيار و بیش از اندازه نیازمند توجه از سوی دیگران هستند ؛ آن چنان كه هنگامي كه مركز توجه و كانون دقت ديگران نيستند ، ناراحت و در رنج و عذابند.

هیستریونیک ها مشتاقند که با برون گرایی ، تاریخچه ی زندگی خویش را با جزئیات کامل شرح دهند و شيوه ي سخن گفتن شان به گونه اي افراطي بر حدس و گمان و امپرسيونيستيك است. در سخن گفتن آن ها ، گشتار ( Gesture ) ها ، تأكيدها و مكث هاي نمايشي فراوان و نمایان به چشم می آید و لغزش ها ی زباني زياد است . اما همه ی این ها سبب نمی شود که ایشان زبانی چرب و نرم و پر رنگ و لعاب داشته باشند.

آن گاه که سخن می گویند ، با مکث های نمایشی و ادای گوناگون واژگان مخاطب را متوجه ژست های لبان خویش می سازند و در نگاه کردن به او با آن چنان استادانه پلک ها را بسته و می گشایند تا حرکات کلیشه ای مژگان طبیعی یا مصنوعی شان ، هارمونی هماهنگ و هم آوای پاروهای کشتی های روم باستان را تقلید کند. همه ی این هنرها و مهارت های جای گرفته در سرشت و منش اینان در راستای رسالتی ذاتی و همیشگی ست : سر چشمه بردن و تشنه باز آوردن ابژه؛ که بسته به گرایش جنسی فرد ، نا همجنس ، همجنس ، یا هر دو است.  

بیان عاطفی شیوه ای شایع در کردار شخصیت های نمایشگر است ؛ اما اگر مجبور شوند که وجود احساس های خاصی هم چون خشم ، اندوه ، تمایلات جنسی و مانند آن را بپذیرند ، این احساسات را انکار نموده و حتا ابراز شگفتی می نمایند. در این افراد ، احساساتي بودن به گونه اي ست كه ابراز احساسات سطحي و به سرعت متغير است. هیستریونیک ها آدم هایی خودنما و نمايشي بوده و  در ابراز احساسات گزافه گویی می نمایند. اینان تلقین پذيرند و به آسانی تحت تأثير افراد يا موقعيت ها قرار می گيرند و روابط راخودماني تر از آن چه واقعاً هست، مي‌پندارند. از این رو بیش از دیگران در معرض فریب خوردن ، به ویژه از سوی افراد جنس مقابل دارای شخصیت های پر رنگ و مختل ضد اجتماعی ( آنتی سوشیال ) ، مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) و خودشیفته ( نارسی سیستیک ) هستند.

اینان در تکالیف و تمرین های نیازمند تمرکز ، مداومت و پشتکار پافشاری نشان نمی دهند و جالب است که حتا موضوعات عاطفی را نیز خیلی زود از یاد می برند.

افراد دارای شخصیت نمایشی ، اغلب رفتار توجه طلبانه ی بسیار زیادی از خود نشان می دهند و در افکار و احساسات خویش گزافه گویی و مبالغه می نمایند و هر چیز ساده ای را مهم تر از آن چه در واقع هست ، جلوه می دهند. اگر کانون توجه واقع نشوند یا مورد تحسین و تأیید قرار نگیرند ، تند خو می شوند و یا زیر گریه می زنند و دیگران را سرزنش کرده و به آن ها افتراهای ناروا می زنند.

رفتار اغواگرایانه ( Seductive ) در این گونه افراد - چه زن ، چه مرد - فراوان و چشمگیر دیده می شود. پرداختن به فانتزی ها و گمانه پردازی های جنسی در مورد افرادی که با آن ها در رابطه و رفت و آمد هستند ، بسیار شایع است ، هرچند این تخیلات را کمتر بر زبان جاری ساخته و بیان می دارند.

اینان به جای آن که از لحاظ جنسی پرخاشگر باشند ، اهل لاس زدن و عشو گری و دلبردن هستند .

هیستریونیک هایی که دارای ویژگی های  شخصیتی دیگری هم چون خودشیفته ( نارسی سیستیک ) و ......نیستند و در واقع ویژگی و یا اختلال شخصیتی بارز و خالص نمایشی دارند ، مرزهای خودساره ( Ego Boundary ) شکننده و نامطمئن داشته و در همبستگی ، یکپارچگی و تمامیت تنی و روانی خویش به گونه ای تکرار شونده یا همیشگی احساس شک و تردید می نمایند. از این رو ، اینان ، بر خلاف هیستریونیک های دارای شخصیت به هم آمیخته ( Mixed ) و پیچیده ، از همبستری و آمیزش هراس و وحشت دارند و در زندگی جنسی و زناشویی شان دچار کژ کاری های جنسی گوناگون - به ویژه سرد مزاجی ، واژینیسموس ، آمیزش دردناک ، بی اورگاسمی و اختلال ملال پس از آمیزش - می شوند. اما گه گاه اینان برای نیل به ایمان و اطمینان از جذابیت و گیرایی نزد جنس مقابل ممکن است تکانه های جنسی خود را به کار گرفته و به کردار و کنش جنسی تبدیل سازند. به ویژه چنین الگوی کرداری در برهمکنش شخصیت های پر رنگ و مختل نمایشگر با افراد دارای شخصیت های پر رنگ و مختل ضد اجتماعی ( آنتی سوشیال ) ، مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) و خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، که چگونگی انجام بازی های روانی - جنسی را با برخورد مغرورانه و همراه با بی محلی ، سر خود معطلی و کلاس گذاشتن های کلیشه ای خوب بلد هستند ، فراوان دیده می شود.

نیاز هیستریونیک ها به مطمئن ساختن خود پایان ندارد، با این حال روابط آن ها به دلیل تشنگی و اشتیاق همیشگی  شان به تنوع و تازگی ( نو خواهی ) و هیجان و هیاهو ، اغلب سطحی و زودگذر است و در بسیاری اوقات باعث می شود که افرادی مغرور ، غرق در خود ، دمدمی مزاج ، نامطمئن و بی ثبات باشند. واقعیتی مکرر است که هیستریونیک ها نمی توانند دلبستگي ژرفی را به مدت طولاني حفظ كنند، مگر این که هم زمان دارای دیگر ویژگی های شخصیتی دیگری هم چون  نظام مند – چارچوب مدار ( وسواسی – جبری ) ، خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، افسرده ( دپرسیو ) و .... باشند.

نيازهاي بسيار شديد افراد هیستریونیک به وابستگي ، مهرجویی  و  توجه خواهی باعث مي‌شود زود به هر كسی اعتماد كنند و به راحتي بتوان فريب شان داد.

افراد دچار اختلال شخصیت نمایشگر ( هیستریونیک ) اغلب از احساسات واقعی خود بی خبر و نا آگاهند، از این رو  نمایان ساختن احساسات درونی آن ها فرآیند درمانی مهمی در روان درمانی این بیماران است. نمایشگر ها اگر در رخدادی ناگوار زير فشار رواني قرار بگیرند ، حس واقعيت سنجي‌ شان به سادگي مختل مي‌شود و در آن ها حالات روان‌پريشی (سایکوتیک ) و تجزيه اي ( Dissociative ) پديد مي‌آيد.

اینان دردهای روانی خود را از طریق مکانیزم دفاعی جسمانی سازی ( سوماتیزاسیون ) ، تنی و جسمانی ساخته ، از این رو همواره از دردها  و مشکلات بدنی شکایت می نمایند. مصرف الکل و مواد محرک و مخدر گاه به همین سبب ( و گاه برای دستیابی به هیجان و تازه خواهی ) در اینان  دیده می شود.

افراد هیستریونیک به دلیل واپس زنی ( Repression ) – که طی آن مطالب ناخوشایند به ناخودآگاه منتقل می شود - از فهم و درک احساسات واقعی خود ناتوانند و به سبب تجزیه ( Dissociation ) نمی توانند انگیزه های خود را توضیح بدهند.

تجزیه نیز به عنوان یک دفاع در برابر آسیب ( تروما ) پدید می آید که طی آن محتویات ذهنی و نمودهای متناقض خویشتن – که با یکدیگر در تضاد هستند - در بخش های مجزای ذهنی نگه داری شده و از این رو در هشیاری های موازی حضور همزمان پیدا می کنند. این گونه است که هیستریونیک ( نمایشگر ) ها برجسته  و بی تا ترین مدیوم ها و احضارگر ها در کیش ها و فرقه های بنا شده بر باورهای شبه روان پریشانه و ماورایی اسکیزوتایپال می شوند و از سوی رهبر فرقه مورد لطف و عنایت ویژه قرار می گیرند.

در مواردی که ویژگی و به ویژه اختلال شخصیتی نمایشی همراه و هم زمان با ویژگی ها و اختلال شخصیتی مرزی - آشفته ( بوردرلاین ) وجود داشته باشد ، مواردی چون پوچی مزمن ( Emptiness ) ، ابهام و آشفتگی ( Identity Diffusion ) در هویت ، مشکل و اختلال در کنترل تکانه ( Impulse Control ) ، اقدام به خودکشی ، حملات زودگذر روان پریشی ( سایکوز ) و دونیمه ( سیاه و سپید سازی ) رخدادها ، واقعیات و دیگران  فراوان تر و پر رنگ تر دیده می شود.

زیرساخت ها و ویژگی های پر رنگی از ویژگی های شخصیتی نمایشی ( هیستریونیک ) در افراد دارای دیگر شخصیت های کلاستر B - یعنی خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، مرزی - آشفته ( بوردرلاین ) و ضد اجتماعی ( آنتی سوشیال ) - دیده می شود. از این رو جدا نمودن افراد دارای شخصیت نمایشی از این سه شخصیت بسیار دشوار می تواند باشد.

در اغلب موارد ، ویژگی های هر چهار شخصیت کلاستر B  هم زمان ، همراه و همبسته با یکدیگر وجود دارند. افراد دارای ویژگی ها و به ویژه اختلال شخصیتی کلاستر B را می توان افراد دچار اختلال خلقی دو قطبی خفیف و ملایم ( Soft  Bipolar )  در نظر گرفت. برخی روان پزشکان از سه شخصیت « نمایشگر ، خودشیفته و ضد اجتماعی » با عنوان « اختلالات پیوستار ( طیف ) » یاد می کنند که همراه با همدیگر در یک خانواده یا یک نفر به چشم می آیند. در واقع ، گاهی اختلالات پیوستار ( اسپکتروم ) می تواند نمایان شدن جداگانه ی یک گونه از بی ثباتی باشد. اختلال شخصیت نمایشگر تمایل دارد که انتقال خانوادگی داشته باشد. یک پیوند ژنتیکی میان اختلال شخصیت نمایشگر و ضد اجتماعی و وابستگی به الکل ( الکلیسم ) دیده می شود. هم چنین شخصیت پر رنگ و مختل نمایشگر می تواند همراه و همبسته با صفات پر رنگ و اختلال شخصیت وابسته خود را بنماید که در این حالات بیشتر مشکلات و کاستی های فرد مبتلا در بستر روابط رمانتیک بین فردی اش رخ می دهد و می تواند با اختلالاتی هم چون افسردگی شدید و ژرف ، اختلال سازگاری ، اضطراب فراگیر ، اختلال جسمانی سازی و اختلال تبدیلی ( هیستری ) نمایان شود.

افزون بر معیارهای تشخیصی برای اختلال شخصیت نمایشی ، نماهای وابسته به این تشخیص وجود دارد که از آن جمله می توان به دشواری در دستیابی به صمیمیت و نزدیکی عاطفی در روابط رمانتیک یا آمیزشی ، تشنگی ( عطش ) فراوان همیشگی برای هیجان و برانگیختگی ، بی قیدی ، لا ابالی گری و یا ساده لوحی جنسی کامل ، و بی قراری فراوان و بردباری اندک برای کامیابی ( ارضا ) و خشنودی به تاخیر و تعویق افتاده اشاره نمود.

از لحاظ ویژگی های سرشتی ، هیستریونیک ها دارای نو جویی و تازه خواهی فراوان ، خطر گریزی ( پرهیز از آسیب ) اندک ، وابستگی به پاداش بسیار ، و پشتکار ( استمرار ) اندک هستند. همین ویژگی ها سبب می شود که هیستریونیک ها بیشترین شخصیت در معرض برقراری روابط فرا زناشویی باشند.

ویژگی های منشی آن ها را می توان این گونه در نظر گرفت :

خودراهبری ( خود گردانی ) اندک ، خود فراروی متوسط ، و همکاری متوسط. البته در مواردی که شخصیت نمایشگر همراه و همبسته با شخصیت وابسته حضور دارد ، برخلاف کاهش خوراهبری و خود فراروی ، همکاری فرد با دیگران در برهمکنش اجتماعی افزایش می یابد.

با وجود هم اندیشی فراگیر مبنی بر شیوع بیشتر این شخصیت در زنان ، به گونه ای شگفت انگیز بازنگری چهارمین ویرایش کتابچه ی تشخیصی و آماری اختلالات روانی ، شیوع این اختلال را در مردان به اندازه و همانند شیوع آن در زنان برآورد نموده است.

 

این علایم و نشانه ها با بالا رفتن سن ، کمتر و کمرنگ تر می شود که شاید این کاهش ،  ظاهری و به دلیل کاهش کلی زیست مایه و انرژی آن ها و نه به دلیل بهبودی شان باشد. البته باید دانست که هیستریونیک ها با فرآیند پیری مشکل داشته و ممکن است در پایان میان سالی و آغاز سالمندی دچار اختلال سازگاری با فرآیند پیری و از دست رفتن زیبایی ها و گیرایی های پیکری ، تنش ، اختلالات خلقی و اضطرابی شوند. هر چند مشکل افراد دچار اختلال شخصیت خودشیفته ( نارسی سیستیک ) با مسئله ی پیری ، سالخوردگی و مرگ بسیار ژرف تر و بیشتر از نمایشگر ( هیستریونیک ) ها است.

از آن جا که هیستریونیک ها اغلب افرادی هیجان خواه هستند ، به ویژه در گونه های هم زمان ، همراه و آمیخته با ویژگی های ر رنگ و اختلال شخصیت های مرزی - آشفته ( بوردرلاین ) و ضد اجتماعی ( انتی سوشیال )  ، ممکن است دچار درگیری با قانون شده ، به سوء مصرف مواد روی آورند یا لاابالی گری های گوناگون انجام دهند. پیوستن این ها به گروه های گانگستری دربرگیرنده ی جوانان و نوجوانان هرگز دور از ذهن نیست. افراد دچار اختلال شخصیت نمایشگر آشکارا بی ثبات ، پر تنش ، و تحریک پذیرند؛ اینان در صورت برانگیخته شدن آتش خشم شان - ولو عمری روزگار در منطقه ی مرفه شهر و خانواده ای دانش آموخته سپری نموده باشند - بی اندیشه و درنگ  معرکه گرفته ، رکیک ترین ادبیات چاروادار و لات مدارانه ی فرومایگان پیرامون شهر را به راحتی بر زبان جاری می سازند و با آسودگی معرکه را ترک می کنند !

داماد نگون بخت که چندین و چند سکه و سند را با هزاران آرزو برای کامیابی از مهر و عشق این پری افسانه ای ، پشتیبان قباله ساخته است ، چند هفته یا ماه پس از ازدواج تازه آگاه می شود که نه تنها این زیباروی مه وش رویایی دیگر از او برانگیخته نشده و هیجان به چنگ نمی آورد ، که اصولا دیگر مهر او را به دل نداشته و عاطفه و احساسی به سوی او در خویش نمی جوید. از این بد تر و آزار دهنده تر این واقعیت دردناک است که به محض عقب افتادن برآورده شدن وعده ها و خواست های بلند پروازانه و رویا گرایانه ی شاه پری افسانه ای ، هر از گاه افسار خشم  ساده و آسوده رها می کند تا آتش پرخاش ، درون و پیرامون خانه و خانواده را به سوز و گداز بیفکند. غنای ادبیات هزل آمیز و لمپن گرایانه ی پری وش مه پیکر قصه ها ، دهان داماد مجنون را از اندازه ی شگفت زدگی نه تا بناگوش ، که تا آن سوی پشت گوش باز نگاه می دارد !!

زنان دچار اختلال شخصیت نمایشگر ( هیستریونیک ) ، مرزی –  آشوب ناک ( بوردرلاین ) ، خودشیفته ( نارسی سیستیک ) و جامعه ستیز ( آنتی سوشیال ) را می توان باتلاق های دل ربا و آرامش ستان ازدواج مردان دانست. درست همانند مردان گیرا و چیره ی دچار اختلال شخصیت درخودمانده ( اسکیزوئید – آسپرگر ) ، بد گمان ( پارانوئید ) ، جامعه ستیز ( آنتی سوشیال ) ، خودشیفته ( نارسی سیستیک ) و مرزی _ آشوب ناک ( بوردرلاین ) که باتلاق های نابودگر زنان ساده انگار و زودباور هستند.

واقعیت نمایان جالب و شگفتی آور این است که زنان دچار شخصیت های پر رنگ و یا مختل نمایشگر ( هیستریونیک ) ، ناخودآگاه یا نیمه خودآگاه ، دقیقا به سوی همین باتلاق های نرینه کشیده و شیفته می شوند.

گرایش اینان به شخصیت های پر رنگ و یا مختل کلاستر B – به ویژه جامعه ستیز ( آنتی سوشیال ) ، مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) و خودشیفته ( نارسی سیستیک ) – به دلیل همان تشنگی ( عطش ) همیشگی اینان به هیجان و برانگیختگی مکرر است که از دست هماغوشی جز کلاستر B بر نمی آید.

اما گرایش برخی شخصیت های نمایشگر به ظاهر خردمند ، منطقی و دوراندیش به مردان دانش آموخته و فرهیخته ی کلاستر A و C  - به ویژه درخودمانده ( اسکیزوئید ) ، پرهیز مدار ، وابسته ، بدگمان ( پارانوئید ) ، نظام مند ( وسواسی ) – به دو دلیل دیگر است:

دلیل نخست این است که نمایشگر ( هیستریونیک ) های دانش آموخته  خود تا اندازه ای از نا آرامی ، تنش ، و بی ثباتی خویشتن آگاه و خبردارند؛ بنابراین برای به تعادل و هماهنگی رساندن خانواده ی خود به سراغ مردی خونسرد ، آرام و با ثبات می روند.

دلیل دیگر این است که هیستریونیک ها بسیار خودشیفته و خود پسندند و نمی توانند بر هیزی و چشم چرانی همسرشان هم بردباری و شکیبایی داشته باشند ، تا چه رسد به این که شوهرشان بخواهد زمانی در پی روابط عاطفی – جنسی فرا زناشویی برود ! از این رو با در نظر گرفتن آموزه های شخصی و اجتماعی خویش ، مردان بازیگوش ، بی ثبات ، نا آرام و نوجو ( تنوع طلب ) دارای شخصیت های کلاستر B را تنها برای دوستی و روابط گذرا در نظر گرفته اما آنان را برای ازدواج دایم مردود شمرده ، کنار می گذارند. مشکل دو سه سال پس از ازدواج رخ می دهد که خانم نمایشگر و توجه خواه تشنه ی هیجان ناکامانه در می یابد که این مرد ایمن توانایی برآورده ساختن ( ارضای )  نیازهای عاطفی – هیجانی  و جنسی – زناشویی او را در طولانی مدت نداشته و ندارد !!

دلیل سومی برای گرایش خطرناک و گاه فاجعه آمیز زنان هیستریونیک به مردان بدگمان ( پارانوئید ) وجود دارد که از توجه طلبی و هیجان خواهی استوار بر خودشیفتگی ( نارسی سیزم ) پر رنگ این زنان سرچشمه می گیرد. و این همانا اندازه ی فراوان و سرشار غیرتی ست که یک مرد پارانوئید در میان مردان برای این گونه خانم های نمایشگر به دوش و بازو می کشد. و مگر چه چیزی بیش از این می تواند برای یک خان مبتلا به اختلال و یا شخصیت پر رنگ نمایشگر ( هیستریونیک ) گیرایی بیشتری داشته باشد ؟!؟  و البته خانم نمی داند که این غیرت کشیدن گزافه آمیز برای مردان ، فقط پیش گفتاری برای داستان و ماجرای دردناک و رنج آور اصلی ست !!!

از این رو آن گاه که یک سوی ازدواج ، فردی از کلاستر B است ، حتما انجام مشاوره ی ازدواج توسط روان پزشک ، روان شناس و مشاور کاربلد و دانش آموخته ضروری تر به نظر می رسد تا از جدایی ها یا روابط فرا زناشویی آتی و رخدادهای ناگوارتر به خوبی پیشگیری شود.  

معیارهای تشخیصی بازبینی چهارمین ویرایش کتابچه ی  تشخیصی و آماری اختلالات روانی درباره ی اختلال شخصیت نمایشی :

احساساتی بودن و توجه خواهی بیش از اندازه به گونه ی الگویی ژرف و فراگیر که از اوایل بزرگ سالی آغاز شده باشد و در زمینه های گوناگون نمایان شود ، که نشانه اش وجود دست کم پنج تا از موارد زیر است :

1)     در موقعیت هایی که کانون توجه نیست ، ناراحت باشد و در رنج و مشقت به سر برد.

2)  ویژگی برهمکنش او با دیگران ، کردار نامتناسب به گونه ی اغواگری جنسی یا برانگیختگی جنسی باشد.

3)     ابراز احساساتش با شتاب تغییر کند و سطحی باشد.

4)     همواره از ظاهر جسمی خود برای جلب توجه دیگران استفاده کند.

5)  سبک گفتارش به شیوه ای گزافه آمیز استوار بر گمان و پندار ( امپرسیونیستیک ) و بدون جزئیات باشد.

6)     خودنما و نمایشی باشد و در ابراز احساسات بیانی گزافه گو داشته باشد.

7)     تلقین پذیر باشد ؛ یعنی به آسانی مورد تاثیر افراد یا ایستار (موقعیت ) ها قرار گیرد.

8)     روابط را خودمانی تر از آن چه در واقعیت هستند ، بپندارد.

 

 

هویداست که دوشیزه دروتی ، تنها ویژگی های بسیار کمرنگی از شخصیت نمایشگر را داراست؛ اما همین بن مایه ها – اگر درست آماج برانگیزشی تکان دهنده قرار گیرند - می تواند زمینه و سرچشمه ی سرکشی شود.

و مرد جوان خوب بلد است که چه گونه انگیزش های پنهان دوشیزه دروتی جذاب اما ساده را بجنباند. برای همین هم کوشش می کند تا این بن مایه ها را به دوشیزه ی جذاب اما ساده یادآور شود:

« بله ، افسونگرید ، دوشیزه سیمپل. با وجود آن اطلسی های له شده که به خاطرشان تاسفی نمی خورم ، شما افسونگرید ، فریبنده اید ، ترسناکید ! »

او خوب پاداش مداری و هیجان خواهی نه چندان اندک دوشیزه ی جوان را خوب – بیش از خود او – شناخته است که می گوید:

« می توانید جواب ندهید. هر چند که نمی توانید جواب ندهید. »

و سپس دیدگاه و جهان بینی او را درباره ی چیستی و چگونگی زندگی و گیتی به پرسش و چالش می کشد:

« سوالم اینست : کلا از آن چی می سازید؟ ... دنیا ، جهان ! و موقعیتی که در آن دارید. راز حیرت آور زنده بودن ! هیچ وقت شده که بفهمید زنده ها از مرده ها بیشترند؟ »

و باز دوشیزه ی جذاب اما ساده را به کشمکش ذهنی با خود وادار می سازد:

«فکر کنید. شما باید مثل یکی از آن ذره ها باشید. یکی از آن ذره های بی ارزش غبار. یا یکی از میلیون ها و بیلیون ها و تریلیون ها جزء جنسی که فاقد عقلست و قادر نیست نه سوالی بپرسد ، نه جوابی بدهد ، و نه فکر کند و اصولا چیزی احساس کند ! اما با این وجود ، خانم عزیز ، شما این شده اید که هستید. دوشیزه دروتی سیمپل از بوستون ! زیبا ، انسان ، زنده. می توانید فکر کنید ، احساس کنید و عمل کنید. سوال من اینست دوشیزه سیمپل ، شما تصمیم دارید چه کار کنید ؟ »

مرد جوان روزمرگی ، سکوت ، محافظه کاری و درون گرایی مردمان را به پرسش می کشد و چنین بیان می کند که چون مردم حقیر ، خانه ها و قلب های شان را با اطلسی های کسالت بار محصور می کنند ، کار شرکت « مرگ با مسئولیت نامحدود » - که روی محصولش برچسب « جنگ » می زند و پرفروش ترین محصول آن ها ، « هیجان » است – گرفته است. او بر این باور است که اگر مردم همچون رز وحشی ، بهنگام سر به عصیان و طغیان بگذارند و هیجان لازم را نشان دهند ، هیچ وقت جنگ نمی شد.

مرد بارها و بارها دیدگاه های دوشیزه ی جذاب اما ساده را به چالش می کشد:

« اشیاء مختلف برای زندگی؟ »

« اما " همراه با عشق " نمی نویسید؟ »

و در پایان اشاره می کند که مرده ها بهتر نصیحت می کنند :« فقط یک کلمه : زندگی کنید ! » او فانوس زندگی دوشیزه ی جذاب اما ساده را گورستان تپه ی کیپرس می داند ! هر چند نیک می داند که تنها یک چیز جالب توجه در مرگ وجود دارد. جریانی موجز و شگفت انگیز. جریانی که دل را از تمام چیزهای بی فایده رها می سازد.

مرد جوان دوشیزه دروتی را نوید می دهد که پس از آن که فقط یک کلمه بر آن یک صفحه را روی تپه ی کیپرس بشنود ، به بینش ( Insight ) ای نوین می رسد:

« بعد از آن شما دیگر مثل حالا نخواهید بود. برای همیشه عوض می شوید ! زندگی می کنید ، زندگی می کنید ، زندگی می کنید ! ... نه پشت اطلسی ها. »

مرد جوان ، عصیان و طغیان را گام نخست آگاهی و رهایی می داند ، پس قرار دیدار را نیز کنار درخت « آلوی وحشی » ، محل شکستگی امتداد دیوار سنگی ... جایی که ریشه ها از سنگ ها بیرون زده و خردشان کرده اند ، می گذارد.

نمادی زیباتر و گیراتر از این برای سرکشی می توان پیش چشم و ذهن نشاند؟

مرد جوان یقین دارد که دوشیزه دروتی ، در این سفر عرفانی و معنوی ، به حقیقت زندگی آگاه خواهد شد و بینش نوین از او آدمی نوین خواهد ساخت:

« شما فکر می کنید که بوستونی هستید. شما به زودی آن جا را ترک می کنید. »

دوشیزه ی جذاب اما ساده ، دکان خرت و پرت فروشی و قناری دربند را رها می کند و به سوی بزرگراه هفتاد و هفت راه می افتد. توصیف هراسناک و هشدار رک پلیس هم خدشه ای به انگیزه و اراده ی او برای این گذر عرفانی و معنوی وارد نمی کند. او می پذیرد که به آن جا برود حتا اگر واقعیت داشته باشد که اگر یک بار به بزرگراه هفتاد و هفت برود ، دیگر نمی تواند به پریمان پرایر ماساچوست برگردد !

و شگفت این که سمت و سوی بزرگراه حقیقت ، به گونه ای ست که دوشیزه ی جذاب اما ساده از هر طرف برود ، به آن جا می رسد. اگر او بخواهد در سفر عرفانی و معنوی خویش ، حقیقت را پیدا کند و به بینشی نوین دست پیدا کند ، حتما پیدا خواهد کرد. او حاضر است واقعیت های روزمره ی زندگی اش را در جست و جوی حقیقت برای همیشه ترک کند. حتا اگر فرجام این گذر پر گزند ، از دست دادن هشیاری یا سرگشتگی های روان پریشانه ای ، همچون « کارهای خارق العاده ی نامحسوس ، با ارابه از میان آسمان گذشتن ، آوازهای ناشیانه خواندن ، مه نیمه شب را تقطیر کردن و آن را به شراب بدل کردن ... و رقص های بدوی کردن » باشد !

مرد جوان ، « راز سرگردانی این روح عاصی » را خوب دریافته بود. او برای آغاز به کار شرکت « زندگی مشترک »  ، چاره ای از لگدمال کردن اطلسی ها نداشت !!    

 

 

 پایان.

 

نقد روانشناختی نمایشنامه « اطلسی های لگدمال شده » تنسی ویلیامز  ( 1 )

 

 

تحلیل روانشناختی شخصیت های نمایشنامه ی

 « اطلسی های لگدمال شده »

، اثر تنسی ویلیامز

 

دکتر بهنام اوحدی

 

 نمایش « اطلسی های لگد مال شده » در دکان خرت و پرت فروشی ساده ای رخ می دهد که مالک و اداره کننده ی آن دوشیزه ایست به نام سیمپل که در زبان انگلیسی همچون دکانش ساده است. دروتی ، شخصیتی ساده ، شریف و بی آلایش دارد و با آن که ظاهرش بسیار جذاب است ، اما خانه و قلب خود را پشت دو ردیف گل اطلسی پنهان کرده است.

گل های اطلسی ای که در عین حال که نقش گل را داشته اند ، به دلیل سرسختی شان در میان گل های دیگر ، این توان را نیز دارند که همچون حصاری ، دوشیزه دروتی جذاب اما ساده را در میان گیرند و دیگران را از او دور سازند تا پای مردی ، ولو به سترگی و استواری شماره ی کفش بیست و چهار نتواند بدان گام گذارد.

آیا دوشیزه ی جذاب اما ساده ی نمایشنامه تنها از آن روی تنهاست که همچون قناری تنهایش - که در میان دیواره های قفس دربند شده – خانه و قلب خود را در میان اطلسی ها گرفتار ساخته است ؟ و آیا از بین بردن این حصار به ظاهر زیبا اما محدود کننده ی صورتی و ارغوانی می تواند او را رهایی بخشد و زندگی ساده ی دچار روزمرگی او را – که همچون ناخن های صورتی اش ، کمرنگ بوده است – دگرگون سازد؟؟

به راستی کدامین هراس ها و نگرانی ها ، دروتی جذاب اما ساده و دلخوش به دکان خرت و پرت فروشی ساده ،  با آن ناخن های صورتی کمرنگ ، را بر آن داشته تا درهای قلب ارغوانی محصور شده میان اطلسی های صورتی و ارغوانی اش را به روی عشق و دلبستگی بسته نگاه دارد؟؟؟

زندگی روزمره ی ساده و بی آلایش اما از دست رفتنی و نافرجام – که دکان خرت و پرت فروشی می تواند نماد آن باشد - را مردی استوارانه همچون مرگ به چالش می کشد؛ مردی که همچون مرگ ویرانگر است. نخست اطلسی ها را به عمد زیر کفش های شماره ی چهل و چهار خود له کرده و اکنون ، پس از نگاهی خیره و خشمگین به پاراوان گلدار کنار مغازه ، صندلی کوچک ظریف را در زیر هیکل تنومند خود خرد می کند. مردی چنین خشن و ویرانگر ، چگونه از میان جوراب ها ، شرابی رنگش را برمی گزیند و شرکت « زندگی مشترک » بنیان می گذارد؟!؟ چه سان چنین ویرانگری می کوشد تا به دوشیزه ی جذاب اما ساده بقبولاند که او در ناخودآگاه ( دل ) اش آن چنان از قناری – نماد اسارت در تنهایی – اش بی زار است که آرزو دارد ارزن توی گلوی قناری تان گیر کند و از بین رود؟!؟

دوشیزه دروتی جذاب اما ساده ، را می توان دختری دارای ویژگی های شخصیتی پر رنگ و شاید مختل کلاستر C ، یعنی پرهیز گرا – مردم گریز ( اوویدنت ) و وابسته – منفعل ( دیپندنت ) ، و کلاستر D ، یعنی منضبط – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) و منتقد – افسرده ( دپرسیو ) دانست که با ویژگی هایی کم رنگ از شخصیت نمایشگر ( هیستریونیک ) آمیخته و همراه شده است. در این بین ، ویژگی ها ی پر رنگ ( شاید در اندازه ی اختلال ) شخصیت منضبط – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) ، بیشتر و چیره تر پیش چشم و ذهن می نشیند.

 هر چند هنوز هم شخصیت منضبط – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) همراه با شخصیت های وابسته ( دیپندنت ) و مردم گریز – پرهیز مدار ( اوویدنت ) ، در دسته بندی DSM-IV-TR در زیر کلاستر ( دسته ) C  قرار گرفته است ، اما بسیاری بر این باورند که به دلیل ویژگی های یگانه ی این شخصیت و نیز شخصیت منتقد – افسرده ( دپرسیو ) ، این دو شخصیت را باید در دسته ( کلاستر ) شخصیتی جداگانه ای ، شاید مثلا کلاستر D جا داد.

ویژگی های کلی این شخصیت - که در مردان شایع تر از زنان دیده می شود – عبارت اند از محدود بودن هیجانات ( مانند شخصیت اسکیزوئید و اوویدنت )، نظم و ترتیب ، پشتکار و پافشاری ، سرسختی و یک دندگی و بی تصمیمی ( مانند شخصیت افسرده ).

شخصیت وسواسی _ جبری چون شخصیت افسرده ، آرمان گرا ، کمال طلب و نرمش ( انعطاف ) ناپذیر است. رفتاری شق و رق و برخوردی رسمی و خشک و در بسیاری از موارد حتا عبوس دارد. آن ها سرپیچی از آن چه که آن ها را قانون ها و چهارچوب های ضروری و لازم الاجرا می دانند ، به هیچ روی تحمل نمی کنند. ایشان مهارت های بین فردی چندانی ندارند و دیگران را از خود فراری می دهند ؛ زیرا نمی توانند حد وسط را بگیرند و با پافشاری می خواهند دیگران را زیر سلطه ی خویش درآورند و تسلیم بی چون و چرای خواسته های خود کنند. اما اگر کسی را به نظرشان قدرتمند تر از خویش ببینند ، حاضرند خواسته های او را بی چون و چرا برآورده سازند. آن ها از اشتباه کردن می ترسند ، تردید دارند و نمی توانند به آسانی به تصمیمی قاطع و قطعی برسند و همواره درباره ی تصمیمی که می خواهند بگیرند ، می اندیشند. خود را به گونه ای گزافه آمیز ( افراطی ) وقف کار و بهره وری می نمایند و به راحتی از تفریح و روابط دوستانه و حتا خانوادگی شان می کاهند تا به کار بپردازند. بیش از اندازه پرهیزگار ، با وجدان و اخلاق گرایند و در مورد مسایل اخلاقی وارزشی کوتاه نمی آیند. از این رو اینان درگیر روابط خارج زناشویی نمی شوند اما چه بسا زندگی زناشویی شان را به سبب سخت گیری و نرمش ناپذیری بیش از اندازه از دست می دهند. این افراد دوستان زیادی ندارند و زمان زیادی را در تنهایی وقف کار می کنند و در واقع نداشتن مهارت های ارتباطی را با این راهبرد جبران و انکار می نمایند.

اینان هر چیزی را که روال و ثبات معمول زندگی شان را به هم بزند ، کنار می گذارند ؛ از این رو  همانند شخصیت های اوویدنت ، هر رخداد و دگرگونی نوینی آن ها را دچار تنش و اضطراب فراوان می نماید. این افراد به جزئیات ، قواعد ، فهرست ها ، ترتیب و سازمان یافتگی جدول زمانی امور بیش ازاندازه  سرسپردگی ( التزام ) دارند. آن ها بسیار کمال طلب اند ، به گونه ای که گاه نمی توانند تکلیف محول شده را به پایان برسانند ، چرا که می خواهند همه ی معیارها و ضوابط را به دقت رعایت کنند. افراد دچار ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت منضبط – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) سلسله کردارهای آیینی خود را نه فقط بر زندگی خود و خانواده شان تحمیل می کنند ، بلکه به شدت کوشش دارند که این آیین های وسواسی را بر زندگی دیگران ، به ویژه زیر دستان خود چیره سازند. آن ها کار و وظیفه ی خود را به دیگران واگذار نمی کنند مگر آن که دیگران کاملن تسلیم روش و قواعد آن ها باشند. اینان ولخرج نیستند و پول را با حساب و کتاب خرج می کنند. هم چنین اشیای کهنه و از رده خارج شده و بی ارزش را نمی توانند به دور اندازند ، ولو هیچ ارزش عاطفی هم نداشته باشند. افراد دارای شخصیت منضبط – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) در سخن گفتن همانند شخصیت های اسکیزوئید ( درخودمانده - تنهایی گزین ) و اوویدنت ( مردم گریز – پرهیز مدار ) پیش دستی نمی کنند.

در این افراد اختلالات افسردگی به ویژه از نوع دیرآغاز  ( میانسالی و سالمندی ) شایع است.

 

 این اختلال در استاد تمام های دانشگاهی و ژنرال های جوامع پیشرفته – که برای هر رده پیشرفت و ارتقای حرفه ای نیازمند سال ها رنج و کوشش های فراوان و پایدار هستند - شایع است.

 

 افراد دچار ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت منضبط – قانون مدار ( وسواسی - جبری ) ، مانند افراد دچار ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت های کلاستر B  ( از جمله شخصیت خودشیفته ) ، درخودمانده – تنهایی گزین ( اسکیزوئید / آسپرگر ) و بدبین – شکاک ( پارانوئید ) ، از هسته ی خودشیفتگی ( نارسی سیزم ) قابل توجه و تاملی برخوردار هستند. به همین دلیل می کوشند در ساختار حرفه ای به نوک هرم قدرت رسیده و دیگران را به زیر کنترل و سلطه ی خود در آورده و به اجرای آن چه که خود آن را درست ، منطقی و بی نقص می دانند ، وادار سازند.

در بخش « سرشت ( تمپرامنت ) » ، اینان دارای پشتکار و آسیب گریزی فراوان ، و اما نوجویی و پاداش مداری اندک هستند.

در بخش « منش ( کاراکتر ) » ، نیز دارای خودراه بری فراوان ، همکاری بسیار ، اما خودفراروی اندک هستند.

این اختلال می تواند با اختلالات خلقی و اضطرابی ( از جمله وسواس های گوناگون ) در محور یک و هم چنین برخی ویژگی ها و اختلال شخصیت های دیگر همراه و هم زمان باشد.

این اختلال را باید به دقت و ظرافت از اختلال شخصیت های درخودمانده – تنهایی گزین ( اسکیزوئید )  ، بدبین – شکاک ( پارانوئید ) ، جامعه ستیز ( آنتی سوشیال ) ، و خودشیفته ( نارسی سیستیک )  جدا نمود و تشخیص داد. این مهم ممکن است نیازمند گذر زمان و دید بالینی ژرف نگر و موشکافانه ای باشد.

 

الگوی شخصیت وسواسی – جبری در فرهنگ امروزی کشورهای غربی ، به ویژه در میان مردان ، شایع و معمول است. این ممکن است به دلیل ارزش فراوانی باشد که این اجتماع ها به ویژگی های این الگو و سبک زندگی می بخشند. ویژگی هایی همانند توجه به جزئیات ، نظم و انضباط فردی ، کنترل هیجان ها و احساس ها ، پایمردی و پشتکار ، قابل اعتماد و با ادب بودن.

با این وجود ، برخی آدمیان تا اندازه ای این ویژگی ها را دارا هستند که سبب کاهش و از دست رفتن کارکرد و پیدایش رنج و دشواری شخصی می شوند. بدین ترتیب ، آدم های دچار اختلال شخصیت وسواسی – جبری ( OCPD ) ، به شدت سرسخت و نرمش ناپذیر ، کمال گرا ، متعصب و افراطی ، آیین و قاعده مدار ، اخلاقی ، بی تصمیم و سردرگم ، و از لحاظ هیجانی – احساسی و شناختی مهار و متوقف شده هستند.

شایع ترین مشکل افراد دچار اختلال شخصیت وسواسی – جبری ، همانا اضطراب است. آرمان گرایی ، سرسختی و رفتار قاعده و قانون مندانه ، آن ها را رویاروی اضطراب مزمن می نماید که به گونه ی اختلال اضطراب فراگیر مشخص می شود.

آیین ها و تشریفاتی که اینان درباره ی درست و بی کم و کاست انجام دادن کارها دارند ، اغلب به بی تصمیمی و طفره رفتن و شانه خالی نمودن از کارها می انجامد که شکایات شایع ایشان را پدید می آورد.

اضطراب مزمن آن ها ممکن است تا بدان جا پیش رود که در شرایطی که خود را درتعارض شدید میان اجبار وسواس های شان و فشار بیرونی می بینند، به اختلال هول ( پانیک ) بینجامد.

برای نمونه ، آن هنگام که به زمان پایان پروژه ای نزدیک می شوند اما فرآیند کارها و کوشش های خود را بسیار دیر و کندتر از پنداشت های آرمان گرایانه شان می بینند ، اضطراب شان شعله ور شده و فراز می یابد. در چنین شرایطی فرد ممکن است نشانه های پیکری اش ، همانند تندی ضربان قلب و کوتاهی نفس را فاجعه آمیز نماید. در این حالت نشانه های پیکری افزون شده به افزایش نگرانی می انجامد که آن نیز به نوبه ی خود ، نشانه های پیکری را افزایش می بخشد و چرخه ی معیوب ادامه می یابد.

افراد دچار ویژگی های پر رنگ و به ویژه اختلال شخصیت وسواسی – جبری از وسواس های فکری و اجبارهای عملی بیشتری نسبت به دیگران رنج می برند. مشکل شایه دیگر آن ها افسردگی است که از اختلال کژ خلقی ( دیس تایمیا ) تا افسردگی ژرف و گران تک قطبی رخ می نمایاند. بدین ترتیب اینان سرد ، عبوس ، بی عاطفه ، خسته و سرخورده کننده در زندگی به چشم و ذهن می نشینند. بنابراین در بسیاری موارد ، اینان از سوی همسرشان برای درمان آورده می شوند. اختلالات روان تنی ( سایکوسوماتیک ) اغلب در افراد دارای ویژگی های پررنگ و به ویژه اختلال شخصیت وسوسی – جبری شایع است و از اثرات پیکری اضطراب و برانگیختگی فراز یافته ی پایدار پدید می آید. اینان بیشتر وقت ها از سردرد ، کمردرد ،یبوست و زخم گوارشی رنج می برند. خطر رخ دادن مشکلات قلبی – عروقی در آن ها به ویژه چنان چه همواره خشمگین ، ستیزه جو  و  کینه توز باشند ، وجود دارد.

شمار چشمگیری از بیماران دچار ویژگی های پر رنگ و به ویژه اختلال شخصیت وسواسی – جبری ، از مشکلات جنسی – زناشویی رنج می برند. اختلال های شایع کارکرد جنسی اینان عبارت است از : میل جنسی مهار و متوقف شده ، ناتوانی از رسیدن به فراز ( ارگاسم ) ، ریزش زودرس و آمیزش دردناک. بدبختانه این مشکلات به سبب اجبارهای مهار کننده ی  بیمار ، گرایش به پایداری و بد پاسخی دارد. در عمل ، درست همانند آدمیان دچار ویژگی های پر رنگ و به ویژه اختلال شخصیت درخودمانده – تنهایی گزین ( اسکیزوئید ) ، بدبین – شکاک ( پارانوئید ) و پرهیز مدار - مردم گریز ( اوویدنت ) ، این افراد وسواسی – جبری چندان در پی درمان این گونه مشکلات بدفرجام زناشویی شان جدی و کوشا نبوده و نیستند. حتا گاه تا آن هنگام که کار به برقراری روابط فرا ( برون ) زناشویی و درخواست جدایی ( طلاق ) از سوی همسرشان  بکشد. در چنین ایستار ( موقعیت ) هایی فرد وسواسی – جبری ، نخست خود را مشتاق درمان و دگرگونی نشان می دهد ، اما درمانگر در عمل کوششی در راستای درمان ژرف و دگرگونی سترگ لازم از سوی بیمار نمی بیند.

دشواری اجبارگونه ی اینان با احساس و هیجان ، نبود و کاستی خواست ها و کنش های بیدرنگ و خودبه خودی ، کنترل بیش از اندازه و سرسختی اینان ، توان و امکانی برای بیان آزادانه و انجام آسوده وار خواست ها و کنش های زناشویی نمی گذارد.

ممکن است افراد دچار ویژگی های پر رنگ و به ویژه اختلال شخصیت وسواسی – جبری به دلیل دشواری های فراوانی که در سازگاری با دیگران داشته و دارند ، نزد درمانگر بیایند. همسران ایشان ممکن است به سبب در دسترس نبودن و دور بودن اجبارمدارانه ی اینان از لحاظ احساسی – هیجانی و یا وقف و وابسته ی کار شدن گزافه گونه شان ، بالاخره روزی دردمندانه ، دل بریده ، سرخورده و ناکام نزد زوج درمانگر بشتابند. به واقع اینان بیش از اندازه به کار می پردازند و وقت اندکی را با خانواده شان می گذرانند.

فرزندان اینان ممکن است به سبب سرسختی و الگوی نرمش ناپذیر والدگری - که به تنش ، چالش و کشمکش دیرپا بین پدر و مادر و فرزندان می انجامد – نزد خانواده درمانگر بشتابند.

کارفرمایان نیز ممکن است کارمندان دچار اختلال شخصیت وسواسی – جبری شان به دلیل طفره رفتن ها و شانه خالی نمودن های کش دار و یا ناتوانی شان در برقراری روابط بین فردی کارآمد در حرفه شان نزد درمانگر بفرستند.

شخصیت وسواسی – جبری از سال های نخست سده ی بیستم میلادی یکی از دلبستگی های مهم  گستره ی بهداشت روانی بوده است. زیگموند فروید پیدایش این شخصیت را فرجام آموزش نادرست نگاه داشتن و بیرون راندن مدفوع در مرحله ی مقعدی ( آنال ) رشد کودک می دانست. سولیوان از دیدگاه روان کاوی بین فردی ، نخستین دشواری آدم های دچار اختلال شخصیت وسواسی – جبری را اعتماد به نفس اندک آن ها بر شمرد. بر پایه ی پندار او چنین اختلال شخصیتی آن هنگام رخ می دهد که کودک در خانه ای رشد و پرورش یابد که خشم و بی زاری فراوانی پنهان در پشت عشق و خوشایندی سطحی وجود داشته باشد. سولیوان فرض نمود که افراد دچار شخصیت وسواسی از یک سامانه ی « جادوگری گفتاری ( کلامی ) » سود می جویند که واژگان در آن برای پوزش خواستن و چهره دگرگون ساختن وضعیت واقعی کشش ها و روابط بین افراد به کار گرفته می شوند. او بیان نمود که افراد دچار شخصیت وسواسی ، در گذر زمان چنین می آموزند که به گونه ی نخست وار ( اولیه ) بر واژگان و آیین و قانون های بیرونی برای هدایت کردارهای شان تکیه کنند.

بر پایه ی نظریه ی او ، افراد دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت وسواسی ، گرایشی برای رشد و پیشرفت احساس ها و هیجان ها و مهارت های بین فردی شان ندارند و به گونه ی معمول از صمیمیت و دلبستگی پرهیز می کنند. این پرهیز و کناره جویی به دلیل ترس و هراسی ست که از شناخته شدن شان از سوی دیگران دارند.

به تازگی میلون به اختلال شخصیت وسواسی – جبری از دیدگاه نظریه ی زیستی – روانی – اجتماعی ( بیوسایکوسوشیال ) و تکاملی نگریسته است. او چنین شیوه ای از زندگی را رویکردی هم خوان و هم آهنگ با نیازهای جوامع پیشرفته می داند. او « سراسر جبری » را همانند و هم سان شمار و پیوستاری از متغیرهای شخصیت جبری برشمرد که از « به گونه ی نسبی بهنجار ( نرمال ) » آغاز شده و تا « بیش تر بیمارگونه ( نابهنجار ) » ادامه می یابد.

میلون به شخصیت وسواسی – جبری به عنوان یک شیوه ی متعارض بین فردی - که ستیز و کشمکش بنیادین آن میان « فرمان برداری » و « نافرمانی » است – می نگرد.

بنا بر مدل آرون بک در نظریه ی شناختی ، بنیاد خلق ، عاطفه و کردار هر آدمی به طور عمده از نگرش او به دنیا – یعنی آموزه ( تجربه ) های پیشین او - سرچشمه می گیرد.

دیوید شاپیرو نخستین نظریه پردازی بود که به اختلال شخصیت وسواسی – جبری ، به گونه ای گسترده و گران مایه از یک دیدگاه شناختی نخستینه ( اولیه ) پرداخته است. او با بیان « شیوه های روان نژندانه ( نوروتیک ) » به شیوه ی اندیشیدن دقیق ، متمرکز و سرسختانه ی آن ها اشاره نمود و چیستی و چگونگی شناخت آن ها را « برانگیزان مدار ( وابسته به محرک ) » بیان نمود. او افراد دچار ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت وسواسی – جبری را آدمیانی برشمرد که « بی تمرکزی کنش مند ( فعال ) » دارند؛ یعنی از آن جا که می دانند رخدادها و داده های نوین بیرون از کانون توجه و تمرکز آنان می توانند به آسانی حواس شان را پرت و آشفته نمایند ، به گونه ای کنش مندانه می کوشند که از پرت شدن حواس و توجه شان پیشگیری نموده و بر جزئیات و ظرایف مورد توجه شان تمرکزی پایدار و استوار داشته باشند. از این رو اینان به ندرت شگفت زده ( سورپرایزد ) می شوند. این گونه افراد در کار با جزئیات و انجام تمرین ها و تکلیف های تکنیکی خوب هستند اما در تشخیص و جدا ساختن ویژگی های کلی و گمانی ( تجسمی و امپرسیونیستیک ) اشیاء و کارها کاستی فراوان دارند.

دومین نکته ای که شاپیرو درباره ی آن بحث نمود ، آشفتگی درک و برداشت آدمیان دچار ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت وسواسی – جبری درباره ی « خودگردانی ( اتونومی ) » است. بر خلاف خودگردانی بهنجار بنا شده بر خواست ( اراده ) و گزینش ( انتخاب ) ، آدمیان وسواسی – جبری ، به گونه ای عمدی و هدف مند درباره ی انجام و هدایت هر کنشی به خودگردانی روی می آورند. بنابراین ، اینان پیوسته یک فشار و راستابخشی ( جهت دهی ) هدف مند و خواسته مدارانه را بر خود وارد آورده و کوشش می نمایند تا خواسته ها و هیجان های شخصی خودشان را در راستای هدف جهت داده و هدایت نمایند.

افراد دچار اختلال شخصیت وسواسی – جبری ، هر گونه رهایی و آسودگی از کنش هدف مندانه و خواست ( اراده ) مدارانه را نادرست و نا ایمن می پندارند. آن ها به جست و جو در اخلاقیات ، منطق ، آیین اجتماع ، راستی و درستی ، قانون های خانواده و کردارهای پیشین در وضعیت های همانند می پردازند تا دریابند که « می بایست »  در این هنگامه چیست تا  هماهنگ با آن رفتار کنند.

واپسین ویژگی که شاپیرو آن را بیان نمود ، کاستی آدمیان وسواسی – جبری در درک و برداشت شان درباره ی محکوم کردن دنیا است. از آن جا که اینان تا اندازه ی بسیاری خود را از احساسات ، ترجیحات ، و خواست های شخصی شان محروم می سازند ، تصمیم ها ، کنش ها ، و باورهای آن ها گرایش بدان دارد که باریک بینانه و سرسختانه تر از بیشتر مردمان باشد. فرجام چنین رویکردی ، رویکرد یک درمیان ( متناوب ) بین تردید و دودلی از یک سو و تندروی و تعصب ورزی از سوی دیگر است که شاپیرو آن را به گونه ی کوشش های وارونه و دو سویه برای کنار آمدن با این تعارض مشاهده نمود.

جویدانو و لیوتی هم درباره ی شخصیت وسواسی – جبری از دیدگاه شناختی نوشته اند. این دو آرمان ( کمال ) گرایی ، نیاز به اطمینان و قطعیت ، و باوری نیرومند به وجود یک راه حل کاملن درست برای دشواری ها و مشکلات آدمی را به عنوان اجزای بنیادین و زیربنایی شخصیت وسواسی – جبری ( نظام مند – قانون مدار ) و نیز کردار آیین گونه ی اختلال وسواسی – جبری بیان داشتند.

آن دو چنین مطرح نمودند که همین باورهاست که به شک و تردید بیش از اندازه ، نگرانی فراوان درباره ی جزئیات ، به عقب انداختن تصمیم گیری ها و نداشتن قطعیت در آن ها می انجامد.

جویدانو و لیوتی همانند سولیوان و آنژیال دریافتند که آدم های وسواسی – جبری به گونه ی معمول در خانه هایی رشد و پرورش یافته اند که به ایشان ، دست کم از سوی یکی از والدین - مادر یا پدر - پیام های آمیخته به هم ( مختلط ) و دو سویه ( متناقض ) داده می شده است.

امروزه گواه های اندکی در دست است که اختلال شخصیت وسواسی – جبری ( نطام مند – قانون مدار ) از شیوه ی نادرست و اندازه ی ناکافی در آموزش توالت رفتن سرچشمه گرفته باشد.

آدامز در کار بالینی خود بر کودکان دچار اختلال وسواس ، دریافت که والدین این کودکان شماری از ویژگی های وسواسی را داشته اند که از آن جمله می توان به سرسخت و کنترل کننده ( کنترلر ) بودن ، نداشتن همدلی ، بیش از اندازه فرمان بردار بودن ، و همنوایی ( تایید ) نکردن درباره ی ابراز راحت و خودبه خودی عاطفه و هیجان اشاره نمود.

هنوز نمایان نشده است که چند درصد از کودکان دارای ویژگی های شخصیتی  وسواسی – جبری در آینده به سوی بزرگسالانی دچار اختلال شخصیت وسواسی – جبری ( نظام مند – قانون مدار ) پیش خواهند رفت.

کلیفورد ، مورای و فولکر همبستگی ویژگی های وسواسی را در میان دوقلوهای تک تخمکی به گونه ای چشمگیر بالاتر از دوقلوهای دو تخمکی مشاهده نمودند؛ این گواهی هویدا از حضور بنیان های ژنتیک در پیدایش این شخصیت ( همانند دیگر شخصیت ها ) است.

اسموکلر و شورین برتری جانبی نیمکره های مغزی را بین شخصیت های وسواسی و شخصیت های نمایشگر ( هیستریونیک ) ، از طریق پی گیری حرکت های جانبی چشم مورد ارزیابی قرار دادند. آن دو بدین برآمد ( نتیجه ) رسیدند که آدم های وسواسی ، هنگام پاسخ گویی به تمرین های تجربی ، به گونه ی چیره ( غالب ) به سوی راست می نگریستند. این یافته ، نشان از برتری و بیشتر بودن کنش مندی ( فعالیت ) نیمکره ی چپ مغز دارد. در حالی که آدم های نمایشگر ( هیستریونیک ) به گونه ی چیره ( غالب ) به چپ می نگریستند که نشان دهنده ی برتری کنش مندی  نیمکره ی راست دارد.

از آن جا که نیمکره ی چپ مغز با زبان ، اندیشه ی تحلیلی و دلیل و منطق سر و کار دارد ، این انتظار می رفت که در آدم های وسواسی – جبری ( نظام مند – قانون مدار ) ، چیرگی و کنش مندی ( فعالیت ) بیشتری داشته باشد. آن چنان که چیرگی و کنش مندی فزون تر نیمکره ی راست مغز – که در ارتباط با تخیل و اندیشه ی ترکیبی ( سنتتیک ) است – در آدم های نمایشگر ( هیستریونیک ) مورد چشمداشت بود.

آدم های دارای ویژگی های پر رنگ و نیز اختلال شخصیت وسواسی – جبری ( نظام مند – قانون مدار ) درست همانند شخصیت های پر رنگ و مختل اوویدنت ( پرهیز مدار – مردم گریز ) ، دیپندنت ( وابسته ) ، نارسی سیستیک ( خودشیفته ) و پارانوئید ( شکاک و بدگمان ) از طریق پاسخ گویی به « پرسش نامه ی باور ( درباره ی ) شخصیت : PBQ  » در همنوایی و صحه گذاشتن بر تشخیص ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت خود پیشگام می شوند.

در حالی که شمار نه چندان اندکی از درمانگران بر درمان شناختی – رفتاری افراد دچار اختلال شخصیت وسواسی – جبری پافشاری دارند ، اما برآمدهای قطعی نیرومندی از ّبرآمدهای بالینی چشمگیر و چیره دیده نشده است. باربر و مینز دریافتند که آدم های وسواسی – جبری با روان درمانی های تحلیلی ( سایکودینامیک ) بین فردی بهبودی بیشتری در مقایسه با روان درمانی شناختی داشتند. اما به هر حال ، روان درمانی های شناختی ویژگی های شخصیتی نابهنجار را در طی ارزیابی از طریق پرسش نامه های بالینی کاهش داده است. این کاهش ویژگی های شخصیتی نابهجار در شخصیت های اسکیزوتایپال ( شگفت انگیز – خرافه گرا ) ، نارسی سیستیک ( خودشیفته ) ، و بوردرلاین ( مرزی – آشوب ناک ) نیز دیده شده است.

برخی مطالعات نشان از آن داشته است که رفتار درمانی نیز به تنهایی افزون بر کاهش نشانه ها و شکایات در اختلال وسواس های ذهنی و عملی ( OCD  ) ، در کاستن و کم رنگ ساختن ویژگی های نابهنجار ( اختلال ) شخصیت وسواسی – جبری نیز نقش سودمند ، هر چند اندک ، داشته است.

از آن جا که الگوهای رفتاری شخصیت وسواسی – جبری در جوامع پیشرفته ، با دستاوردها و پیشرفت های حرفه ای و اجتماعی است ، دیگر شخصیت ها ممکن است با در پیش گرفتن برخی آیین ها و چهارچوب های رفتاری در ایستار حرفه ای و اجتماعی به گونه ای نقاب و پوششی از این شخصیت را برای آراستن خود بدان و دست یافتن به مزایای پیامد بیافرینند. از این رو تشخیص و جدا ساختن ( افتراق ) این شخصیت ها از شخصیت وسواسی – جبری هنگام روان درمانی مراجع می تواند در برگزیدن شیوه ( مدل ) روان درمانی ، شمار جلسه های مورد نیاز و فرجام آن نقش مهمی داشته باشد. از این رو در تشخیص افتراقی ، کنار گذاشتن موشکافانه و تیزبینانه ی شخصیت های هم نما با آن و شتاب نجستن در تشخیص گذاری اهمیت فراوان دارد.

چنان چه درمانگر به سیمایه های گوناگون شخصیت وسواسی – جبری آشنا باشد ، تشخیص این شخصیت دشوار نخواهد بود ، اما گاه افتراق آن از دیگر شخصیت ها مهم می شود. به ویژه آن هنگام که شخصیت های دیگری همانند شخصیت های خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، بدگمان – سرنخ جو ( پارانوئید ) ، جامعه ستیز ( آنتی سوشیال ) و .... نقاب و پوستینی از شیوه ی کردار ، کنش و برهمکنش این شخصیت را برای دست یابی به مزایای حرفه ای و اجتماعی اش برمی گزینند و در عمل دیگران و به ویژه زیردستان را به بهانه ی سخت گیری در نظم و قانون مداری در رنج و دشواری فرو برده و فرسوده و سرخورده می سازند. غافل از آن که خورشید همواره در پشت ابر پنهان نمی ماند و در نگاهی ژرف ، دم خروس ها آشکارا برون می افتند ! نه فقط در مصاحبه های بالینی ، که در برخوردهای تکرار شونده ی حرفه ای و اجتماعی ، آن هنگام که در پس شیوه های معمول رفتار و گفتار هر فرد موشکافی ای دقیق انجام شود ،بسیاری از اندیشه ها و طرح واره های شناختی احتمالی او درک و دانسته می شوند که البته باید مورد بازبینی و آزمون های چند باره قرار گیرند تا راستی و درستی حدس و گمان آزموده شوند. این رویکرد همواره لازم نخواهد بود؛ اما در مواردی که احتمال نیرنگ و فریب از سوی افراد مطرح باشد ، سودمند است.

بنابراین در کار بالینی و آن هنگام که خود افراد برای چاره گشایی و درمان دشواری های زندگی روزمره شان نزد درمانگر مراجعه می نمایند ، آسان ترین و به صرفه ترین راه برای تشخیص اختلال و یا ویژگی های پر رنگ شخصیت وسواسی – جبری همان پرسش سر راست ( مستقیم ) و ناسرزنش مدارانه از مراجعان درباره ی احتمال برخورداری از کرایتریا ( معیار ) های تشخیصی گوناگون دسته بندی DSM-IV-TR  است.

بیشتر مردمان دارای شخصیت پر رنگ و یا مختل وسواسی – جبری کاملن آماده ی پذیرفتن برخورداری از این معیارها ، هم چون کمال گرا بودن ، دشواری در بیان و ابراز عاطفه و هیجان ، و مشکل داشتن در دور انداختن وسایل کهنه و فرسوده شان هستند. البته ممکن است که اینان نتوانند ارتباط آشکار و سرراستی بین این ویژگی ها و مشکلات کنونی شان ، که به مراجعه ی آن ها برای درمان انجامیده است ، پیدا کنند.

درون مایه ( محتوا ) ی گفتار مردمان وسواسی ، بیشتر دربردارنده ی  واقعیت ها و آرمان ( ایده ) ها است تا احساسات ، عواطف و خوشایندی آن ها.

از جمله مواردی که هنگام گرفتن پیشینه ی شخصی و خانوادگی و زندگی کنونی شخصیت های پر رنگ و به ویژه مختل وسواسی – جبری ، خود را هویدا می سازند ، عبارتند از :

رشد و پرورش اینان در خانواده های نرمش ( انعطاف ) ناپذیر و کنترل کننده ، برخوردار نبودن و محرومیت از روابط بین فردی نزدیک و خودفاش گرانه ، کامیابی ( موفقیت ) و چیرگی فرد در حرفه های فنی ، دقیق و نیازمند دقت به جزئیات ( هم چون مهندسی ، حقوق ، پزشکی و ... ) ، نداشتن فراغت و تن آسایی به طور کلی و یا برخورداری از سرگرمی های هدف مند و کاملن عمدی و مقصود مدار که صرفا در راستای لذت و خوشی انجام نمی شوند.

شخصیت پر رنگ و به ویژه مختل وسواسی – جبری ، شماری از معیارها و عناصر دیگر اختلالات محور یک و محور دو را داراست که لازم است به دقت از آن ها تشخیص داده و جدا شود. از جمله ی این ها باید به اختلال وسواسی – جبری اشاره نمود که همان وسواس های فکری و کرداری ناهم خوان با خودساره ( ایگو دیس تونیک ) مردمان است که برای شان رنج و دشواری پدید می آورد. در موارد بسیاری تشخیص هم زمان هر دو اختلال ( وسواس های محور یک و شخصیت پر رنگ و یا مختل وسواسی – جبری ) وجود دارد.

کمال گرایی و نیز باور بدان که دیگران توانایی انجام کارها را به خوبی و شایستگی خود فرد ندارند ، وجه مشترک هر دو شخصیت خودشیفته ( نارسی سیستیک ) و وسواسی – جبری است. دم خروسی که در این موارد واقعیت شخصیت خودشیفته ی ناپلئون نما را - که همواره نعل وارونه می زند – هویدا سازد ، همین نکته است که در حالی که شخصیت وسواسی – جبری همواره « خود پرسش ( انتقاد ) گر » بوده و هست ، فرد دچار شخصیت پر رنگ و به ویژه اختلال شخصیت خودشیفته ( نارسی سیستیک ) چنین می پندارد که بدان کمال رسیده است !

هر چند هر دو شخصیت پر رنگ و به ویژه مختل خودشیفته ( نارسی سیستیک ) و جامعه ستیز ( آنتی سوشیال ) برای دیگران از بخشش و سخاوت زیادی برخوردار نیستند ، اما برای خودشان ریخت و پاش بسیاری می کنند؛ در حالی که شخصیت وسواسی – جبری درباره ی خودشان نیز همانند دیگران خست به خرج داده و سخت گیری می نمایند.

شخصیت پر رنگ و به ویژه مختل وسواسی – جبری می تواند بسیار شبیه به شخصیت های کلاستر A ( اسکیزوئید ، اسکیزوتایپال و پارانوئید ) و نیز دیگر شخصیت های کلاستر C ( پرهیز مدار - مردم گریز و وابسته ) و نیز منتقد – افسرده ( دپرسیو ) خود را بنمایاند. اما نمای خشک ، رسمی و جدایی اجتماعی شخصیت وسواسی – جبری از آسوده ( راحت ) نبودن آن ها با ابراز عاطفه و هیجان ، و نیز بیش از اندازه وقف کار شدن شان است تا این که همانند شخصیت های اسکیزوئید و اسکیزوتایپال برآمده از ناتوانی آن ها برای نزدیکی و دلبستگی ( صمیمیت ) باشد.

بنابراین به نظر می رسد نظم و انضباط ناپلئون از اختلال شخصیت خودشیفته ( نارسی سیستیک ) او ، و دیسیپلین و قانون مداری سفت و سخت هیتلر و استالین از سه اختلال شخصیت نارسی سیستیک ، آنتی سوشیال و پارانوئید آنان برآمده باشد.

 

بنا بر واپسین ویرایش منابع روان پزشکی و روان درمانی ، شخصیت هایی که در گام نخست ، به دلیل شباهت بسیار و تقلید برخی ویژگی ها ( به دلالیل سرشتی و منشی و یا از روی نیرنگ و ریا ) ، باید از شخصیت نظام مند – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) جدا و شناخته شوند ، شامل شخصیت های پر رنگ و یا مختل خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، جامعه ستیز ( آنتی سوشیال ) ، درخودمانده – تنهایی گزین ( اسکیزوئید ) ، بدگمان – سرنخ جو ( پارانوئید ) و حتا شگفت انگیز – خرافه مدار ( اسکیزوتایپال ) است. اما شخصیت های وابسته – پشتیبان جو ( دیپندنت ) و به ویژه پرهیز مدار – مردم گریز ( اوویدنت ) هم می توانند سیما و نمایی هم چون شخصیت نظام مند – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) داشته باشند. همبودی و همزمانی شخصیت نظام مند – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) را با شخصیت های در بالا بیان شده و گهگاه ( به ویژه در آدمیان برجسته ی دانشگاهی ، ارتشی و ... ) با شخصیت مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) و نمایشگر – تشنه ی هیجان ( هیستریونیک ) می توان پیدا و یا پنهان مشاهده نمود. باید به یاد داشته باشیم که واپسین ویرایش منابع روان پزشکی و روان درمانی و کتاب های نوین ، شایع ترین شخصیت را چه در گستره ی ویژگی ( Trait ) و چه در پهنه ی اختلال ( Disorder ) ، شخصیت آمیخته و پیوسته به هم ( مختلط : Mixed Personality  ) می دانند. برای نمونه ، می توان به همبودی و همزمانی شخصیت پر رنگ خودشیفته ( نارسی سیستیک ) و نظام مند – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) در ژنرال پاتون آمریکایی و ژنرال مونتگمری انگلیسی اشاره نمود که به خوبی از سوی کارگردان فیلم « پاتون ) به نمایش سپرده شده است. شخصیت آمیخته به هم وسواسی – جبری با شخصیت پرهیز مدار – مردم گریز ( اوویدنت ) را نیز به زیبایی هر چه تمام تر در فیلم استادانه ی « رگبار » بهرام بیضایی می توان تماشا نمود.

یکی از شخصیت هایی که لازم است به دلیل شباهت و تقلید سیمای شخصیت وسواسی – جبری ، از آن جدا و تشخیص داده شود ، « تغییر شخصیت در پی مشکل طبی عمومی » مانند همه ی آن بیماری هایی ست که بر مغز ( دستگاه عصبی مرکزی ) اثر می گذارند. هم چنین نشانه های اختلال شخصیت وسواسی – جبری باید از علایمی که در ارتباط با مصرف مزمن مواد ( برای نمونه ، اختلال وابسته به کوکائین ) پدید می آیند ، تشخیص داده شوند.

« پروفسور آرتور پوپ » ایران شناس ارزنده که افزون بر کوشش خستگی ناپذیر برای شناخت تمدن ، فرهنگ و هنر ایران زمین ، روزها و شب های پی در پی به ترمیم اشیای زیر خاکی باستانی خرد و درهم شکسته شده برای موزه ی دانشگاه شیراز می پرداخت ، نمونه ای هویدا و گویا برای یک شخصیت پر رنگ نظام مند – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) است. دلبستگی او به فرهنگ و هنر ایران زمین ، راست مدارانه و پارسا گونه بود و هم چون « پروفسور ادوارد براون » برخوردار از ویژگی های پر رنگ کلاستر B ، به دنبال انجام وظیفه ی پیگیر برای سرویس جاسوسی ملکه ی کبیر رخ ننمود و البته به فرو افتادن در مرداب وابستگی ( اعتیاد ) به بنگ و افیون ناب هم نینجامید.

« مورگان شوستر » مستشار آمریکایی اداره ی مالیه ی ایران که به دلیل سخت گیری های منطقی مالی و اخلاقی اش از سوی خودی های نا به کار و بیگانه گان چپاولگر بیش تر از هشت ماه تاب آورده نشد ، « هوارد کونکلین باسکرویل » ، آموزگار آمریکایی تاریخ مدرسه ی مموریال تبریز و مربی مشق نظامی « فوج نجات » مشروطه خواهان تبریز که در 30 فروردین 1288 در نبردهای آزادی خواهانه ی انقلاب سترگ مشروطه در تبریز به شهادت رسید ، و « ژان شاردن » جهانگرد و بازرگان فرانسوی فرانسوی در سده ی هفدهم میلادی نمونه های در دسترس و نام آشنای دیگری برای شناخت شخصیت پر رنگ نظام مند – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) برای ما ایرانیان بوده و هستند.

در میان آن چه که روشنفکران ایرانی خوانده می شوند ، آن که می توان نماد شخصیت پر رنگ و شاید حتا مختل نظام مند – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) اش دانست ، « صادق هدایت » است که وجوه اخلاقی و نظم و انضباطش حتا در واپسین لحظه های زندگی اش هم نمود می یابد و تن و روان خویش را در پاکیزگی کامل ، پوششی تمیز و آراسته و اتاقی مرتب و منظم به مرگ می سپارد. برخلاف شخصیت های پر رنگ و مختل کلاستر B  ( و به ویژه خودشیفته ، مرزی – آشوب ناک ، نمایشگر ) ، شخصیت نظام مند – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) در میان روشنفکران و اندیشمندان ایرانی بسیار به ندرت پیش چشم و ذهن می نشیند.

 

از جمله باورهای بنیادین و طرح واره های شناختی مراجعان دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت نظام مند – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) ، می توان به مواردی هم چون « من باید از اشتباه در هر اندازه ای پرهیز نمایم » ، « تنها یک راه ، شیوه ، پاسخ و کردار درست در هر ایستار ( موقعیت ) است » ، « اشتباه ها و خطاها پذیرفتنی نیستند » اشاره نمود.

بیشتر دشواری ها و مشکلات افراد دچار شخصیت وسواسی  - جبری از راهبردهایی سرچشمه می گیرند که اینان برای پرهیز از اشتباه و خطا به کار می بندند : « من باید مراقب و کامل باشم » ، « من باید به جزئیات توجه نشان دهم » ، « من باید بی درنگ متوجه اشتباه ها شوم تا بتوانم آن را درست نمایم » ، « آن که اشتباه می کند ، سزاوار انتقاد است ».

آماج آدم های دارای ویژگی های پر رنگ و مختل شخصیت وسواسی – جبری ، آن است که که اشتباه را از بین ببرند و نه این که احتمال رخ دادن آن را تا اندازه ی ممکن کاهش دهند. این آرمان به خواستی برای کنترل کامل و همه سویه ی خود و پیرامون شان می انجامد.

یک خطا و آشفتگی شناختی مهم و نمایه ( مشخصه ) ی اینان ، اندیشه ( تفکر ) دوبخشی ( دیکوتوموس ) است. یعنی « هر گونه کژروی ( انحرافی ) از آن چه که درست است ، به گونه ی خودکار ( اتوماتیک ) نادرست و اشتباه است ».  چنین اندیشه ای اغلب به دشواری ها و مشکلات روابط بین فردی می انجامد؛ چرا که روابط بین فردی به گونه ای بنیادین و نیرومند ، احساس و هیجان را دربرمی گیرد و لزومن با پاسخ های درست نمایان ( نامبهم ) همراه نیست. هم چنین روابط بین فردی برای این گونه افراد ، از آن جا که حواس شان را از کار پرت کرده و احتمال خطا و اشتباه شان را افزایش می دهد ، اصولن تهدید آمیز و دشواری آفرین بوده و هست. راه حل شخصیت های وسواسی – جبری برای این مشکل ، خودداری و پرهیز از نه تنها هیجان ها ، که هر گونه ایستار ( موقعیت و وضعیت ) مبهم و نامشخص است.

دیگر آشفتگی شناختی چشمگیر آدمیان دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت نظام مند – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) ، اندیشه ( تفکر ) جادویی آنان است : « آدمی می تواند از اشتباه ها ، رخدادهای ناگوار و فاجعه ها با نگران بودن درباره ی آن ها پیشگیری کند ». اگر راه و شیوه ی کامل و بی کاستی کار و کنش نا پیداست ، پس بهتر آنست که هیچ کاری انجام ندهیم .بنابراین ، افراد دچار شخصیت وسواسی – جبری گرایش بدان دارند که از هر گونه اشتباه در انجام دستورات پرهیز نمایند و نه این که فروگذاری و سرپیچی نمایند.

شخصیت های نظام مند – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) هر گونه دگرگونی در نگرش و رویکردشان به زندگی را فاجعه آمیز پنداشته و بدین باورند که هیچ چیز به جز وسواس های کنشی ( عملی ) – یعنی همان اجبارهای شان – نمی تواند آن ها را در برابر سستی ، تن پروری و لاابالی گری و بی قیدی های اخلاقی و غریزی پاسداری نماید.

رویکرد کنشی اینان به گونه ی معمول ، بر دو شیوه است : یا همواره به سختی کار می کنند تا تکلیف ها را درست انجام داده باشند ( هر چند همیشه نگران آن هستند که آن چنان درست که باید و شاید کنش نداشته اند ) ، و یا این که وقت را هدر داده و به بهانه های گوناگون از انجام کار طفره می روند و کوشش می نمایند که بدان نیندیشند که قرار بوده و می بایست چه کاری را انجام دهند ( چرا که بدین گمانند که هرگز نخواهند توانست کار و تکلیف بر دوش نهاده شده را آن چنان درست که باید و شاید انجام دهند ). بنابراین در بسیاری از موارد ، فرد دارای ویژگی های پر رنگ و مختل شخصیت وسواسی – جبری ، در پیش چشمان آموزگار واپسین سال های دبیرستان و به ویژه استادان دوره های عالی دانشگاهی ممکن است همانند شاگردان سست بنیاد ، بی مبالات و تکلیف گریز جلوه نماید؛ بدون آن که ژرف نگری و موشکافی لازم برای دریافتن علت شانه خالی کردن و طفره رفتن از انجام درست و بهنگام تکلیف انجام شود. در چنین مواردی ، ممکن است فرد وسواسی – جبری ، همه ی مراحل دانش آموختگی ( فارغ التحصیلی ) خود را انجام داده باشد ، اما در عمل نتواند این کار را به دلیل وسواس های کمال گرایانه ی خود در ویرایش و صحافی کامل و بی کم و کاست پایان نامه اش ، تا ماه ها و حتا سال ها به پایان برساند؛ مگر آن که شرایط آن چنان بر او تنگ شود که از ترس و نگرانی عواقب قانونی کش دادن دانش آموختگی ، پرهیز و طفره رفتن را کنار بگذارد.    

شخصیت های پر رنگ و مختل وسواسی – جبری ، در ایستارهای اجتماعی ، درون گرا ، پرهیز مدار ، و از نظر هیجانی سفت و بسته نشان می دهند. زندگی اینان ممکن است تا سال های زیادی در تنهایی و انزوا سپری شود ، چرا که از برقراری روابط عاشقانه ( رومانتیک ) ، نزدیک و دوستانه ناتوان هستند. اینان در قرار ملاقات گذاشتن با جنس مقابل هیچ گاه راحت نیستند و پس از ازدواج هم به نزدیکی و صمیمیت عاطفی و جنسی نمی رسند. ممکن است در طی زمان ، نسبت به خود و آینده ی خود ، نگران و بدبین و دچار دوره های افسردگی ژرف و شدید شوند. در چنین حالاتی ، ممکن است بیشتر دلبستگی های شان را از دست داده و بیشتر وقت شان را بخوابند. تنش و استرس های روان شناختی اینان ممکن است به دردهای عضلانی – اسکلتی شدید ، مزمن و مداوم در پشت ( کمر ) ، شانه و گردن بینجامد.

 

باور به ناشایستگی ( بی کفایتی ) ، اندیشه ی همیشگی و پایدار این شخصیت های نظام مند – چهارچوب مدار است که به پرهیز ، کنار کشیدن و تنهایی فرد می انجامد؛ چرا که همواره منتظر مورد انتقاد و موشکافی دیگران واقع شدن است. این احساس ناشایستگی و انتظار برای مورد انتقاد واقع شدن ، هر دو از کمال گرایی فرد بر می خیزد. فرد هیچ گاه بدین باور نمی رسد که او بالاخره کارها را به اندازه ی کافی خوب و درست انجام داده است. این حالت در موارد اختلال بسیار نیرومندتر و پایدارتر از وجود ویژگی های پر رنگ از شخصیت وسواسی – جبری دیده می شود.

همین ایستار کمال گرایانه است که به انجام تکالیف سخت کوشانه ی پر شمار می انجامد که در گذر زمان سرچشمه ی تنش ، استرس و درد پیکری می شود. کوشش های سخت کوشانه ی آرتور پوپ ، آندره ویدا گدار ، ماکسیم سیرو ، رمان گیرشمن در شناساندن هنر و معماری ایران نمونه های گویا و هویدایی از کمال گرایی های نیک فرجام و سودمند است.

آن چه که در نگاهی حتا گذرا و ساده به زندگی پروفسور ابراهام ولنتاین ویلیامز جکسن ، استاد ممتاز دانشگاه کلمبیا خود را آشکارا می نماید ، همین کمال گرایی های پر رنگ شخصیت وسواسی – جبری اوست که از آموختن زبان و ادبیات یونان و روم باستان در تا سانسکریت و اوستایی در دوره ی لیسانس و فوق لیسانس آغاز شده و به سفری دشوار بر پشت اسب و اشتر برای مطالعه ی آتشکده ها و دیگر آثار به جا مانده از دوران زرتشت و ایران باستان در کوه و بیابان و شهر و روستاهای ایران می انجامد. دستاورد یک عمر سخت کوشی های کمال گرایانه ی او آثار ارزشمند و مرجع های سترگی همانند « دستور زبان و الفبای اوستایی » ، « زرتشت ، پیامبر ایران باستان » ، « ایران در گذشته و اکنون » ، « از قسطنطنیه تا زادگاه عمر خیام » ، « کهن ترین شعرهای پارسی ، از آغاز تا روزگار فردوسی » ، « آیین مانوی » و « تاریخ هند ( با فصلی مهم درباره ی قلمروی ایران در هند شمالی ) » است. باید به یاد سپرد که جایگاه انسانی و اخلاقی او و توجه همیشگی اش به آموزش و رشد و پرورش توده ی مردمان اجتماع ، بسیار فراتر از این سخت کوشی های کمال گرایانه نمود داشته است.

هر یک از مشکلات گوناگون آدم های دچار اختلال شخصیت وسواسی – جبری می تواند آماج باشند. هر چند می دانیم که بیش تر اضطراب ، طفره رفتن و تنبلی فرد برآمده از کمال گرایی فرد است ، اما شناسایی دقیق پنداشت ها و طرح واره های شناختی فرد که در زیر هر یک از اندیشه های خودکار منفی مرتبط با مشکلات اوست ، اهمیت فراوان دارد. هر چند ممکن است برخی از این طرح واره ها برآمده از هنجارهای فرهنگی اجتماع باشد. ثبت باورهای ناکارآمد ، شیوه ی سودمندی برای به دست آوردن ایستار ، احساس و اندیشه هنگام رخ دادن مشکلات است؛ چرا که به ندرت ممکن است که این گونه آدمیان برای درمان « اختلال و مشکل شخصیت » نزد درمانگر بشتابند. درمانگر نخست باید کمک در راستای تغییر یا بازتفسیر پنداشت های زیرساختاری برای تغییر احساس ها و کردارهای فرد را آماج کوشش های مشترک خود و درمان جو قرار دهد. سرسختی ، ناآسودگی با ابراز احساس و هیجان ، و گرایش به کنار کشیدن از رابطه های بین فردی می تواند در برقراری رابطه ی درمانی از سوی درمانگر مشکل بیافریند. خشک ، رسمی و ملال آور بودن بیش از اندازه ی جلسه های روان درمانی برخاسته از دشواری مراجع با بیان عاطفه ، احساس و هیجان ، کندی در برقراری ارتباط و پافشاری همیشگی و البته بیش از اندازه ی او بر جزئیات چه بسا نالازم است.

آن چه که در روان درمانی مراجع می تواند مشکل ساز باشد ، این است که طرح واره های شناختی ذهن درمانگر هم وسواسی - جبری باشد.چنان که درمانگر دستاوردهای حرفه ای و آکادمیکش را از گذر وطیفه شناسی ، توجه به جزئیات ، نظم و انضباط فردی ، تکرار ، اعتمادپذیر بودن ، کمال گرایی و کنترل گزافه گونه به دست آورده و بدان بینش نداشته باشد ، ممکن است بر جنبه های فراوانی ازبیماری مراجع خود چشم پوشی نماید. نکته ی مهم آن است که درمانگر باید از کوشش برای انجام تغییراتی که نیاز و خواست درمان جو نبوده و مد نظر خود اوست ، خودداری نماید. چرا که ممکن است فرد افزون بر وسواس و اجبارهای گوناگون شخصیتی ، مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی ، افسردگی ، اضطراب و وسواس و جبرهای محور یک را نیز داشته باشد. افزون بر شناخت درمانی ، سود جستن از تکنیک های رفتار درمانی ، آرمیدگی ( ریلکسیشن ) ، یوگا و مدی تیشن در درمان مراجع اهمیت فراوان دارد. در روند درمان مهم است که مراجع به « جرات و جسارت متوسط و ناکامل بودن » دست پیدا کند. شخصیت وسواسی – جبری آن گاه که با شخصیت های پر رنگ و مختل کلاستر B - به ویژه مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) و نمایشگر ( هیستریونیک ) - و نیز « بیش فعالی بزرگسالی » آمیخته شود ، نمایی ناآشکار و نامعمول ( آتیپیک ) پیدا می کند. 


معیارهای تشخیصی DSM - IV - TR برای اختلال شخصیت وسواسی - جبری :

اشتغال ذهنی به کمال طلبی ، نظم و ترتیب و تسلط بر امور ذهنی و بین فردی به بهای از دست دادن انعطاف پذیری ، گشاده باوری ( OPENNESS ) ، و کارآیی

به صورت الگویی فراگیر و گسترده که از اوایل بزرگسالی آغاز شده باشد و در زمینه های گوناگون به چشم آید. نشانه اش وجود دست کم چهار تا از موارد زیر است :

۱) ذهنش به جزئیات ، قواعد ، فهرست ها ، ترتیب ، سازمان یافتگی ، یا برنامه ها و جدول زمانی امور به اندازه ای مشغول باشد که رشته ی اصلی امور را از دست بدهد.

۲) به اندازه ای کمال طلبی داشته باشد که نتواند تکالیف خودش را به پایان برساند.

۳) به شکلی افراطی خود را وقف کار و بهره وری کرده باشد ، به گونه ای که نتواند به تفریح و روابط دوستانه اش بپردازد. ( اگر به دلیل نیازهای مالی و ضرورت های اقتصادی باشد ، برشمرده نمی شود.)

۴) بیش از اندازه با وجدان ، اخلاق گرا و تقواپیشه و پرهیزگار باشد و درباره ی مسایل اخلاقی و ارزشی به هیچ وجه انعطاف پذیر نباشد. ( اگر به دلیل هویت فرهنگی یا مذهبی فرد باشد ، برشمرده نمی شود. )

۵) نتواند چیزهای کهنه و از رده خارج یا بی ارزش را دور بیندازد. ولو هیچ گونه ارزش عاطفی هم نداشته باشند.

۶) از تفویض وظایف خود به دیگران یا کار کردن با دیگران ابا داشته باشد ، مگر آن که آن ها به روش او برای انجام امور کاملن تسلیم بشوند.

۷) در پول خرج کردن ، چه برای خودش و چه برای دیگران خست داشته باشد. یعنی پول را چیزی بداند که باید برای روز مبادا پس انداز شود.

۸)در زندگی ، سرسختی و یکدندگی از خود ( در برابرمسایل گوناگون و دگرگونی ها ) نشان دهد.        

 

 

ادامه دارد...........

 

نقد روانشناختی نمایشنامه « نمی دونم فردا چی می شه » تنسی ویلیامز ( 3 )

 

 

در نمایشنامه ی « نمی دونم فردا چی می شه » ، زن و مرد هر دو دچار اختلال افسردگی افزون ( مضاعف ؛ Double ) روایت شده اند. همه ی نشانه ها و علایم دو نقش زن و مرد ، از افزوده شدن اپی زودی کشدار از اختلال افسردگی ژرف و سترگ ( ماژور ) بر اختلال دیرپا و کهنه ( در اندازه ی دست کم دو ساله ) افسرده خویی ( کژ خلقی ؛ دیس تایمیا ) نشان و نمایه دارند.

این ویژگی از همان آغاز نمایشنامه ، پر رنگ و در فراز است:

« مرد ( دو ) جلوی چارچوب در پدیدار می شود؛ زن عقب می کشد و صورتش را با دستانش می پوشاند. دو دستی بالا می برد ، انگار که بر در بکوبد. این عمل دو یا سه مرتبه پیش از آن که زن به طرف چارچوب در برود و ادای باز کردن در را در بیاورد ، تکرار می شود.

هوه ، تویی. / آره منم. / فکرشو می کردم. / ( سکوتی حاکم می شود که به نحو غریبی طولانی ست، در طول آن هیچ یک حرکتی نمی کنند. )  خب ، همون جوری مثل نامه رسون بی نامه اون جا وانسا. / تو نگفتی بیام تو. / بیا تو ، بیا تو – بفرما ! / ممنونم. ( سکوت عجیب دیگری حاکم می شود. ) شک کردم که نکنه - / نکنه چی ؟ / دلت نمی خواست که – که - / دلم نمی خواست که چی ؟ / که امروز عصر منو – منو ببینی. / من هر روز عصر دارم تو رو می بینم. بدون تو و و رق بازی و اخبار تلویزیون عصری وجود نداره. »

یک ( زن ) و دو ( مرد ) پافشاری بر ادامه ی زندگی دارند و امیدوارند رخداد نیکو و فرخنده ای در بخت آن ها هویدا شود. همچون کورسوی روشنایی اندکی که از آسمان در ته سیاهی چاه دیده می شود. همچون درناهای سپید زمین چمن خانه ی تاریک سر راه که آن ها هم سودای مهاجرت به جایی « گرم تر » ، دوردستای جنوب ، را دارند.

« همیشه - / چی ؟ / یه چیزی هست ، تا وقتی که - / آره ، تا وقتی که زنده ایم. / ... اومدنی از یه زمین چمن گذشتم، زمین چمن یه خونه. خونه هه تاریک بود و زمین چمن پر بود از درناهای سفید. گمونم دست کم بیست تا درنای سفید داشتن رو چمنا شیلنگ تخته می نداختن. ... فقط یه بلوک اون ورتره. می خوای بری ببینی شون؟ / نه. توصیف تو کفایت می کنه ، ... »

همین ایست ( توقف ) گذرای درناهای سپید در زمین چمن خونه ی تاریک را هم می توان نشان و نمادی از « بحران جامعه پس از جنگ آمریکا » و در همین حال ، « بحران میانسالی » ای دانست که خود تنسی ویلیامز نیز همانند هر آدم  به هوش دیگری ، بی گمان بار گران آن را آزموده است.

«  آره ، و تو زمین چمن یه خونه ی تاریک توقف کرده ن ، شاید برای انتخاب سر دسته ی جدید ، چون که قبیله – اون که پیرتره – تو یه مسیر غلط افتاده بوده ، یه کمی گمراه شده بوده یا ارتفاعش کم شده بوده ، ها ؟ پس تو زمین چمن خونه ی تاریک توقف می کنن تا برنامه های پروازشونو تغییر بدن یا این که فقط پیش از ادامه ی پروازشون ، خنکی علف غروبو زیر پاهاشون احساس کنن. »

یک ( زن ) و دو ( مرد ) هر دو به تنهایی ، دلمردگی ، اندوهگینی و افسردگی خو گرفته اند؛ آنان بی لذتی ( Anhedonism  ) کهنه و دیرپا را پذیرفته و دچار « درماندگی آموخته شده ( Learned Helplessness ) » شده اند تا جایی که یک ( زن ) در عین نیاز تن خسته و خانه ی آشفته به خدمتکار ، چفت در را بر روی او می بندد تا رخوت و رکود در سکوت ماندگار بماند. بی اشتهایی ، بی انگیزگی ( Abolia ) ، بی ارادگی ، ضعف بیش از اندازه ، دلشوره ، اضطراب و پناه بردن به الکل ( شراب ) از نشانه های افسردگی ژرف و سترگ ( ماژور ) در در یک ( زن ) هویداست تا آن جا که توان رفتن از پلکان کوتاه را هر از چند گاهی در خود نمی یابد؛ از این روست که در پاگرد همین پلکان کوتاه ، صندلی ای برای نشستن قرار داده شده و جا به جای نمایشنامه بر آن پافشاری انجام می شود. یک ( زن ) توان تماشای خوردن دو ( مرد ) را هم ندارد.

« تنهایی دردناک آدمیان » در اجتماع فردیت مدار مدرن در تک گویی توصیف کننده ی « دیار اژدها ، دیار درد ، ... » که با روایت داستان پیرزن رو به مرگ بریده از همه دنبال می شود ، درست در هنگامی که دو ( مرد ) برای برداشتن شام از یخچال به آشپزخانه می رود ، از سوی یک ( زن ) بیان می شود. تنهایی ای که زندگی آدمیان عصر تازه را ، درست برخلاف قافله ی درناهای سپید مهاجر ، ژرف و گسترده ، فرا گرفته است. این گفتار فراز و آیینه ی درخشان بیانگر درون مایه ی نمایشنامه است. فرازی که پس از چندی ، در قصه ی سفر مرد به « دروازه ی مرگ » پیش چشم و ذهن می نشیند. افسردگی اگزیستانسیالیستیک انسان مدرن در هر سه روایت نمایان می شود.

یک ( زن ) به همه ی این ها خوب آشناست؛ چرا که با تار و پود روان خود آن ها را آزموده است و اکنون دیگر مدت هاست نشانه ها و علایم از اندازه ی روان فراتر رفته و به نشانه ها و علایم پیکری رسیده است تا آن جا که در پاگرد پلکانی کوتاه ، قرار دادن صندلی ای برای بیش از لختی نشستن لازم می شود. اما با این همه ، و با آن که او مدت هاست از انسان ها و اجتماع - « دیار دردهای تحمل کردنی اما غیر قابل تحمل » - شان بریده ، هنوز از انسانیت نبریده است و رحم و مهر و همدلی و شفقت را بارها و بارها در طول نمایش ابراز می دارد و خواسته و ناخواسته بار پرستاری و تیمارداری دو ( مرد ) را ، خسته و فرسوده و نالان و افتان ، بر دوش می کشد.

توصیفی که یک ( زن ) از هتل محل اقامت دو ( مرد ) ارائه می کند ، تصویری دوباره از تنهایی و انزوای ناگریز آدم مدرن اجتماع آمریکای پس از جنگ جهانی دوم است. همه ی این توصیف ها ، دربردارنده ی دلزدگی و ناخرسندی از تنهایی ، انزوا و سکوت تحمل ناپذیر آدمیان در اجتماع فردیت مدار مدرن است.

دو ( مرد ) نمایشنامه آشکارا از اختلال شخصیت پرهیز گرا - مردم گریز ( اوویدنت ) رنج می برد؛ اختلالی که می تواند نمایی درست همانند « هراس اجتماعی ( Social Phobia ) » داشته باشد و البته دیرپاتر ، ژرف تر و فراگیرتر است.

 

اگر تشبیه آدمیان به لکوموتیو  ، شخصیت به « آتش دان » و خلق ( مود ) به « سوخت » را بپذیریم ، آن گاه می توان کوچک ترین « آتش دان شخصیتی » را برای افراد دچار اختلال شخصیت مردم گریز – پرهیز مدار ( AVOIDANT  ) دانست. اختلالی که در دسته ( کلاستر ) شخصیتی C قرار می گیرد. دسته ای که آن را با تابلویی که من آن را « پنج میم : مضطرب ، منضبط ، محتاط ، میانه رو ( معتدل ) ، محافظه کار » نامیده ام ، می توان به خاطر سپرد. شخصیت دیگری که آن را هم می توان دارای آتش دان شخصیتی کوچک برآورد نمود ، شخصیت وابسته است که همانند شخصیت مردم گریز – پرهیز مدار در گونه های « اختلال » کوچک تر از گونه های « تریت ( ویژگی ) های پر رنگ و کم رنگ » است. ویژگی ( تریت ) های پر رنگ و اختلال این دو شخصیت را می توان آیینه و مصداق آشکار راهبرد « آسه برو ، آسه بیا تا گربه شاخت نزنه ! » دانست.

در افراد دچار  اختلال شخصیت مردم گریز – پرهیز مدار ، حساسیت بیش از اندازه ای به طرد شدن دیده می شود که ممکن است باعث گوشه گیری و انزوای آن ها از جامعه شود. هر چند این افراد شرم گین و خجالتی اند ، اما غیر معاشرتی نیستند و حتا  دلبستگی فراوانی به داشتن رابطه با دیگران دارند ، اما دل شان می خواهد که دیگران ضمانت های استوار و پایداری به آن ها بدهند که از آن ها خرده گیری و انتقاد ننموده  و آنان را بدون سرزنش و یا بازخواست می پذیرند. کم رویی و شرم گینی ویژگی شخصیتی بارز آن هاست. اینان از گرمی و امنیتی که در روابط انسانی وجود دارد ، خوش شان می آید اما پرهیز و گریز خود از برقراری رابطه با دیگران را با ترسی که ادعا می کنند از طرد شدن دارند ، توجیه می کنند. هنگامی که با کسی سخن می گویند ، نبود قطعیت و اطمینان به خود در آن ها دیده می شود و با فروتنی و شکسته نفسی حرف می زنند. از سخن رانی در میان جمع یا تقاضا نمودن از دیگران می هراسند ، چرا که به طرد شدن از سوی دیگران بسیار حساس هستند. بسیاری از اوقات ممکن است بیان دیدگاه های دیگران را به گونه ای تفسیر نمایند که گویی تحقیر یا توهینی به آن ها بوده است. هنگامی که از کسی تقاضایی می کنند و پاسخ رد می شنوند ، از دیگران کناره گیری می کنند و دچار احساس رنجش و دل آزردگی می شوند.

در محیط کار اینان اغلب به حرفه های حاشیه ای روی می آورند. پیشرفت چندانی در کار خود نمی کنند و به دنبال اقتدار بیشتری هم نمی روند. آدم های کم رو ، شرم گین و دارای حجب و حیایی به چشم می آیند که دوست دارند که همه از دست شان راضی و خشنود باشند. اغلب دلبستگی ای به برقراری رابطه با دیگران ندارند ، مگر آن که تضمین های بسیار مطمئن و استواری به آن ها داده شده باشد که بی هیچ خرده گیری و انتقاد پذیرفته می شوند؛ از این رو اغلب هیچ دوست صمیمی یا قابل اعتمادی ندارد.

نمایی که از « آقای  حکمت » - آن مرد شرم گین ، نیک گفتار ، راست کردار و دوست داشتنی فیلم « رگبار » ، با بازی هنرمندانه و از یاد نرفتنی شادروان « پرویز فنی زاده » - می توانیم پیش چشم و ذهن آوریم ، شاید بهترین و هویدا ترین تصویر از آدمی دارای ویژگی های پر رنگ و شاید حتا اختلال شخصیت های مردم گریز – پرهیز مدار و نظام مند – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) باشد.

 

آدمیان مردم گریز – پرهیز مدار ، در بخش « سرشت » ، دارای « آسیب گریزی » و « پاداش مداری » فراوان و چشم گیر ، و اما « نوجویی » و « پشتکار » اندک هستند.

     در ساختار « منش » اینان ، « خود راه بری » اندک ، و « خود فراروی » و « همکاری » اندک تا متوسط به چشم می آید.

    اختلال شخصیت مردم گریز – پرهیز گرا می تواند با اختلالات خلقی و اضطرابی ، و نیز اختلال شخصیت های درخودمانده – تنهایی گزین ( اسکیزوئید ) ، بدبین – کینه توز ( پارانوئید ) ، وابسته – پناه جو ( دیپندنت ) ، شگفت انگیز - خرافه گرا ( اسکیزوتایپال ) ، و مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) همراه و همبسته شود.

   ویژگی های پر رنگ و نیز اختلال شخصیت مردم گریز – پرهیز مدار را باید از ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت های درخودمانده – تنهایی گزین ( اسکیزوئید ) ، بدبین – کینه توز ( پارانوئید ) ، وابسته – پناه جو ( دیپندنت ) ، شگفت انگیز - خرافه گرا ( اسکیزوتایپال ) باز شناخت.

 

شمار فراوانی از آدمیان در هنگامه های بسیاری از زندگی شان ، به ویژه برای رها شدن از اضطراب و دلشوره در ایستار ( موقعیت ) های دشوار و رخدادها یا گزینه های ناگوار از پرهیز ( اجتناب ) و کناره گیری ( انزوا ) سود می جویند؛ اما آن ها که دارای ویژگی های پر رنگ و یا دچار اختلال شخصیت مردم گریز – پرهیز مدار هستند ، پرهیز ( اجتناب ) و کناره گیری فراگیر رفتاری ، هیجانی ، و شناختی دارند. اینان پرهیز و دوری گزینی ژرف و گسترده ی خود را حتا به بهای گزاف از دست رفتن آرزوها و آماج شان رها نمی کنند.

چنین افرادی در آرزوی پذیرش از سوی دیگران و داشتن دوستی و برهمکنش با آنان هستند اما حتا ممکن است این خواست درون ذهنی شان را در جلسات درمانی برای روان درمانگر هم هویدا نسازند. این تنهایی ، اندوهگینی و اضطراب در روابط بین فردی با هراس همیشگی آنان از طرد شدن پاس داشته می شود.

بردباری و شکیبایی اندک اینان در برابر ملال و اندوه ، ممکن است آن ها را به وادی سوءمصرف مواد بکشاند تا دست کم بدین شیوه ذهن و اندیشه شان از هیجانات و شناخت های منفی رهایی یابد.

افراد دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت مردم گریز – پرهیز مدار همانند دیگر شخصیت ها ممکن است با شکایت از مشکلات محور یک هم چون افسردگی ، اختلالات اضطرابی ( وسواس و ... ) ، سوءمصرف مواد ، اختلالات خواب ، و اختلالات روانی – کارکردی ( سایکوفیزیولوژیکال ) وابسته به تنش و استرس برای مشاوره و درمان مراجعه نمایند.

واژه ی شخصیت مردم گریر – پرهیز مدار ( Avoidant )  برای نخستین بار از سوی میلون در 1969 به کار برده شد ، هر چند کارن هورنای در بیان یک مورد از مراجعان خود ، بیش از چهل سال پیش تر از شناسایی آن از سوی بازبینی سوم کتابچه ی تشخیصی و آماری اختلالات روانی انجمن روان پزشکی آمریکا ، از آن با عنوان « پرهیزگرا ( اجتنابی ) در روابط بین فردی » نام برده بود.

در تشخیص این شخصیت ، جدا ساختن ( افتراق ) آن از اختلالات روان پزشکی دیگری که نما و چهره ای همانند و همسان ( مشابه ) پدید می آورند ، جایگاه و اهمیت فراوان دارد. از این رو ، کوته وار به بیان شیوه ی جدا ساختن این نماهای نزدیک به یکدیگر می پردازم.

 یکی از اختلالاتی که ممکن است بسیار همانند اختلال شخصیت مردم گریز – پرهیز مدار ( اوویدنت ) پیش چشم و ذهن نشیند ، « ترس و هراس اجتماعی فراگیر ( ژنرالیزه ) » است؛ اما در این اختلال اغلب اضطزاب در ایستاهای ویژه و شمارپذیر ( معدود ) ی مانند سخن رانی در میان گروهی از مردمان رخ می دهند.

اختلال هول ( پانیک ) و گذر هراسی ( آگوروفوبیا ) نیز ممکن است نمایی همانند اختلال شخصیت مردم گریز – پرهیز مدار ( اوویدنت ) داشته باشند؛ اما حتا در همزمانی این دو اختلال ، مشکل فرد ترس فراوان او از رخ دادن یورش هول و دلهره ( پانیک ) در ایستارها و جاهایی ست که فرد از جایگاهی ایمن و یا یارانی که می توانند او را از فاجعه های شخصی – پیکری یا روانی – رهایی بخشند ، به دور است. در حالی که در شخصیت مختل و نیز مختل مردم گریز – پرهیز مدار ( اوویدنت ) ، مسئله ترس و هراس فرد از نقد و پرسش گری و یا طرد اجتماع است.

دیدگاه های شخصی از گونه ی « من ناشایست ( بی کفایت ) هستم » در هر دو اختلال شخصیت وابسته ( دیپندنت ) و نیز مردم گریز – پرهیز مدار ( اوویدنت )  چشمگیر هستند؛ اما آدمیان دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت وابسته ، دیگران را نیرومند و توانا برای انجام پشتیبانی خویش می بینند ، در حالی که افراد دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت مردم گریز – پرهیز مدار به دیگران به گونه ی انتقادگران و طردکنندگان بالقوه می نگرند.

از این رو مردم گریز – پرهیز مدارها بر خلاف وابسته ها که همواره در جست و جوی روابط بین فردی نزدیک و صمیمانه هستند ، از برقراری چنین روابطی می ترسند و خود را در برابر دیگران آسیب پذیر می بینند؛ هر چند در واقع پذیرفته شدن شان از سوی دیگران و داشتن روابط نزدیک گرم و صمیمانه از آمال و آرزوهای ذهنی آن ها بوده و هست.

این در حالی ست که افراد دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت در خودمانده – تنهایی گزین ( اسکیزوئید ) و شگفت انگیز – خرافه گرا ( اسکیزوتایپال ) ، کناره گیری و جدایی از اجتماع را پسندیده و گرایش و خواستی درونی برای وانهادن این شیوه ی زندگی ندارند. ایشان در تاریکخانه های شکوه مند و دوست داشتنی خود ، شهریارانی تک اما کامروایند.

اسکیزوئیدها به طور کلی در برابر انتقاد و یا طرد شدن از سوی دیگران بی تفاوت اند. اسکیزوتایپال ها نیز هر چند ممکن است به کنش ها و دیدگاه های منفی از سوی دیگران واکنش نشان دهند ، اما اغلب بیشتر دچار بدبینی می شوند تا این که همانند مردم گریز – پرهیز مدارها به نکوهش خویش بپردازند.

هم چون دیگر اختلالات روان پزشکی محور یک ، هر چند ناشایع تر ، اختلالات شبه پیکری ( سوماتوفرم ) و اختلالات تجزیه ای ( Dissociative  ) نیز ممکن است اختلال شخصیت مردم گریز – پرهیز مدار ( اوویدنت ) را همراهی کنند.

اختلالات شبه پیکری ( سوماتوفرم ) ممکن است هنگامی رخ داده و پیشرفت نمایند که مشکلات پیکری دلیلی برای پرهیز و دوری گزینی از اجتماع پدید می آورد. اختلالات تجزیه ای نیز هنگامی پدیدار می شوند که الگوهای پرهیز و کناره گیری هیجانی و شناختی بیماران به اندازه ای شدید ، ژرف و گسترده هستند که در آن ها ناهماهنگی و آشفتگی را در هویت ، حافظه ، یا هشیاری و آگاهی شان  پدید می آورد.

 

افراد دارای ویژگی های پر رنگ و نیز اختلال شخصیت مردم گریز – پرهیز مدار ( اوویدنت ) ، با وجود این که به گونه ی معمول ، روابط اجتماعی اندکی با دیگران دارند ، در  آرزوی نزدیک و صمیمی بودن به آن ها هستند. آن ها از این روی از برقراری روابط با دیگران یا پاسخ دادن به کوشش های دیگران برای آغاز برهمکنش های دو سویه پرهیز می نمایند ، که می پندارند بی گمان در این گونه روابط طرد خواهند شد؛ چنین طرد و پس زده شدنی برای آن ها تحمل ناپذیر است.پرهیز و کناره گیری اجتماعی آن ها نمایان و آشکار است.تحمل اندک آنان برای رنج و ملال هم چنین آن ها را وادار می کند تا با سرگرم شدن به کنش ها و کردارهای دوست داشتنی شان ، حواس خود را از چنین شرایط ناخوشایند و منفی ای پرت نموده و ذهن خویش را از نگرانی رها سازند.

آدمیان دارای ویژگی های پر رنگ و به ویژه اختلال شخصیت مردم گریز – پرهیز مدار ( اوویدنت ) باورهای بنیادین ( مرکزی ) ناکارآمدی پایدار و ماندگاری دارند که با کارکرد اجتماعی آن ها رویارویی دارد. این باورها ممکن است که آشکارا از سوی ایشان بر زبان آورده نشوند ، اما به هر روی درک و باور شخص از خویش و دیگران را باز می نمایاند.

در روزگار کودکی ، آدمیان مردم گریز – پرهیز مدار ممکن است فرد مهم و برجسته ای همانند پدر ، مادر ، آموزگار ، همشیر ( خواهر یا برادر ) و همتایی داشته اند که برای آن ها بسیار منتقد ، نکوهش گر و طرد کننده بوده باشد. در چنین ایستارهایی طرح واره های ذهنی – شناختی ویژه ای از برهمکنش ( تعامل ) دو سویه ی فرد آدم گریز – پرهیز مدار با آن فرد مهم بر می آید که از آن جمله می توان به مواردی هم چون « من ناشایست ( بی کفایت ) هستم » ، « من دارای کاستی ( نقص ) هستم » ، « من دوست داشتنی نیستم » ، « من متفاوت هستم » ، « من بهنجار و سازگار نیستم » اشاره نمود. هم چنین در آن ها باورهای منفی درباره ی دیگر مردمان رشد و پیشرفت می کند مانند : « مردم به من اهمیتی نمی دهند » ، « مردم مرا نکوهش نموده و پس خواهند زد ». البته باید یادآور شد که همه ی کودکان دارای فرد مهم و برجسته ی منتقد ، نکوهش گر و یا طرد کننده دچار شخصیت پر رنگ و مختل مردم گریز – پرهیز مدار نخواهند شد.

مردم گریز – پرهیز مدار ها در سنجش و ارزیابی کنش و واکنش دیگران در برابر آن ها دچار این خطای شناختی می شوند که گویی همه کس با آن ها به شیوه ی نقد، نکوهش و پس زدن فرد مهم و برجسته ی روزگار کودکی شان برخورد می کند. آن ها از این هراس دارند که نتوانند رنج و ملالی راکه از این نقد ، نکوهش و طرد بر می آید را تحمل نمایند. بنابراین آن ها از ایستارها و روابط  اجتماعی پرهیز و کناره گیری می کنند. گاه تا بدان جا که به شدت زندگی خصوصی شان را محدود و تنگ می کنند تا از دردی که - به باور و قضاوت آنان - در روابط با دیگران گریزناپذیر خواهد بود ، به دور و ایمن بمانند. پیش بینی درباره ی طرد و پس زده شدن ، رنج و ملال پدید می آورد که به خودی خود برای هر آدمی به شدت دردناک است ، اما از آن دردناک تر در انتظار و چشم داشت طرد و پس زده شدن است. چرا که آدم مردم گریز – پرهیز مدار واکنش های منفی دیگران در برابر خودش را با تفسیرهای بسیار شخصی از این دست که « او مرا بدین روی طرد نمود که من ناشایست ( بی کفایت ) هستم » توجیه پذیر می پندارد. او در این پس زده شدن ، تنها کم داشت های خود را سبب ساز طرد برمی شمارد. چنین باورهای منفی شخصی ای به خودی خود دیگر باورهای ناکارآمد را نیرومند تر نموده و به احساس های بیش تر ناشایستگی ( بی کفایتی ) و نا امیدی می انجامد. حتا برهمکنش ( تعامل ) های اجتماعی مثبت نیز یک پناه گاه امن برای دور ماندن از طرد و پس زده شدن از سوی دیگران پدید نمی آورد : « اگر یک نفر مرا دوست دارد بدان سبب است که او واقعیت مرا نمی بیند ؛ آن گاه که او بتواند واقعیت مرا دریابد ، مرا بی درنگ پس خواهد زد ». بنا بر این ، مردمان دارای ویژگی های پر رنگ و به ویژه اختلال شخصیت مردم گریز – پرهیز مدار به دنبال آن هستند که با کنار کشیدن از روابط اجتماعی منفی و نیز مثبت از رنج و ملال طرد شدن خود را دور نگاه دارند.  

مردم گریز – پرهیز مدار ( اوویدنت ) ها  یک سری فکرهای خودکار خودپرسش ( انتقاد ) گرانه دارند که هم در ایستارهای اجتماعی و هم هنگامی که در انتظار برخوردهای آینده هستند ، از سوی فرد آزموده می شوند. همین فکرها هستند که رنج و ملال پدید می آورند؛ هر چند به آسانی از سوی فرد هنگام ارزیابی روان شناختی بیان نمی شوند. از جمله افکار خودکار ( اتوماتیک ) منفی معمول آنان می توان به مواردی هم چون « من گیرا ( جذاب ) نیستم » ، « من کسل کننده هستم » ، « من کودن هستم » ، « من یک بازنده هستم » ، « من بهنجار و سازگار نیستم » اشاره نمود.

 

افزون بر آن چه که پیش تر گفته شد ، مردم گریز – پرهیز مدار ( اوویدنت ) ها جریانی از فکرهای خودکار دارند که در سمت و سوی منفی ، آن چه که رخ خواهد داد را پیش بینی می نمایند : « من هیچ چیز برای گفتن نخواهم داشت » ، « من یک ابله از خودم خواهم ساخت » ، « او مرا دوست نخواهد داشت » ، « او به نقد و نکوهش من خواهد پرداخت ». ایشان ممکن است از این فکرها کاملن آگاه باشند یا نباشند. آن ها ممکن است از رنج و ملالی که این فکرها برمی انگیزد ، خبردار و هشیار باشند؛ با این وجود ، شرایط از سوی شخصیت مردم گریز – پرهیز مدار پذیرفته می شود و به جای آن که درستی شرایط به آزمون نهاده شود ، فرد به گونه ای کنش مند ( فعال ) از آن گونه ایستارهای اجتماعی که می پندارد در آن ها فکرها و اندیشه های خود پرسش ( انتقاد ) گرانه و رنج و ملال سر بر می آورند ، می گریزد.

باورهای شخصیت مردم گریز – پرهیز مدار به ارزیابی های ناکارآمد درباره ی روابط با دیگران می انجامد. این گونه مردمان چنین باور دارند که از بنیاد دوست داشتنی نیستند اما چنان چه بتوانند « خود واقعی » شان را پنهان نمایند ، ممکن است این توانایی را پیدا کنند که دیگران را دست کم برای اندکی ، ولو یک لحطه ، فریب دهند. آنان می پندارند که نمی توانند به هیچ کسی اجازه دهند که بدان اندازه به آن ها نزدیک شود که بفمهد آن چنان که خودشان می دانند ، ناشایست ( بی کفایت ) ، دوست نداشتنی ، و مانند آن هستند. پنداشت های زیرساختاری اینان مواردی هم چون « من باید یک نمای بیرونی دلچسب برای دیگران بیارایم تا مرا دوست داشته باشند » ، « اگر دیگران واقعن مرا می شناختند ، دیگر مرا دوست نمی داشتند » ، « آن هنگام که آنان مرا بشناسند ، خواهند دید که من واقعن فرومایه ( حقیر ) هستم » و « نزدیک شدن به من و دیدن واقعیت من برای مردمان خطرناک است » را در بر می گیرد.

پنداشت های معمول اینان درباره ی آن چه ایشان باید برای نگاه داشتن روابط دوستانه انجام دهند ، چنین درون مایه هایی دارد: « من باید او را همه گاه راضی و خشنود نگاه دارم » ، « او مرا تنها در صورتی دوست خواهد داشت که من هر آن چه او می خواهد انجام دهم » ، « من نمی توانم نه بگویم ».

از این رو اینان ممکن است به گونه ای پایدار و ماندگار از جسارت و قاطعیت ورزیدن خودداری نمایند : « اگر من حتا یک اشتباه کنم ، او همه ی آن نمایی را که از من در ذهن دارد ، به چالش خواهد کشید » ، « چنان چه من ناخشنودی او را بر آورم ، او به دوستی مان پایان خواهد داد » ، « او متوجه هر گونه کاستی ( عیب و نقص ) من شده و مرا طرد خواهد کرد ».

مردم گریز – پرهیز مدار ها در ارزیابی واکنش های دیگران دشواری دارند. آن ها ممکن است واکنش های طبیعی و حتا مثبت دیگران را بد برداشت نموده و پاسخ هایی منفی بپندارند.

همانند بیماران دچار ترس و هراس های اجتماعی ، برخی آدمیان دارای ویژگی های پر رنگ و به ویژه اختلال شخصیت مردم گریز – پرهیز مدار مستعد آن هستند که بر فکرهای منفی ، احساس ها ، و واکنش های فیزیولوژیک درونی خودشان بیش تر از حالت و بیان چهره و زبان پیکری دیگران تمرکز نمایند. برای آنان بسیار مهم است که هیچ کس درباره ی شان به گونه ای بد نیندیشد؛ چرا که اینان چنین باوری دارند : « چنان چه کسی درباره ی من دید و قضاوت منفی داشته باشد ، دیدگاه و انتقاد او باید واقعیت داشته باشد ».

ماندن در ایستارهایی که ممکن است در آن ارزیابی شوند ، خطرناک به نظر می رسد؛ چرا که واکنش های منفی و یا حتا طبیعی دیگران باورهای مبنی بر این که آن ها دوست داشتنی نبوده یا دچار کاستی هستند ، را تایید نموده و قطعی می سازند. آن ها معیاری برای آن که خودشان را به شیوه ای مثبت ارزیابی نمایند ، ندارند.

حتا آن گاه که با شواهدی رو به رو می شوند که نشان از این دارد که با دیگران در کشمکش و ستیز نیستند ، باز هم پرهیز مدارها  چنین شواهدی را کاستی ( تخفیف ) می بخشند. فکرهای خودکار معمول اینان مواردی هم چون « او می پندارد من شایسته و توان مند هستم ، اما به واقع من او را فریب داده ام » ، « اگر او واقعن مرا می شناخت ، هرگز مرا دوست نمی داشت » ، « او به من نزدیک شده است تا دریابد که من واقعن خیلی دلچسب نیستم » را در بر می گیرد.

پرهیز مدار ها اغلب برخورد ناکارآمدی در برابر احساس ها و هیجان های ملال آور دارند : « من نباید اضطراب داشته باشم » ، « من همواره باید احساس خوبی داشته باشم » ، « دیگران به ندرت دست پاچه ، شرمسار یا هراسناک می شوند و احساس بدی پیدا می کنند ».

پرهیز مدارها چنین می پندارند که چنان چه اجازه دهند که احساس رنج و ملال پیدا کنند ، در این احساس ها آن چنان گیر می کنند که دیگر هرگز از آن بدر نخواهند آمد: « اگر اجازه دهم که احساس هایم رها شود ، فرو خواهم پاشید » ، « اگر احساس بدی پیدا کنم ، از کنترل رها شده و دیگر کارآمد نخواهم بود » ، « اگر اضطرابم آغاز شود ، به بدترین نقطه ام خواهم رسید ».  

       

آدمیان دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت مردم گریز – پرهیز مدار  ( اوویدنت ) کشش و خواستی نیرومند برای دست یابی به آماج دراز مدت خود یعنی داشتن روابط بین فردی نزدیک تر هستند. این تفاوت بنیادین اینان با شخصیت های درخودمانده – تنهایی گزین ( اسکیزوئید ها ) است که نبود نزدیکی و صمیمیت ، برای شان هم خوان با خودساره ( ایگو ) شان است.

مردم گریز – پرهیز مدارها خود را تهی و تنها می پندارند و می خواهند که دوستان نزدیک تر و حرفه ( شغل ) بهتر داشته باشند ، و زندگی خود را دیگرگون سازند.

با وجود آن که اینان از آن چه باید در کوتاه مدت ، برای دست یافتن به این آماج انجام دهند ، اما در عمل از بر دوش کشیدن احساس ها و هیجان های منفی خودداری نموده و حاضر به پرداخت چنین هزینه ی گرانی نیستند. در این راستا ، آن ها آغاز به پوزش آفرینی می نمایند تا این شانه خالی کردن را توجیه کنند : « من از انجام آن لذت نخواهم برد » ، « من بیش از اندازه خسته و کوفته خواهم شد » ، « چنان چه آن را انجام دهم ، احساس بدتری خواهم داشت » ، « بعدن آن را انجام خواهم داد » ، « دوست ندارم آن را هم اکنون انجام دهم » .

آن گاه که این « بعدن » سر می رسد ، باز دوباره از پوزش هایی دیگر سود خواهند جست و کردار پرهیز مدارانه شان را ادامه خواهند داد. افزون بر این ، مردم گریز - پرهیز مدارها ممکن است هرگز باور نداشته باشند که شایستگی و آمادگی لازم برای دست یافتن به آماج شان را دارند. اینان پنداشت ها و گمان های نمایانی را پدید خواهند آورد : « کاری نیست که  من بتوانم برای دگرگون ساختن وضعیت خودم انجام دهم » ، « فایده و فرجام کوشش چه خواهد بود ؟ من به هر حال توانایی انجام آن را ندارم » ، « از دست دادن از سر کوتاهی ، بهتر است تا این که کوششی بی فرجام و از پیش شکست خورده داشته باشی » .

آدمیان دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت مردم گریز - پرهیز مدار ( اوویدنت ) ممکن است در اندیشه های آرزومندانه ای درباره ی آینده ی خود داشته باشند. آن ها ممکن است باور داشته باشند که بالاخره روزی ، بی هیچ کوشش و رنج و دشواری ، ناگهان دست نهان ( غیب ) برای شان روابطی کامل و کار و حرفه ای بی کاستی به ارمغان خواهد آورد. در واقع ، آن ها اغلب چنین نمی پندارند که آن ها تنها در پرتو رنج و کوشش خودشان به آماج شان دست خواهند یافت : « یک روز من بیدار خواهم شد و همه چیز آن روز خوش و خرم خواهد بود » ، « من نمی توانم خودم زندگی ام را درست و دگرگون نمایم » ، « همه چیز بهتر و درست خواهد شد ، اما نه از گذر رنج و کوشش خودم » .

از این رو زندگی افراد دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت مردم گریز – پرهیز مدار ، درست همانند آدمیان دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت درخودمانده – تنهایی گزین ، دور از توده ی پر فراز و فرود اجتماع ، اما بر خلاف اسکیزوئیدها در پرهیز و گریزی ناخوشایند ادامه خواهد یافت. اینان شرم گین و شناور در اندیشه های منفی و پنداشت های ناگوار خود روز و شب زندگی را کناره جویانه سپری نموده و به جایگاهی که شایستگی و توانایی ذهنی آن را دارند ، دست پیدا نمی کنند.

اینان توان ستاندن حق خود را در رویارویی با دیگران ، درست همان گاه که باید و شاید ، ندارند و به ویژه از سوی مردمان دچار اختلال شخصیت کلاستر ( دسته ی ) B مورد بدرفتاری و بهره کشی قرار می گیرند. بردباری و شکیبایی آنان در این وضعیت ناگوار ، شگرف و شگفت انگیز است تا آن جا که آدم مردم گریز و پرهیز مدار تا مدت ها – ماه ها ، سال ها و حتا دهه ها -  این درماندگی و بی چارگی را بی گله و شکایت بر دوش می کشد؛ اما فراوان دیده شده است که بالاخره یک روز ، آدم مردم گریز – پرهیز مدار ( اوویدنت ) ، درست همانند فرد درخودمانده – تنهایی گزین ( اسکیزوئید / آسپرگر ) فیلم « سگ های پوشالی ( Straw Dogs  ) » ( با بازی هنرمندانه و ماندگار داستین هافمن در نقش دیوید سامنر ریاضی دان ) توان تحمل این بار گران و گرد هم آمده را از دست داده و کاسه ی صبرش لبریز می شود.

درست همین هنگام است که آتشفشان به ظاهر آرام ، خاموش و شکیبای فرد مردم گریز – پرهیز مدار ( اوویدنت ) به ناگاه منفجر شده و گدازه های آتشین ، سوزان و ویرانگرش بر دامان او و پیرامونیانش فرو می نشیند. پرخاش گری و خشونتی که چنین آدمی در این هنگامه ی توفان آتشفشان در رویارویی و ستیز با دیگران روا می دارد ، اغلب بسیار فراتر از اندازه ی لازم و هماهنگ با رخداد و ایستار ناگوار و دلهره آور بوده و می تواند به پیامدهای قانونی ( کیفری و حتا جنایی )  دشوار و بدفرجامی بینجامد. آیا می توان چنین پرخاش گری نابه جا و بیش از اندازه ای را برآمده از روان پریشی ( سایکوز ) ای ناگهانی و گذرا دانست ؟

گویی ، یک عمر پرهیز و گریز همیشگی هم چون انبان آتشفشانی به ظاهر خفته و خاموش بر روی هم گرد آمده و به زرادخانه ای ویرانگر و آماده ی انفجار تبدیل شده است !

  پس از نیرومند سازی « پذیرش خویشتن ( خودپذیری ) » و در فرآیند آموزش « مهارت های زندگی اجتماعی » ، به گونه ی روزافزون و همیشگی باید « بردباری ، شکیبایی و مدارا ( تولرانس ) » مراجع را در « برخوردها و رویارویی ( مواجهه ) های اجتماعی » استوار و پایدار ساخت تا فرد نخست کم کم بیاموزد که خود به آسانی از خود پرسش گری ( انتقاد ) کند و سپس آهسته اما پیوسته بتواند شنیدن و پاسخ گفتن به پرسشگری ها و موشکافی های دیگران را در زمره ی مهارت هایش در آورد.

دیگران پیش چشم و ذهن اوویدنت ها ، خرده گیر و سوء استفاده گر اما شایسته و ارزشمند هستند. برهمکنش سرد ، پرهیز مدارانه و گریز گرایانه ی اوویدنت ( مردم گریز – پرهیز مدار ) ها در روابط زناشویی ، هم چون شخصیت های پر رنگ و نیز مختل کلاستر A ( اسکیزوئیدها ، پارانوئیدها و اسکیزوتایپال ها ) ، در برابر شخصیت های پر رنگ و مختل کلاستر  B  و به ویژه هیستریونیک ( نمایشگر ) ها ، از دردسرهای سخت و سترگ زوج درمانگران و سکسولوژیست ها بوده است.

معيارهاي تشخيصي DSM-IV-TR  برای اختلال شخصیت مردم گریز – پرهیز گرا :

مهار شدگی در اجتماع و احساس بی کفایتی و پر حساسیتی نسبت به ارزیابی منفی دیگران ، به گونه ی الگویی ژرف و فراگیر که از اوایل بزرگ سالی آغاز شده باشد و در زمینه های گوناگون به چشم آید؛ به گونه ای که نشانه اش وجود دست کم چهار تا از موارد زیر است:

1)     از کنش های حرفه ای که نیازمند تماس بین فردی چشمگیری باشد ، به دلیل ترس از خرده گیری و انتقد ، تایید نشدن ، یا طرد شدن پرهیز نماید.

2)     خواستار رابطه و برخورد با افراد نباشد ، مگر با برخی از کسانی که دوست شان دارد.

3)     در روابط صمیمانه هم از ترس تحقیر یا ریشخند شدن ، خوددار و حساب شده و محدود رفتار کند.

4)     همواره ذهنش درگیر و گرفتار این مسئله باشد که مبادا در ایستار ( موقعیت ) های اجتماعی بر او خرده گرفته شده یا طرد شود.

5)     به دلیل احساس بی کفایتی ، در ایستار ( موقعیت ) های بین فردی نوین ، مهار شده باشد.

6)     خود را از دیدگاه اجتماعی ، ناتوان ، و از چشم انداز فردی ، بی کشش و ناگیرا ( جاذبه ) یا نزد دیگران فرومایه بداند.

7)     به گونه ای نامعمول از خطر کردن شخصی یا درگیر شدن در هر کنش نوین پرهیز داشته باشد ؛ چرا که ممکن است در این ایستار ( موقعیت ) ها شرم گین یا دست پاچه شود.

              

 

لکنت گفتاری دو ( مرد ) نه از اختلال پیکری و عصب شناختی ( نورولوژیک ) ، که از « هراس اجتماعی » همیشگی ، ژرف و پایداری ست که تار و پود سرشت و منش شخصیتی او بدان آغشته است. در حالی که مرد از پرهیزمداری های دیرینه و ماندگارش بر روی کاغذ می نویسد ، زن « هراس از مرگ » اش را هویدا می سازد :

« اگه چیزی به اسم زمان نبود ، ... ، شاید می تونستیم روی این حساب کنیم که چیزا همون جور بمونن ، اما زمان در جهان همراه ما زندگی می کنه و با جاروی بزرگش ما رو از سر راه کنار می زنه ، چه باهاش مقابله کنیم و چه نه. » او حتا نموندن مرد را ، در کنارش ، بیان دیگه ای از مردن می داند.

زن به نیکی و فراست دریافته است که تغییر و تحرک ( آن چه که رفتاردرمانگران برای درمان بیماران افسرده شان بر آن پافشاری دارند ) می تواند خلق ( Mood ) و روحیه ( Affect ) و س و حال آدمیان را دگرگون سازد :

« مردم گهگاه به یه کم تغییر احتیاج دارن ، یا باید خودشون دست به کار بشن یا بپذیرنش. می دونم که بعضی آدما از تغییر وحشت دارن و به روال تکراری شون چسبیده ن. اما تکرار امنیت نمی آره ، فقط حسی ازش به آدم می ده. نمی شه بهش اعتماد کرد. »

اما زن ، دلهره دارتر ، درمانده تر و ناتوان تر از آنست که بتواند این نسخه ی شفابخش را برای خودش به کار گیرد؛ حتا این اواخر همه ش پایین روی کاناپه خوابیده ، چرا که شیب پله ها خیلی برایش بیشتر شده:

« تکرار امنیت نمی آره ، فقط حسی ازش به آدم می ده. نمی شه بهش اعتماد کرد. ممکنه هر روز تو یه خیابون قدم بزنی و تو اون خیابونه احساس امنیت کنی ، و بعد یه روز زیر پاهات فرو بریزه و آسمون تیره بشه. »

زن آشکارا اعتماد به نفس افزونتری نسبت به مرد دارد و ویژگی های شخصیتی کلاستر B و از جمله شخصیت خودشیفته ( نارسیسیستیک ) را پیدا و پناهن می توان در او جست. زن ، با وجودی که مرد را دوست می دارد و مشتاقانه به تیمارش می پردازد ، به خوبی می داند که او و مرد از یک جنس نیستند و تار و پود سرشت و منش شخصیتی شان فرسنگ ها فاصله دارد:

« این طور نیست. اگه هنوز دوستت نداشتم ، امشب تو خونه راهت نمی دادم. دوستت داشتم و هنوزم دارم. ولی ما از دو تا سرزمین مختلفیم ، تو مال یه سرزمین غریبه ای و من مال یکی دیگه. »

اندکی بعد ، زن پافشارانه دوباره می افزاید :

«  هیچ وقت به علاقه ی من نسبت به خودت شک نکن ، ولی یادت باشه که ما مال سرزمینای جدا از همدیگه ایم. »

اما با همه ی این ها ، خوب می داند که « اون غیر من هیچ کسو نداره و منم هیچ کسو غیر اون ندارم » ، پس با این که هنوز در آسمان بلاتکلیفی و دریای تردید خانه شناور است ، مرد را به سبب ابتلا به درد مشترک « تنهایی ملال انگیز زندگی روزمره » به همخانگی می پذیرد ، بدون این که نقشه و برنامه ای برای آینده داشته باشد. او نمی داند فردا چه خواهد شد ، اما که می داند شاید « از این ستون به اون ستون ، گشایشی در کار باشد » تا مجبور نباشیم تنها و بی کس برای گشودن گره ، در گوشه ای از پیشخوان دراگ استور پناه جوییم. 

 

پایان.

نقد روانشناختی نمایشنامه « نمی دونم فردا چی می شه » تنسی ویلیامز  ( 2 )

 

برای تحلیل روانشناختی شخصیت های نمایشنامه ، باید نخست نگاهی گزیده وار به چیستی و چگونگی روانشناسی شخصیت انداخت. 

 

شخصیت به عنوان الگوی دیرپا ، همیشگی و معمول پندار ، کردار و گفتار فرد در واقع بیان کننده ی هر دو جنبه ی اجتماعی و شخصی زندگی او است. این واژه نه فقط برای توصیف رفتار قابل مشاهده ی فرد ، که هم چنین برای بیان تجربه های درون ذهنی او به کار برده می شود.

نکته ی مشکل ساز در تعارضات و اختلافات زوج ها این است که از آن جا که ویژگی های پر رنگ و اختلالات شخصیت هم نوا با ایگو ( ایگو سین تونیک ) است ، برای خودساره ی فرد پذیرفتنی و قابل قبول بوده و در او احساس تنش و اضطراب بابت رفتار ناسازگارانه اش پدید نمی آورد. بنابراین فرد خود را طبیعی قلمداد نموده و انگیزه ی درمان پیدا نخواهد کرد و در برابر مراجعه به درمانگر  فعالانه مقاومت خواهد نمود.

الگوی کلی ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت دیرپا و در گستره ی پهناوری از ایستارها ی فردی ، بین فردی ، و اجتماعی فراگیر ، نافذ و نرمش ناپذیر است. کارکرد بالای حرفه ای نباید مانع تشخیص گذاری برای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت شود؛ چه بسا افراد دچار ویژگی های پر رنگ و حتا اختلال شخصیت بد گمان ( پارانوئید ) ، درخود مانده ( اسکیزوئید ) ، خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، ضد اجتماعی ( آنتی سوشیال ) ، نمایش گر ( هیستریونیک ) ، نظام مند – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) ، افسرده ( دپرسیو ) و مختلط  دارای شایستگی ، توان ، و کارکرد حرفه ای بالا بوده و هستند اما در روابط بین فردی با همسر ، خانواده ، همکاران و اجتماع همواره یا در بیشتر ایستارها مشکل فراوان پیدا می کنند.

در کار بالینی برای زوج – روند تشخیص  و یا درمان -  نه تنها باید به چگونگی روابط بین همسران برای درک و شناخت الگوهای شخصیتی چیره بر این روابط و تشخیص اختلال در آن توجه فراوان نمود ، بلکه باید افزون بر اختلال شخصیت ، بر ویژگی های پر رنگ آن نیز به گونه ای ژرف دقت نمود.

نو جویی ( تنوع طلبی ) ، ماجراجویی و آسیب گریزی ، پشتکار ، و پاداش مداری در « سرشت » هر شخصیت گوناگون است. نیز خودراه بری ، خود فرا روی ، و همکاری در « منش » هر شخصیت از دیگری دگرگون است. « انگیزش » و « جان ( معنویت ) »  نیز بسته به گونه ی شخصیت متفاوت است. بنابراین شگفت انگیز نیست که برهمکنش این شخصیت ها مسئله و مشکل ساز شده ، بستری برای آغاز چرخه ی « ناکامی – سرخوردگی – خشم – پرخاش » شود.

 شخصیت تماميت وجودي آدمي را در هر دو جنبه اجتماعي و شخصي زندگي او نمايان ساخته و توصيفي کلي و همه سونگر از او بازگو مي کند. به بيان ديگر، شخصيت بازتابي از پيش بيني هايي ويژه درباره چگونگي و شيوه رفتار افراد در شرايط گوناگون است و سرنخ هايي پيرامون توانايي ها و ناتواني هاي پنداري و کرداري ايشان در زندگي نشان مي دهد.

شخصيت همچون گرايش جنسي، پيوستارگونه (طيف مدار) است و از ويژگي ( Trait ) آغاز شده تا ويژگي پررنگ و سپس اختلال ( Disorder ) شخصيت ادامه مي يابد.

هر آدمي، همچون ديگر پستانداران و بلکه جانوران، دست کم داراي يک يا چند دسته صفت شخصيتي در اندازه ويژگي است و هيچ کس نمي تواند خود را از ويژگي هاي شخصيتي نابرخوردار و رها بداند و بشناساند.


سرشت

به طور کلي، شخصيت را پديد آمده از دو بخش «سرشت» و «کاراکتر» مي دانند. هرچند در ديدگاه هاي نوين، «انگيزش (انگيختگي)» و «روان (در معنا و مفهوم هوشياري، آگاهي از خويشتن يا درون مايه روحاني)» را نيز از زيرساخت هاي شخصيت بيان مي کنند.

سرشت، زيرمجموعه ژنتيک و زيست چهره شخصيت است که به باور پژوهشگران گوناگون از چهار تا حتي هفت نسل پيش تر آدم برايش به ارث مي رسد. تاکنون چهار سرشت (مزاج) زيرساختاري در شخصيت آدمي تعريف شده است؛ 1- پرهيز از آسيب 2- جست وجوي تازگي (نوجويي)

3- وابستگي به پاداش 4- پايداري و استواري.

هر يک از اين چهار سرشت مي توانند ابعاد ويژه خود را داشته باشند و رها از ديگري، بالا، پايين يا متوسط باشند.

براي نمونه، پرهيز از آسيب بالا به ترس، نگراني، شرم، بدبيني و دورانديشي مي انجامد و دوري از آسيب پايين به دلاوري، بي باکي، خونگرمي، خوش بيني و کردار بي درنگ.

نو جویی ( تازه خواهي ) بالا، کندوکاو پيرامون، کردار تکانشي، ولخرجي، خوشي خواهي و برانگيختگي بسيار را در پي دارد و نوجويي پايين به توداري و درون گرايي، کردار و گفتار سنجيده، مقتصدانه پول خرج کردن و خويشتنداري مي انجامد.

وابستگي به پاداش بالا سبب مي شود که آدمي، همدل، احساساتي، گشاده رو، پرحرارت، دلبسته و وابسته باشد و وابستگي به پاداش پايين، آدمي را بي تفاوت و کم تفاوت، سرد، نجوش، مستقل و خودايستا مي کند.

پايداري و استواري بالا به سختکوشي، قاطع و راسخ عمل کردن، پرشور و کمال گرا بودن مي انجامد و پايداري و استواري پايين، تنبلي و کم کاري، لوس و سست اراده و نيرو بودن و بسنده کردن به واقعيت جاري را پديد مي آورد.

براي هر يک از چهار سرشت زيست شناختي که بيان شد، پيام رسان هاي عصبي مغزي (نوروترنس ميترها)، جايگاه هاي کارکردي مغزي و حتي کروموزوم ها و جايگاه هاي ژني ويژه يي هويدا شده است که اندازه جنب وجوش و حضور آنها با بالا، پايين و ميانه بودن هر يک از اين چهار سرشت نسبتي مشخص دارد. براي نمونه، گابا و سروتونين رافه پشتي مغز را با پرهيز از آسيب ؛ دوپامين مغز را با نوجويي ؛ نوراپي نفرين و سروتونين رافه مياني مغز را با وابستگي به پاداش ؛  و گلوتامات و سروتونين رافه پشتي مغز را با پايداري و استواري آدمي (و ديگر پستانداران) مرتبط مي دانند. اين چهار سرشت زيست ساختار و ژن بنياد به گونه يي نزديک با چهار هيجان بنيادين يعني ترس (پرهيز از آسيب بالا)، خشم (نوجويي بالا)، دلبستگي (وابستگي به پاداش) و آزخواهي و جاه جويي (پايداري و استواري بالا) پيوسته و همبسته اند. اين چهار سرشت را آدمي از ديرباز، بسته به اندازه، به نام ها و واژگاني ديگر شناخته است؛ بلغمي ( پايداري و استواري بسيار )، سودايي ( نوجويي و تازه خواهي سرشار )، دموي ( وابستگي فراوان به پاداش ) و صفراوي ( پرهيز از آسيب بالا ).

ناهمگوني هاي سرشتي که هنگام زاده شدن نااستوار باقي مانده اند گرايش بدان دارند که طي دومين و سومين سال زندگي راسخ و استوار شوند. در پژوهشي انجام شده در شمار فراواني از کودکان سوئدي هويدا شد که ارزيابي و سنجش اين ويژگي هاي سرشتي در پايان دهه نخست زندگي به خوبي مي تواند بازگو و پيش بيني کننده ويژگي هاي شخصيتي سنين پانزده، هجده و بيست و هفت سالگي باشد. به گونه يي تکرارپذير ديده شده که اين چهار بعد سرشتي زيست بنياد در سامانه هاي نژادي، فرهنگي و سياسي ناهمگون، ارثي، يک جور و گيتي مدار بوده و در آغاز زندگي خيلي زود خود را نمايان مي سازند. در بيشترين اندازه دو سوي بالا و پايين اين چهار سرشت، در برهم کنش با پيرامون هم سود و هم زيان رخ مي دهند. از اين رو بالا و پايين بودن به خودي خود سازش مدارانه و سودمند دانسته نمي شود.

منش

اما سرشت زيست بنياد آدمي به تنهايي شخصيت او را پديد نمي آورد. آن چه فرد در فرآيند تربيت و آموزش و پرورش در خانه و کوچه و مهد و دبستان و مهماني و خودماني مي آموزد و در ياد ماندگار مي سازد و سپس با پاداش يا بي اعتنايي فراگير، ريشه دار و استوار شده يا با کيفر يا بي اعتنايي، دچار فرومايگي و فروپاشي مي شود نيز بسيار مهم و سرنوشت ساز خواهد بود. همين هاست که آرام آرام طي دهه نخست و دوم زندگي و از طريق فرآيندهاي شناختي ذهن، «کاراکتر» (مشخصه) آدمي را مي آفرينند. چيستي و چگونگي برهم کنش «کاراکتر» با سرشت، سرنوشت شخصيت آدمي را پديد مي آورد. بعدها همين «شخصيت» است که با سود جستن از «اختيار» آدمي، در چالش و کشمکش با «جبر» روزگار، سرنوشت او را رقم مي زند.

« سرشت » زیست بنیاد آدمی – که دست بالا تا دومین و سال زندگی استوار و دگرگون نا شدنی می شود – به تنهایی شخصیت او را نمی آفریند. آن چه ما « منش ( کاراکتر ) » می نامیم نیز بخش سترگی از شخصیت را پدید می آورد. رمز و راز شخصیت هر کس را باید در چیستی و چگونگی کنش و واکنش « سرشت » زنتیکی ، مادر زادی و زیست شناختی او با « منش » پرورش و  بالیدگی پذیر جست و جو نمود.

نیز در این بر هم کنش ، نباید بخش های کوچک تری هم چون « روان ( درون مایه ی روحانی و معنوی ) » و « انگیزش ( انگیختگی ) » را نادیده انگاشت.

منش به ذهن باز می گردد که هسته ی مفهومی شخصیت است و نا همگونی های آدمیان را برداشت های از خود و روابط با ابژه ی دلبسته - که بازتاب آماج و ارزش های آن هاست – را در برمی گیرد. به بیان دیگر ، منش آن چیزی ست که هر کس به گونه ای ارادی از خویش نمایان سازد. منش منطق و اراده پذیر است. در حالی که « سرشت » به هیجان های بنیادینهم چون ترس و خشم اشاره دارد ، « منش » هیجان های دومین را چون همدلی ، میانه گزینی و خویشتن داری هدف مند ، شکیبایی و حتا در آدمیان پخته و رسیده تر امیدواری ، عشق ورزی و وفاداری را در بر می گیرد.

از این دیدگاه می توان به « منش » به سان دولت ذهنی خویش نگریست که کارکردهای اجرایی ، قانون گذاری و دادگستری ( قضایی ) را در بر دارد.

اگر کانون سامانه ی « سرشت » را ساختار لیمبیک و استریاتوم مغز می دانیم ، جایگاه مغزی و پای پرگار « منش » را نیز لوب گیجگاهی ( تمپورال ) و هیپو کامپوس می شناسیم. پس « منش » - هسته ی مفهومی – ادراکی شخصیت – کارکردهای شناختی بالاتری ، هم چون انگاره ( آبستره ، انتزاع ) های ذهنی ، تفسیر نمادی ( سمبولیک ) ، و برهان ( استدلال ) را در بر دارد. بر هم کنش برداشت های هیجانی سرشت با کارکردهای حافظه ی نمادین و طرحواره های شناختی « منش » به رشد و بالیدگی برداشت درونی شده ی واقع گرایانه ، پخته و رسیده از خویش می انجامد.

قوای اجرایی ، قانون گذاری و دادگستری ( قضایی ) منش - دولت ذهنی خویش - با سه ویژگی منش ارزیابی و شناسانده می شوند : خود مداری ( خود راه بری ) ، همکاری و همیاری داشتن ، و خود فرا روی ( فراتر از خود دیدن و بودن ).

خود مداری ( خود راه بری ) ناهمگونی های پیشتازی اجرایی را در آدمیان ارزیابی می کند. فرد دارای خود مداری بالا ، خود کفا ، مسئولیت پذیر و متعهد ، قابل اعتماد ، هدف مند ، کاردان و گره گشا ، خود پذیر ، چهار چوب دار و سامان مند است.  ( مانند چهار شخصیت : آفرینش گر ، روشن گر و نخبه  ؛ سامان مند ؛ بد گمان ، متعصب و جزم اندیش ؛ و مستبد و خودکامه )

آدم با خود مداری ( خود راه بری ) پایین ، سرزنش گر و گناه به گردن دیگران انداز ، نامطمئن ، درمانده ، بی هدف ، واکنشی ، منفعل ، پر آرزو و حسرت و رویا پرداز و بی چهارچوب و سامان است.چنین فردی کردارهای ناواقع گرایانه داشته و دچار کاستی در راهنمایی و هدایت درونی ست. ( مانند چهار شخصیت بی قرار ، دمدمی مزاج و سیکلوتایمیک ؛ وابسته ؛ افسرده و ملانکولیک ؛ و خرافه پرور ، آشفته و اسکیزوتایپال )

همکاری و همیاری داشتن ناهمگونی های قانون مندی آدمیان را می سنجد. افراد دارای هم یاری بالا به به سان بخشی پیوسته و همبسته با اجتماع انسانی می نگرند.چنین کسانی همدل ، شکیبا و بردبار ، سودمند و یاری گر ، بخشنده و با گذشت ، و بنیاد گرا هستند. ( مانند چهار شخصیت : وابسته ؛ سامان مند ؛ بی قرار ، دمدمی مزاج و سیکلوتایمیک ؛ و آفرینش گر ، روشن گر و نخبه ) این ویژگی ها برای افرادی که قرار است در کارهای گروهی و انجمن های اجتماعی شرکت کنند ، سودمند است اما شاید برای آن دسته کسانی که در ایستارها و شیوه های تک نفره باید کار کنند لزوم و ضرورت جدی نداشته باشند.

آدمیان دارای هم یاری پایین افرادی ناشکیبا ، نا حساس یا با حساسیت اندک ، خودخواه ، کینه جو و انتقام خواه ، فرصت طلب ، و یاری نا دهنده هستند. ( مانند چهار شخصیت : افسرده و ملانکولیک ؛ مستبد و خودکامه ؛ خرافه پرور ، آشفته و اسکیزوتایپال ؛ بد گمان ، متعصب و جزم اندیش ) 

خودفراروی ناهمگونی های آدمیان را کارکرد دادگستری ( قضایی ) شان ارزیابی می نماید. فراتر از خویش دیدن و پیمودن بازتاب اندازه ای ست که مردم به خودشان به سان یبخش پیوسته و همبسته از پیکره ی هستی می نگرند.

آدمیان دارای خود فراروی بالا ، افرادی خردمند ، آگاه ، بینش مدار و با کیاست ، آرام ، بی ادعا ، فروتن و فرمان بردار ، معنویت مدار و آرمان گرا ( ایده آلیست ) هستند. ( مانند چهار شخصیت : آفرینش گر ، روشن گر و نخبه ؛ بی قرار ، دمدمی مزاج و سیکلوتایمیک ؛ بد گمان ، متعصب و جزم اندیش ؛ و خرافه پرور ، آشفته و اسکیزوتایپال ) در حالی که کسانی که خود فرا روی پایینی دارند ، عمل گرا و مصلحت جو ( پراگماتیک ) ، بی نظر ( ابژکتیو ) ، شکاک و بدبین ، مادی گرا ( ماتریالیستیک ) و نسبی گرا یند. ( مانند چهار شخصیت : افسرده و ملانکولیک ؛ مستبد و خودکامه ؛ وابسته ؛ و سامان مند )

به « منش » از دیدگاه های گوناگون نگریسته شده است. در حالی که در الگوی روانی – زیستی ( سایکو بیولوژیکال )  بر درون مایه ی خودآگاه آن پا فشاری انجام می شود ، در برداشت های روان پویشی ( سایکو داینامیک ) به ویژگی های منش ( کاراکتر ) هم چون فرآیندهایی ناخودآگاه برآمده از مکانیزم های دفاعی می نگرند.

زیگموند فروید ویژگی های شخصیت را سرچشمه گرفته از تثبیت ( فیکسیشن ) در یکی از مراحل رشد روانی – جنسی ( سایکوسکشوال ) می دانست. برای نمونه او افراد منفعل و وابسته را تثبیت شده در مرحله ی دهانی و آدمیان وسواسی ، یک دنده ، لج باز ، با وجدان و خشک و خسیس را تثبیت شده در مرحله ی پسگاهی ( مقعدی ) می دانست. ویلهلم رایش واژه ی « زره ( سپر ) ی منش » را بیان نمود. اشاره ی او بدان نکته بود که آدمی برای پاسداری از خویش در برابر تکانه های درونی ناگوار و هم چنین لرزه و دلشوره ( اضطراب ) پدید آمده در روابط و بر هم کنش های بین فردی شان در پشت این زره ( سپر ) پناه می گیرند. هر اختلال و نیز صفت پر رنگ شخصیت ، دارای شماری دفاع های روانی ویژه ی خود است که درمان گر با شناخت آن ها می تواند اختلال و ویژگی منش فرد را شناسایی کند.برای نمونه فرد دارای اختلال ( و نیز صفت پر رنگ ) شخصیت اسکیزوئید ( جدایی گزین ) از سامانه ی دفاعی انزوا برخوردار است ، در حالی که آدم پارانوئید ( بدگمان ) از برون فکنی بهره می جوید.

اگر زره ( سپر ) دفاع ها سودمند و اثر بخش باشد ، فرد دچار اختلال شخصیت می تواند بر مشکلاتی هم چون اضطراب ، افسردگی ، خشم ، شرم و گناه چیره آید پس کردار های خود را هم آوا و هم خوان با خودساره ( ایگو ) ی خود یافته ، از اثر ناگواری که این گونه کردار بر دیگران و پیرامون می گذارد ، غافل می شوند. چرا این کردار به سبب هماهنگی با خودساره ( ایگو ) شان برای آنان – بر خلاف پیرامونیان – رنج و دشواری و عذابی فراهم نمی سازد.  

مکانیزم دفاعی ، فرآیند ذهنی ناخودآگاهی ست که خودساره ( ایگو ) ی آدمی آن را به کار می گیرد ا بر تعارض و گره ی میان چهار سوی بنیادین زندگی درونی اش چیره شود. این چهار قطب عبارتند از : غریزه ( خواسته یا نیاز ) ، واقعیت ، افراد مهم زندگی ، و وجدان. دفاع های روانی این توان را دارند که در افراد دچار اختلالات و صفات پر رنگ شخصیت احساسات ناخوشایند هم چون اضطراب و افسردگی را به کلی از بین ببرند و باعث تقویت و تایید پندارها و استواری و الگو شدن کردارهای ایشان شوند. یکی از مهم ترین دلایلی که این گونه افراد تمایل و درخواستی برای تغییر کردارهای خود ندارند ، همین است دست کشیدن از هر دفاع به بهای افزایش اضطراب و افسردگی خودآگاهانه ی ایشان می انجامد. نکته ی شگفت انگیز این است که در بسیاری از موارد اختلال شخصیت فرد در عین مشکل دار شدن روابط بین فردی اش ، از کارکرد حرفه ای خوب و حتا بالایی برخوردار است که این نیز به مقاومت بیشتر این افراد در برابر ارزیابی های تشخیصی و رویکردهای درمانی می انجامد.

انگیزش

زنده ماندن (بقا) و همانندآفريني (توليدمثل) فراران (سائق)هايي بنيادين براي همه گونه هاي جانوري هستند. در آدميان نيز اين دو از طريق برآمدهاي تجربي (عاطفه و هيجان) نمايان مي شوند. برخلاف پيوستار انگيزشي محدود فراران (سائق)هاي بنيادين، هيجان ها توان انگيزشي ناوابسته (مستقل) يي دارند که آنها را تبديل به سامانه انگيزشي نخستينه (اوليه) يي مي کند که از فرآيندهاي شخصيت بسياري از آدميان است. ويژگي هاي سرشت (آسيب گريزي، نوجويي، پاداش مداري و پشتکار) با هيجان هاي نخستينه وابسته به آن يعني ترس، خشم، دلبستگي و بلندپروازي (جاه خواهي) در فرآيندهاي آغازين رشد ديده مي شوند. پژوهش ها در کودکان هويدا ساخته است که ترس و خشم از برخورد با دشواري و رنج در همان ماه هاي نخست زندگي پديد مي آيد که ناشي از گرايشي به برانگيختگي آسان و فراوان سامانه عصبي خودکار است.

در اين دوره که با تغييرات پسرفت گونه ی فعال در سامان يافتن مدارهاي نوروني و چگالي سيناپس ها، به ويژه در جايگاه هاي قشري ليمبيک، گيجگاهي و پيشاني است، شمار فراواني از کارکردهاي اجتماعي و پيچيده آدمي پديدار مي شود. اين کارکردهاي سامان يافته هيجاني و کرداري را مي توان همسنگ ويژگي هاي سرشتي دانست. بسته به بالا يا پايين بودن ويژگي هاي سرشتي، هيجان هاي ويژه يي گرايش پيدا مي کنند تا بر انگيزش، برداشت و کردار آدمي چيره شوند. براي نمونه، برانگيزان (محرک) نو و تازه براي بخش نوجويي آدمي به رويکرد خوشايند مي انجامد در حالي که براي بخش آسيب گريز او رويکرد مهاري پديد مي آورد. هر ويژگي سرشتي با يک گروه از فراران هاي هيجاني برهمکنش دارد که ممکن است با يکديگر همسو يا ناهمسو باشند. بنابراين اثرهاي پيرامون سبب مي شود تا بخش هاي ژنتيک و فنوتيپ شخصيت همانند هم نباشند.

مي توان در گفتاري چکيده وار چنين گفت که سرشت با شماري از هيجان هاي وابسته به نيازهاي بنيادين آدمي (انگيزه هاي نخستينه) همچون ايمني در کنش است.

در شرايط بهنجار، پس از اينکه نيازهاي زنده ماندن (بقا) فراهم شد، اهداف تغييرات شخصيتي بهنجار رشد آدمي افزون بر پايداري و پيوستگي خود بدني او، پايداري و پيوستگي خود رواني اش (براي نمونه اعتماد به خويش) را نيز در بر مي گيرد. رشد شخصيتي بهنجار همچنين با اهداف اجتماعي فراواني همچون دانش آموزي، حرفه آموزي و خانواده درست کردن و نيز يک پيوستار توانمند از هيجان هاي دومينه (ثانويه) اجتماعي همانند شرم، غرور، همدلي، غمخواري و مهرباني سازگاري پديد مي آورد.

اين انگيزه هاي دومينه، اجتماعي يا رشدي کارکردهاي وابسته به رشد منش (کاراکتر) نزديک و همسو هستند. به ويژه، هيجان هاي بنياديني چون ترس، خشم و برانگيختگي از طريق برهمکنش با برداشت هاي دروني شده وابسته به منش به هيجان هاي دومينه پيچيده تري همانند تيمارداري (مراقبت)، استواري (جديت) و خوشکامي (لذت) دگرگون مي شوند. هرچند برخي زيربخش هاي منش در همان دوره آغاز زندگي رشد کرده اند، با اين وجود کامل شدن فرآيند جدا کردن خود از ابژه (خود (من) و ناخود (نامن) ) در 18 ماهگي تا 3 سالگي است که مرحله رشد ويژگي هاي منش و هيجان هاي دومينه همچون همدلي را پديد مي آورد. هيجان هاي دومينه از طريق رسيدگي، پختگي و رشد و تکامل بيشتر منش در اثر انگيزاننده هاي نخستينه پديدار مي شوند. به گونه گزيده مي توان گفت که انگيزش ناپخته (نابالغ)، نابهنجار و کژرفته از دو يا سه نياز بنيادين ضروري، انحصاري و چيره سرچشمه مي گيرند، در حالي که انگيزش پخته (بالغ) در پي فراهم شدن نيازهاي بنيادين و پايه و رشد منش و به چنگ آوردن خودآگاهي (هشياري به خويش) پديد مي آيد.

 

جان ( روان )

 

روان در معناهای گسترده ای در روان شناسی شناسانده می شود اما در این جا برداشت ما از روان به هشیاری ، خودآگاهی و جان ( جنبه ی روحانی ) شهودی آدمی باز می گردد.رشد خودآگاهی در پی و همراستا با رشد همه ی وابسته های شخصیت رخ می دهد و به صورت آفرینندگی ( خلاقیت ) ، تن درستی و خوش بختی ، و خردمندی نمود می یابد. از دیدگاه روان زیست شناختی ( سایکوبیولوژی ) ، باید خاطر نشان نمود که حافظه ی اپی زودیک آدمی در خودآگاهی و بازیابی رخدادهایی که معنای شخصی به هنگام و جایگاه آموزه ( تجربه ) های زندگی می دهند ، درگیر است. تالوینگ همین حافظه ی اپی زودیک را خودآگاهی بر می شمارد. برخی این گونه از حافظه را ویژه ی آدمی و بی مانند در چرخه ی تکاملی آفرینش جانداران می دانند. رشد و تکامل این حافظه به دنبال یادگیری معنایی ( سمانتیک ) و اجرایی رخ می دهد. از آن جا که این حافظه پس از چهار سالگی رشد یافته و پخته می شود ، مردم بازیابی درست و مستقیمی از گذشته شان تا پیش از چهار سالگی ندارند. برخلاف آن ، نیازهای بنیادین در هنگام زاده شدن پابرجا هستند. جدا نمودن خویش از ابژه نیز در 18 ماهگی تا 3 سالگی رخ می دهد.

رابرت کلونینگر پنج سطح جداگانه از آگاهی شهودی در آدمیان را بیان نموده است که شهودهایی درباره ی بود و سرشت آدمی یا به گفتار دیگر ، پندارهای درونی آدمی ست.هشیاری و آگاهی به بود ( موجودیت ) ، آزادی خواست ( اراده ) ، زیبایی ، حقیقت و نیکی پنج جنبه ای از هشیاری هستند که به آگاهی شهودی به جهان هستی بستگی دارند.

این پنج جنبه از هشیاری بستگی به آگاهی شهودی به جهان هستی دارد. هشیاری به واقعیت ها و مفاهیم ضمنی تنها دو سطح از آگاهی هستند که به گونه ای آزمودنی ( تجربی ) به دست می آیند.

ویژگی ها و اختلالات شخصیت

 

پیش از بیان ویژگی های هر شخصیت ، توصیف دسته بندی این سیزده گونه ی شخصیت را لازم و ضروری می بینم.

دسته ( کلاستر ) A  : دربردارنده ی سه شخصیت در خود مانده – تنهایی گزین ( اسکیزوئید ) ، بدگمان – سرنخ جو ( پارانوئید ) و خرافه پرداز – شگفت انگیز ( اسکیزوتایپال ) است.

الگوی کلی چیره بر این سه شخصیت ، تنهایی گزینی ، عجیب و غریب زیستن ، و از لحاظ هیجانی – عاطفی سرد و یخ و کم ( گاه در موارد اختلال شخصیت : به کلی بی ) احساس بودن است.

احتمال فراوانی وجود دارد که هر یک از این سه شخصیت ، دارای ویژگی هایی از دو شخصیت دیگر نیز باشند.

 

دسته ( کلاستر ) B : دربردارنده ی چهار شخصیت نمایش گر ( هیستریونیک ) ، مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) ، خودشیفته ( نارسی سیستیک ) و ضد اجتماعی ( آنتی سوشیال ) است.

الگوی کلی چیره بر این چهار شخصیت ، نمایش رفتار کردن ، بی ثبات و نامتعادل بودن ، و هیجان مدارانه و ماجراجویانه زیستن ، و از لحاظ هیجانی – عاطفی گرم و پر احساس و شور و شعف بودن است. هر یک از این چهار شخصیت به گونه ای ژرف و جدی دارای ویژگی های کم رنگ و پر رنگ از آن سه دیگر هستند. از این رو بسیاری از روان پزشکان و روان شناسان در کار بالینی خود چندان این چهار شخصیت را از یکدیگر جدا نمی کنند.

دسته ( کلاستر ) C : دربردارنده ی سه شخصیت وابسته – منفعل ( دیپندنت ) ، پرهیز گرا – مردم گریز ( اوویدنت ) ، و نظام مند – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) است.

الگوی چیره بر این سه شخصیت ، محتاط ، مضطرب ، محافظه کار بودن ، و نگران و هراسان زیستن است.

از لحظ هیجان مداری و برخورد عاطفی ، این سه شخصیت با هم تفاوت فراوانی می توانند داشته باشند. در حالی که شخصیت وابسته – منفعل ( دیپندنت ) بسیار پذیرا ، گرم ، مهربان و مهر خواه هستند ، شخصیت پرهیز گرا – مردم گریز ( اوویدنت ) می تواند خود را بسیار گریزان ، تنهایی گزین و  سرد ، یعنی درست همانند و همسان شخصیت  درخود مانده – تنهایی گزین ( اسکیزوئید ) ، بنمایاند. شخصیت نظام مند – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) از لحاظ هیجانی – عاطفی در میان پیوستار این دو قرار می گیرد؛ هر چند به طور کلی ، شخصیت های پر رنگ و مختل وسواسی – جبری چندان گرم ، پذیرا ، عاطفی و هیجان مدار نیستند.

دسته ( کلاستر ) نامتمایز : در بردارنده ی سه شخصیت افسرده – منتقد ( دپرسیو ) ، پرخاش گر – منفعل ( پسیو – اگرسیو ) ، و مختلط ( میکسد ) است. دو شخصیت فرعی آزار گر ( سادیستیک ) و آزار گر – آزار خواه ( سادومازوخیستیک ) را نیز در این دسته ( کلاستر ) قرار می دهند. این شخصیت ها وجه مشترکی ندارند.

شخصیت افسرده ( دپرسیو )  بسیار شبیه شخصیت نظام مند – قانون مدار ( وسواسی – جبری ) است ، تا آن اندازه که می توان این دو را در کلاستری فرضی با عنوان دسته ( کلاستر ) دی  قرار داد. هر چند به طور کلی ، شخصیت افسرده ( دپرسیو ) از آن دیگری پذیرا تر ، گرم تر ، و عاطفی تر  هستند.

شخصیت های منفی گرا و لج باز ( منفعل – پرخاش گر ) نیم رخی شبیه به شخصیت های  خود شیفته ( نارسیی سیستیک ) ، مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) ، و ضد اجتماعی ( آنتی سوشیال ) دارند. الگوی رفتار بین فردی اینان به گونه ای ست که لج باز ، منفی گرا ، غر غرو ، نق زن ، نا پذیرا ، کم عاطفه ، و نا شکیبا هستند و خشم و دیگر احساسات و هیجانات منفی خود را به گونه ای نا مستقیم ، وارونه و پنهان متوجه دیگران می نمایند.

هر آدمي می بایست دست کم  ویژگی هایی از یک یا چند شخصیت از چهارده اختلال شخصیت تنهایی گزین – درخود مانده ( اسکیزوئید ) ، بدبین – سرنخ جو ( پارانوئید ) ، و شگفت انگیز و خرافاتی ( اسکیزوتایپال ) ، خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، مرزی – آشفته و آشوبناک ( بوردرلاین ) ، نمایشگر ( هیستریونیک ) ، ضد اجتماعی و جامعه ستیز  ( آنتی سوشیال ) ، وابسته – منفعل ( دیپندنت ) ، پرهیزگرا – مردم گریز ( اوویدنت ) ، وسواسی – جبری ( نظام مند و چهارچوب مدار ) ، افسرده – منتقد ( دپرسیو ) ، پرخاشگر - منفعل ( لج باز ، مقابله جو و منفی گرا ) ، آزارگر ( سادیستیک ) ، آزارگر – آزارخواه ( سادومازوخیستیک ) را – که در چهار گروه دسته بندی می شوند - دست كم در اندازه ي صفت ، یعنی كم رنگ و مایه تر از « اختلال » داشته باشد. شایع ترین شخصیت – چه در اندازه ی ویژگی , چه در قد و قامت اختلال – شخصیت مختلط یعنی آمیزه ای از چند اختلال یا ویژگی ( صفت ) شخصیتی همزمان و در کنار یکدیگر است. آن هنگام که صفات شخصیتی یک فرد ، خمش نا پذیر ( غیر قابل انعطاف ) و سازش نا پذیر ( غیر انطباقی ) بوده و رنج و عذاب و دشواری برای خود فرد یا نزدیکان او بیافرینند و یا در کارکرد های اجتماعی ( روابط با دیگران ) یا تحصیلی یا شغلی و یا دیگر حوزه های مهم عملکردی اختلال پدید آورند ، می توان برای او تشخیص « اختلال شخصیت » را مطرح نمود. اختلال شخصیت آموزه های ذهنی و کرداری سازگار با ارزش های فرهنگی افراد را در بر نمی گیرد.

نکته ای که اغلب از سوی بسیاری از درمانگران نادیده گرفته می شود ، این واقعیت پیدا و پنهان است که تشخیص گذاری اختلال شخصیت برای افراد لزوما نیازمند وجود اختلال و نبود کارکرد حرفه ای در کار روزمره شان نیست . چرا که در بسیاری موارد اختلال شخصیت در کارکرد حرفه ای فرد کاستی و مشکلی نمی آفریند و از آن جا که با خودساره ( Ego ) فرد نیز هم خوان است , احساس تنش و تشویشی نیز برای او فراهم نمی کند ؛ بلکه بیشتر در روابط بین فردی او با دیگران ( اطرافیان و اجتماع ) مشکل پدید می آورد و نزدیکان فرد دارای اختلال شخصیت را دچار رنج و عذاب و دشواری می نماید. بسیاری از افراد دچار اختلال شخصیت خودشیفته ، مرزی – آشفته ، نمایشگر ، بد بین و بد گمان ، وسواسی – جبری ، افسرده ، تنهایی گزین – درخود مانده ، پرخاشگر – منفعل می توانند در عین مبتلا بودن به اختلال شخصیت ، در عمل از کارکرد و توانایی تحصیلی و حرفه ای بالا و کم مانندی برخوردار باشند. در چهارمین ویرایش کتابچه ی تشخیصی و آماری اختلالات روانی ، اختلالات شخصیت در چهار دسته ( کلاستر ) گروه بندی شده اند. هر اختلال شخصیت ، همزمان تا اندازه ای ویژگی های دیگر شخصیت های دسته ( کلاستر ) در برگیرنده ی خود را نیز همراه دارد.

برای درک بهتر دسته بندی صفات و اختلالات شخصیت افراد ، مثال همیشگی خودم را این جا بیان می نمایم :

آدم ها را می توان به لکوموتیو تشبیه کرد ؛ لکوموتیوهایی که می توان آن ها را در سه دسته ی لکوموتیوهای با آتشدان کوچک ، متوسط ، و بزرگ گروه بندی نمود. لکوموتیو های دارای « آتشدان شخصیتی » کوچک ، توانایی بر دوش کشیدن بار کمتر و به پیش رفتن با شتاب کمتری را دارند اما در عوض آهسته اما پیوسته راه می پیمایند ؛ دود ، آلودگی و سر و صدای کمتری دارند ؛ خانه های اطراف راه آهن را کمتر می لرزانند ؛ احتمال خروج از خط شان کمتر است و در صورت بیرون رفتن از ریل آسیب کمتری پدید می آورند. دو شخصیت پرهیز گرا – مردم گریز ، و وابسته را می توان در این دسته قرار داد.

لکوموتیوهای دارای « آتشدان شخصیتی » بزرگ ، از توانایی بر دوش بردن بار بیشتر و شتابان به پیش تاختن برخوردارند اما در عوض چه بسا دچار سانحه و آسیب می شوند ؛ دود ، آلودگی و سر و صدای فراوانی دارند ؛ خانه های پیرامون راه آهن را دچار لرزش بسیار می سازند ؛ احتمال بیرون رفتن از خط شان بیشتر است و در صورت خروج از ریل آسیب فراوان تری به بار می آورند. چهار شخصیت کلاستر B به همراه دو شخصیت آزارگر ( سادیستیک ) و آزارگر – آزارخواه ( سادومازوخیستیک ) در این گروه جای می گیرند. شخصیت های باقی مانده یعنی سه شخصیت کلاستر C ، را می توان به همراه  شخصیت وسواسی – جبری ( نظام مند و چهارچوب مدار ) ، شخصیت پرخاشگر – منفعل ( لج باز و منفی گرا )  و شخصیت افسرده – منتقد ( دپرسیو )  در گروه دارای « آتشدان شخصیتی متوسط » جای داد.

مثال دیگرم را نیز همین جا بیان می نمایم : اگر « سرشت » را به عنوان زیر ساخت و بنیان ( فوندا سیون ) ساختمان ذهن و روان آدمی فرض نماییم ، آن گاه می توانیم « منش ( کاراکتر ) » را به مثابه ی ستون ها ، و « انگیزش » و « روان ( جنبه ی روحانی آدمی ) » را همچون سفت کاری آن در نظر بگیریم. خلق ، اضطراب ، ترس ، هراس ، وسواس ، روان پریشی ( سایکوز ) و دیگر صفات و اختلالات ( بیماری های ) روان پزشکی در این الگو و مدل من همسان و همانند ظریف کاری ، ابزار ، آرایه ها ( تزئینات ) و روبنای این ساختمان دانسته می شوند.   

 

ادامه دارد ...........

 

نقد روانشناختی نمایشنامه « نمی دونم فردا چی می شه » تنسی ویلیامز  ( 1 )

 

تحلیل روانشناختی شخصیت های نمایشنامه ی

 « نمی دونم فردا چی می شه »

 ، اثر تنسی ویلیامز

 

دکتر بهنام اوحدی

 

امروزه هویدا شده است که رشد ویژه ی دوران کودکی نبوده و در همه ی درازای عمر ادامه می یابد؛ هر چند بخش بیشتر رشد و پرورش آدمی ، همانند دیگر جانوران ، در دوره ی کودکی و نوجوانی پدید می آید. بزرگسالی از پایان نوجوانی یعنی 20 تا 21 سالگی آغاز می شود که این دوران را می توان به سه بخش تقسیم کرد: آغاز بزرگسالی ( 20 تا 40 سالگی ) ، میانه ی بزرگسالی ( 40 تا 65 سالگی ) و پایان بزرگسالی ( سالمندی ).

دوران آغاز بزرگسالی با فرازیابی رشد زیست شناختی ، پذیرش نقش های عمده ی اجتماعی و تکامل ساختار زندگی و « خود » بزرگسال همراه است. پا گذاشتن به دوره ی بزرگسالی ، به گذار رضایت بخش بحران های کودکی و نوجوانی بستگی دارد. در این دوران جست و جو برای صمیمیت با جنس دگرسو ( مقابل ) یا گهگاه همجنس اهمیت پیدا می کند. دهه ی سوم عمر بیشتر جست و جو برای برگزیدن پیشه ، پیمان زناشویی ، روابط آزاد ، و پذیرش مسئولیت در زمینه های گوناگون را در بر می گیرد. اوایل بزرگسالی با برگزیدن نقش های تازه ( همسری ، پدری و مادری ) و دست یافتن به هویتی متناسب با این نقش ها همراه است. آدمی در این دوره از خود می پرسد : « من که هستم ؟ » ، « از کجا آمده ام ؟ » ، « آمدنم بهر چه بود ؟ » ، و « به کجا می روم آخر ؟ ». انتخاب های این دوره ممکن است گذرا باشد، به گونه ای که جوانان ممکن است چندین آغاز کاذب داشته باشند. انتخاب هایی که در پایان نوجوانی و اوایل دهه ی سوم عمر انجام می شود ، در بهترین شرایط هم آزمایشی ست؛ جوانان در این دوره ممکن است در آغاز زندگی اشتباه های فراوانی داشته باشند.

در حدود سن سی سالگی جوانان انتخاب های شان را به پرسش و چالش و کشمکش می کشند. پرسش بنیادین آنان این است : « آیا این به واقع همان زندگی است که من خواستارش بودم ؟ » کمتر آدمی که دست کم به گواهی نامه ی پایان دوره ی دانش آموزی راهنمایی دست یافته باشد ، وجود دارد که استرس « شب تولد سی سالگی » اش را نیازموده باشد و آن را به یاد نیاورد ! دانیل ج. لوینسون این دوره ی ارزیابی دوباره را « دوره ی گذار سی سالگی » نامیده است. جوانانی که زندگی شان با آسودگی گذشته ، تا سی سالگی کامیاب گشته و تعهدها و تکلیف های شان را انجام داده باشند ، از این دوره ی گذار ( انتقالی ) آسان می گذرند. اما در آنان که این گونه نبوده اند و به ویژه دانشجویانی که سرگرم تحصیلات تکمیلی تخصصی و دکترا بوده اند ، در واقع « دوره ی نوجوانی » تا پایان دهه ی سوم و گاه چهارم عمر به دارازا می انجامد و تنها پس از آن می توانند به گونه ای استقلال کامل دست پیدا کنند.

برخی دیگر ممکن است بحران بزرگی را بیازمایند که با مشکلات زناشویی ، دگرگونی پیشه ، و نشانه های روانی همانند اضطراب و افسردگی نمایان شود.

کالوین کالاروسو  ، از هواداران شناخته شده ی « رشد بزرگسالی » ، تکلیف های رشدی آغاز بزرگسالی را چنین بیان کرده است:

1-پدید آوردن احساس بزرگسال جوان در خویشتن و دیگران : « فردیت سوم »

2- آفریدن دوستی های بزرگسالی

3- دستیابی به توانمندی « صمیمیت » و همبستر و همسر شدن

4- تبدیل شدن به پدر یا مادر روان شناختی و زیستی

5- برپا داشتن رابطه ای دو سویه و برابر با پدر و مادر و در همین هنگام ، آسان تر ساختن رشد میانسالی آن ها 

6- پدید آوردن « هویت پیشه ای » بزرگسال

7- شرکت در بازی های ویژه ی بزرگسالی

8- ادغام نگرش های نوین در درازای زمان

 

راجر گود ، فرآیند همگونی را در پایان دهه ی سوم و آغاز دهه ی چهارم گزارش کرده است که طی آن ، جوان توانمندی ها ، شایستگی ها ، آرزوها ، خواست ها و دلبستگی های تازه ای در خود کشف می کند که پیش تر از آن ها آگاهی نداشته یا به آن ها توجهی نکرده است. این آگاهی ممکن است سرخوردگی و افسردگی پدید آورد و یا برعکس ، احساس تازه ای از خویشتن با ارزیابی واقع گرایانه از جایگاه های کاستی و توانمندی او بیافریند. اریک اریکسون از دیگر هواداران مهم نظریه ی « رشد بزرگسالی » ، این دوران را مرحله ی « رشد صمیمیت در برابر تنهایی » نام داده است که روابط صمیمانه و پذیرش و انجام تعهد نسبت به دیگری در یک سو و تنهایی ، گوشه گیری و کناره جویی ، ناکامی ، سرخوردگی و افسردگی در سوی دیگر آن پدیدار می شود.

در نمایشنامه ی « نمی دونم فردا چی می شه » زن و مرد تقریبا میانسال هستند. این نمایشنامه ، به گونه ای به « بحران میانسالی » آدمیان و در همین حال ، به « بحران اجتماعی » پس از جنگ جهانی دوم جامعه ی آمریکا می پردازد. بحرانی که تا عصر طلایی هنر ، سینما و موسیقی در دهه ی 1970 ادامه داشت و در پی دو جنگ شبه جزیره ی کره و ویئتنام ژرف تر و گسترده تر شد. در همان خط نخست نمایشنامه پافشاری انجام می شود که « یک و دو ، به ترتیب ، زن و مردی تقریبا میانسال هستند : هر یک تنها دوست دیگری ست. در صحنه دیواری وجود ندارد و آرایش آن تنها شامل قطعاتی از لوازم منزل می شود »

. آیا این نمادی از اجتماع پیش تر سرخوش و در رفاه و هم اکنون سرخورده و رنجور از جنگ آمریکا نیست ؟ به ویژه آن هنگام که این توضیحات این گونه تکمیل می شوند : « نور نمایش ، تاریک روشنای کبود ملایم غروب است. » و البته بر نشانه های زندگانی پیشین نیز پافشاری می شود که همواره این گونه نبوده است : « کاناپه و صندلی ها باید روکشی خال دار داشته باشند و رنگی روشن ؛ شاید گلی و فیروزه ای کم رنگ. کنار صندلی پاگرد ، می تواند گلدان بزرگی از نخل یا سرخس باشد. » نخل و سرخس گیاهانی همواره سبزند؛ گیاهان خانه هنوز زنده اند ، هر چند نشانه ای از سرزندگی در آن ها پیش چشم و ذهن نشانده نمی شود. همان گونه که شادمانی و کامیابی گذشته ی آدمیان هم هر چه بوده ، گذشته و انگیزه ای برای زندگی و دگرگونی نیست تا شورمایه ی پاییدن و شستن لکه ی شراب بر روبدوشامبر سفید ساتن شود.

  

کارل گوستاو یونگ ، دوره ی میانه ی بزرگسالی – چهل تا شصت و پنج سالگی - را « نیمروز ( ظهر ) زندگانی » می نامید. تکلیف پیایان دادن به آغاز بزرگسالی ، با مرور سال های سپری شده و ارزیابی شیوه ی زندگی در سال های پیش و تصمیم گیری درباره ی آینده انجام می شود. در رابطه با پیشه ، بسیاری از آدمیان در این دوره ، خود را فرسنگ ها از آن چه که آرزو داشتند ، دورتر احساس می کنند. آن ها ممکن است از خود بپرسند که « آیا سبک زندگی و تعهداتی که در آغاز بزرگسالی برگزیده اند ، ارزش ادامه دارد یا نه ؟ » آن ها ممکن است احساس کنند که دل شان می خواهد باقی مانده ی عمرشان را به گونه ای دیگرگون و خوشایندتر بگذرانند ، اما نمی دانند چه گونه !

در میانه ی بزرگسالی ، تغییرات جنسیتی مهمی رخ می دهد. شمار فراوانی از زنان دیگر لازم نمی بینند که به پرورش کودکان خود بپردازند و بر آن می شوند تا نیروی شان را در گستره هایی که نیازمند جسارت و پیشی جویی ست ، به کار گیرند؛ ویژگی هایی که به گونه ی سنتی مردانه برشمرده می شوند. در همین حال ، به گونه ای واژگون مردها در میانه ی میانسالی ممکن است حالاتی پیدا کنند که به آن ها توانایی شناختن نیازهای وابستگی و بیان هیجان ها – که به گونه ای دیرینه ویژگی هایی زنانه پنداشته شده است – می بخشد. این تعادل و توازن نوین میان مردانگی و زنانگی ممکن است این توان ویژه را برای میانسال به ارمغان آورد تا در روابطش با جنس دگرسو ( مقابل ) موثرتر از گذشته باشد.

رابرت باتالر ، چندین موضوع بنیادین مربوط به میانه ی بزرگسالی را بیان کرده است:

یک – پیر شدن ، به دلیل اندیشیدن درباره ی دگرگونی های ساختاری و نیز کرداری پیکر میانسال

دو – انبارگردانی دستاوردهای گذشته و برگزیدن آماج آینده

سه – ارزیابی دوباره ی تکلیف ها و تعهدها در برابر خانواده ، پیشه ، و پیمان زناشویی

پهار – کنار آمدن و سازگار شدن با بیماری و مرگ پدر و مادر

پنج – انجام این همه ی تکلیف ها ، بدون از دست دادن احساس کامیابی و شادمانی و لذت بردن از شرکت در کنش های شعف بخش

اریک اریکسون ، سال های میانه ی بزرگسالی را مرحله ای برمی شمرد که در آن « زایایی و بردهی ( مولد بودن ) » در برابر « بی بری ( بی محصولی ) » می ایستد. اریکسون « زایایی و بردهی ( مولد بودن ) » را فرایندی شناساند که آدمی با آن نسل آینده را هدایت کرده یا جامعه را بهبود می بخشد. هر چند این مرحله ، فرایند بزرگ کردن فرزندان را در برمی گیرد ، اما خواستن و داشتن فرزند لزوما به معنای زایایی و بردهی ( مولد بودن ) نیست. آدم بی فرزند می تواند با یاری رساندن به دیگران ، با آفرینندگی ( خلاقیت ) و با سهیم شدن در جامعه ، زایا و برده ( مولد ) باشد. پدر و مادر برای تربیت کامیاب و پیروزمندانه ی کودکان ، باید درباره ی هویت خودشان احساس امنیت داشته باشند. آن ها نمی توانند دلمشغول خود بوده و به گونه ای رفتار کنند که انگار کودکی در خانواده هستند و یا آرزو دارند چنین باشند.

« نا فرجامی و بی بری ( بی محصولی ) » به معنای ایستایی ( توقف ) رشد است و اریکسون آن را نفرت برانگیز می دانست. اریکسون ، آدم بزرگسالی که انگیزه ای برای راهنمایی نسل نوین پیش روی جامعه نداشته یا فرزندانی به بار می نشاند ، بدون آن که به مراقبت از آن ها بیندیشد ، « آدمی در پیله ی خودخواهی و تنهایی ( انزوا ) » می نامید. چنین آدمیانی رویاروی آفت و گزند و خطرند؛ چون توان سازش با تکلیف های مربوط به رشد میانسالی را ندارند. این آدم ها برای رویارویی با مرحله ی بعدی چرخه ی زندگی ، یعنی سنین پیری – که فشار آن بر توانایی های روانشناختی و پیکری فرد بیشتر از مرحله های پیشین است – آمادگی ندارند.

جرج وایلانت در پژوهشی بدین برآمد ( نتیجه ) رسید که در سال های میانسالی ، رابطه ای نیرومند بین سلامت پیکری و سلامت روانی وجود دارد. افزون بر این ، کسانی که در دوران دانشجویی در دانشگاه بدترین سازگاری روانشناختی را دارا بوده اند ، در میانسالی اندازه ی بالاتری از بروز بیماری پیکری را نشان می دهند. در این مطالعه ، هیچ عامل و ویژگی یگانه ای از دوران کودکی ، مسئول سلامت روانی بزرگسالی شناخته نشد ، اما احساس کلی ثبات در خانواده ی پدری ، پیش بینی کننده ی سازگاری بهتری در بزرگسالی بود. روابط نزدیک با خواهر و برادرها در دوران دانشجویی دانشگاهی ، با رفاه پیکری و روانی در میانسالی همبستگی نشان می داد. وایلانت در پژوهشی دیگر ، به این برآمد ( نتیجه ) رسید که عادت های کار در دوران کودکی با عادت های کار در بزرگسالی رابطه داشته و سلامت روانی بزرگسالی و روابط بین فردی خوب و خوشایند ، با توانایی کار در دوران کودکی ارتباط دارد.

دوره ی میانه ی بزرگسالی ، هنگام یائسگی زن و مرد است که با کاهش کردار زیست شناختی و فیزیولوژیک شناخته می شود. برای زنان ، دوره ی منوپوز ، دوره ی یائسگی شمرده می شود و ممکن است در سال های دهه ی پنجم و ششم آغاز شود. بیشتر از پنجاه درصد زن ها ، یائسگی را آموزه ( تجربه ) ای ناخوشایند می دانند ، اما شمار فراوانی نیز آن را دگرگونی سترگی در زندگی برنشمرده و حتا برخی دچار عوارض جانبی آن نمی شوند. شماری از زنان از آن جا که دیگر نگرانی و هراسی از باردار شدن ندارند ، اکنون احساس آسودگی و کامجویی افزونتری پیدا می کنند. یائسگی ، آموزه ی روانی – فیزیولوژیک بنیادین ناگهانی نیست و بیشتر آموزه ای آهسته و پیوسته ( تدریجی ) در پی افت این گونه ی درونریزش هورمون های زنانه و به ویژه استروژن است که در فرصتی دیگر ، مفصل به آن خواهم پرداخت. برای مردان ، یائسگی مرز هویدا و نمایانی ندارد. هورمون های مردانه در سال های دهه ی پنجم و ششم عمر به نسبت ثابت باقی می ماند. هر چند مردها هم با افت کارکرد زیست شناختی پیکری و روانی رویارو هستند ، اما همین ناهمخوانی ایستار هورمونی زن و مرد میانسال ، زندگی جنسی ، زناشویی و خانوادگی آن ها را در برابر چالش های جدی ، همچون بحران میانسالی ، پیمان شکنی زوج ، و بازپیمانی ( تجدید فراش ) آن ها – به ویژه مرد – آسیب پذیر می کند.

 

آشنایی با « گذار میانسالی » (روزنامه اعتماد/صفحه پزشکی/ستون روانپزشک مشاور)

 

روزنامه اعتماد - ستون روانپزشک مشاور – شماره ۱۱۰

 

آشنایی با دوره ی گذار میانسالی

 

گذر از تنگنای میانه زندگی

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

 

گذار ( ترانزیشن ) میانسالی به عنوان یک ارزیابی ژرف و نیرومند دوباره در همه ی رویکردها و سویه های زندگی ست که در پی رشد شناختی درباره ی فرجام و پایان زندگی به چنگ می آید. این یک هیاهو و به هم ریختگی ذهنی و نه کرداری ست. برای بیشتر مردمان ، این ارزیابی دوباره به تصمیم گیری های دوباره در رابطه با بیشتر ساختارهای زندگی ، همانند پیمان زناشویی ، پیشه ، آماج مادی و معنوی و دیگر گستره هایی می انجامد که با کوشش و پشتکار در طی زمان ساخته شده اند.

این دگرگونی های ژرف و سترگ بر پایه ی اندیشه و خواست پدید می آیند ، حتا هنگامی که به دگرگونی های بنیادین همانند جدایی ( طلاق ) و یا جایگزینی پیشه بینجامند.

روانپزشکان ، روانشناسان و مشاورانی که در رابطه با دوره های گوناگون و پیاپی رشد ، به ویژه رشد بزرگسالی و میانسالی ، هشیار و آگاه هستند ، به فراست آموخته اند که هر مراجع و یا بیماری در این گروه سنی درگیر یک دوره ی گذار میانسالی است؛ ولو هرگز خود بدان اشاره ای نکند. بنابراین درمانگر و مشاور خبره می کوشد تا این دوره ی گذار ( انتقالی اریکسون ) را به خودآگاه مراجع یا بیمار آورده و سخن گفتن از آن را آسان سازد.

دستیابی به کامیابی و شادی در بزرگسالی ، نیازمند پختگی و بالیدگی ( مچوریتی ) بزرگسالی است.  پختگی ( بالیدگی ) یک وضعیت روحی – روانی ست که به سن ویژه ای همبسته و وابسته نیست ، اما نیازمند انجام کامیابانه و پیروزمندانه ی تکلیف های رشدی دوره ی جوانی و میانه ی میانسالی است. پختگی ممکن است در برخی زودتر و در برخی دیرتر پدید آید. از دیدگاه نظریه های رشد ، پختگی ( بالیدگی ) گونه ای وضعیت روحی – روانی ست که در بزرگسالان سالم دیده می شود و ویژگی های آن از این جمله اند: آگاهی گسترده و ژرف از شاخص های وجود آدمی ، سطح پیچیده ای از خودآگاهی مبتنی بر ارزیابی راست و درست آموزه های خود ( بر پایه ی شاخص های بنیادین گفته شده ) و توانایی کاربرد دلسوزانه ی این دانش و بصیرت خردمندانه ( عقلانی ) و روحی درباره ی خود و دیگران.

دستیابی به پختگی ( بالیدگی ) در میانسالی ، سبب هویدا شدن درونمایه ( ظرفیت ) و شایستگی ( قابلیت ) خردمندی آدمیان می شود. آدمیان خردمند از گذشته ی خود درس های فراوانی آموخته اند و به گونه ی کامل در صحنه های زندگی حضور دارند.

همچنین این آدم ها در زندگی به این اندازه از توانمندی دست یافته اند که بتوانند آینده را تا اندازه ی زیادی پیش بینی کنند و برای گسترش و ژرفابخشی به چشم انداز سلامتی ، کامیابی ، شادی و آرامش شان ، تصمیم گیری های ضروری را برگزینند.

به بیان دیگر ، در این آدمیان ، فلسفه ای نوین از زندگی پدید می آید که به درک و پذیرشی نو درباره ی جایگاه فرد در مرتبه ی هستی آدمی می انجامد.

گاه این گذار با بحران ، بی قراری ، سردرگمی و آشفتگی همراه می شود که بدان « بحران میانسالی » می گویند. به یاری پروردگار بخشنده ی مهربان ، درباره ی این بحران فراگیر خواهم نوشت.

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

فیلم « زنی در برلین » : ارمغان نهایی هیتلر و حزب نازی برای زنان و مردان آلمان زمین

 

 

بالاخره پس از ماه ها انتظار فیلم « زنی در برلین » را چند هفته پیش به تماشا نشستم. فیلم از روی کتابی مستند به همین نام ساخته شده است.

ماه ها بود که اشتیاق تماشای « ارمغان نهایی » هیتلر و فاشیست های نازی برای زنان و مردان آلمان زمین را داشتم !

فیلم را دیدم؛ حکایت دردناک اشغال و تجاوز سرزمین مادری ، از سوی لشکر بیگانه.

داستانی که بارها و بارها در طول تاریخ این سرزمین ، در پی هر شکست و اشغال و لشکر کشی بیگانه ، برای مردمان ایران زمین رخ داده است.

این گونه است که امروزه چهره و سیمای ترک و تاتار و تازی ( عرب ) و مغول و افغان و ازبک و یونانی و ... فراوان پیش چشم و ذهن مان می نشیند.

شگفتا که مردان جنگی روس ، در دو جنگ جهانی نخست و دوم ، به هر سرزمین که دست یافتند - از جمله استان های شمالی ایران زمین خودمان - بنای غارت و تجاوز گذاشتند و در هیچ دوره ی تاریخی ، کسی در اندیشه ی گرفتن خسارت و غرامت و یا دست کم عذرخواهی ، بردباری و تدبیر ننمود.

این گونه است که مردمان اروپا ، در همان جنگ جهانی دوم ، هراس شان از لشکر روسیه ی شوروی هم اکنون فروپاشیده ، کمتر از سپاه اس اس آلمان نازی نبود. روس ها مردمان خودداری در برابر لذت و عصیان نیستند. تندروی شان در نوشیدن الکل و شیوع گسترده ی وابستگی به الکل ( الکلیسم ) و سپس مواد مخدر و محرک ، نماد و گواهی بر این ادعاست.

هر ملتی که به روسیه ی شوروی لنینیستی - استالینیستی پناه برده و اطمینان کرده است ، در درازای تاریخ ، دستاورد و توشه ای جز چپاول و تجاوز و یغما ، نداشته است !!

فیلم « زنی در برلین » ، هر چند آن چنان که باید و شاید به این تراژدی تاریخی پرداخته نشده است ، اما همین گزیده مشت ، خود ابزاری برای به چنگ آوردن خروار است.

تماشای فیلم پندآموز « زنی در برلین » را در کنار خواندن داستان کوتاه « سایه ی مغول » شادروان صادق هدایت ، به همه ی دوست داران ژانرهای سینمایی تاریخی و جنگی به گونه ای پافشارانه سفارش می کنم.......

 

 

زنی در برلین : ارمغان نهایی هیتلر و حزب نازی برای زنان و مردان آلمان زمین !!

 

نقدی روانشناختی بر نمایشنامه ی « با من مثل باران حرف بزن و بگذار تا بشنوم » اثر تنسی ویلیامز

 

تحلیل روانشناختی شخصیت های نمایشنامه ی « با من مثل باران حرف بزن و بگذار بشنوم » اثر تنسی ویلیامز

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

در این نمایشنامه ، همچون نمیشنامه ی « فریاد ققنوس » با قاطعیت نمی توان درباره ی ویژگی های شخصیتی مرد و زن نمایشنامه ، دسته بندی و گونه ی ویژه ای را بیان کرد. چه مردان دارای ویژگی های شخصیتی کلاستر B – شامل شخصیت های جامعه ستیز ، مرزی – آشوبناک ، خودشیفته و نمایشگر – و نیز کلاستر C ، به ویژه شخصیت های مردم گریز – پرهیز گرا و وابسته – منفعل ، و نیز دو شخصیت افسرده – منتقد و پرخاشگر – منفعل همگی احتمال فراوانی برای ابتلا به وابستگی ( اعتیاد ) به الکل دارند.

وجود نوعی نزاکت ، نوعی ملایمت ظاهری در مکالمات ، خواست او مبنی بر این که « خشونت باید از بین برود » و موقرانه رد و بدل شدن لیوان بین شان ، می تواند بیشتر نشانی از شخصیت های مردم گریز – پرهیز گرا ، وابسته – منفعل و یا افسرده – منتقد باشد. چرا که چنان چه پر رنگی ویژگی های شخصیتی کلاستر B ، در اندازه ای باشد که به وابستگی ( اعتیاد ) به الکل بینجامد ، فرد مورد نظر از بی ثباتی و آشفتگی عاطفی – هیجانی بیشتری برخوردار خواهد بود و گفتارهای خشمگینانه تر و کردارهای پرخاشگرانه تر خواهد داشت.

نمادهای بیرونی آغاز نمایشنامه - باران ، کبوتر و کودک آوازخوان - نیز همگی حکایت از ملایمت و معصومیت دارند. مردی که بارها در هنگامه های نهایت مستی ، آن زمان که بی هوش و حواس بوده است ، مردم بر سرش بلاهای وحشتناک آورده اند، با لگد به جانش افتاده اند ، داخل یک وان پر از یخ و آبجو گذاشته اند ، تمام موهایش را تراشیده اند و داخل یک سطل زباله چپانده اند ، نمی تواند آدمی نیرومند با آتشدان شخصیتی سترگ همچون شخصیت های جامعه ستیز ، مرزی – آشوب ناک و یا خودشیفته باشد؛ نشانی از ویژگی ها و نمادهایی که بتوان او را دارای ویژگی های پر رنگ شخصیت نمایشگر و یا پرخاشگر – منفعل هم دانست ، پیش چشم  و ذهن نشسته است.

او بیشتر به آدمی تنها ، ناکام ، سرخورده و افسرده از کلاستر C و یا شخصیت افسرده می ماند  که هر بار به اتاق وارد می شده ، یک نفر از در دیگری برون می رفته و تا او به سوی در می شتافته و آن را می گشوده ، در آسانسور بسته می شده است. او می مانده و تلویزیون و گرامافونی که هر دو نه چندان هدفمند ، برای پر کردن سایه ی هراس انگیز تنهایی روشن بوده اند و چرخ دستی های زیادی انباشته از وسایل پذیرایی. مرد هر بار از این فضاهای هراس برانگیز و نادوست داشتنی تنهایی سخن بر زبان می راند ، زن که مبتلا به پرنوشی ( پلی دیپسی ) روانی ست ، نفس نفس زنان جرعه ای آب برای اطفای بیشتر اضطراب تا تشنگی می نوشد. آب برای زن مایه و سرچشمه ی آرامش است؛ چه درون لیوان ، چه مثل باران و چه کنار دریا.

در شهر امنیتی درست و حسابی نیست ؛ در شهر آدم ها از هم دور می افتند و در هیاهو گم می شوند. شتاب زندگی پر دردسر و هزینه در شهر، آرامش از آدمیان ربوده است اما در شهرستانی ساحلی و دوردست می توان به حال خود ، آهسته و آرام ، پیوسته روزگار را گذراند و ملال تنهایی های هر روزه را پذیرفت. مرد هم اکنون منتظر و مشتاق شنیدن است؛ شنیدن داستان زندگی از دست رفته ی زنی که بازوی برهنه ی لاغرش از آستین کیمونوی صورتی نخ نمایش برون می افتد تا لیوان آب را بردارد اما وزن لیوان کل پیکر او را به جلو می کشد. گویا از زن چیزی باقی نمانده یا تنها اندکی باز مانده است. مرد بی صبرانه مرثیه ی بدبختی هایش را می گوید و زن صبورانه گوش می دهد و دلشوره ها را هر بار با نوشیدن جرعه هایی از آب داخل لیوان فرو می نشاند. مرد می خواهد تا زن مثل باران با او حرف بزند و بگذارد بشنود در حالی که آن جا به شکم دراز کشیده تا حتا نگاهش به نگاه زن نیفتد. حتا اکنون که سرزنش ( نکوهش ) و پشیمانی ( ندامت ) هم از دست رفته است و تنها پیری تغییرناپذیر و ناامید کننده باقی مانده است. پس به شکم می غلتد ، یک بازویش را از تخت آویزان می کند تا دلشوره ها را گهگاه با طبل زدن بند انگشتانش روی زمین بزداید. احساس گناه و ندامت وجدان از گفتارش پیداست : « از آخرین باری که با هم حرف زدیم ، مدت مدیدی می گذرد. حالا همه چیز را برایم بگو. در این سکوت طولانی به چه فکر می کردی ؟ ... همان موقع که من ، مثل یک کارت پستال کثیف در شهر پاس داده می شدم... برایم بگ. با من حرف بزن... » شاید مرد می خواهد تا بغض فرو خورده و اندوه انباشته ای ، که به ابرهای پر بارانی که هنوز بارش را شروع نکرده اند می ماند ، بشکند و ببارد تا آب شدن و محو شدن و با باد رفتن ذره ذره از وجود ( تن و روان ) زن پایان یابد؛ شاید زن اندکی از نیرو و سلامت از دست رفته را باز یابد. زنی که به نظر می رسد وزن لیوان هم او را می کشد.

و زن آغاز به گفتن می کند، مثل باران ، راست و زلال. از سفری که بارها و بارها خواست انجام آن را داشته و چگونگی اش را در ذهن آزموده است اما گویا هر بار انجامش را تا شنیدن از اخبار مردی که او را رهایش کرده ، به عقب انداخته است. شاید هم دریافت نکردن یک چک هفتگی یا ماهانه ی معتبر سبب تاخیر سفر بوده است. چرا که زن از وقتی مرد ترکش کرده است ، چیزی غیر از آب نخورده است؛ هیچ چیز مگر کمی قهوه که آن هم تمام شد و فقط آب ماند. زن با سود جستن از مکانیزم دفاعی « خیال پردازی ( Fantasy ) » بدان امید بوده است که دلواپسی ها در این سفر ، با اسمی ساختگی ، به یک هتل کوچک ساحلی از بین خواهند رفت. گر چه اتاق آن سرد و تاریک و پر از زمزمه ی باران باشد. زن بلندپرواز نیست؛ کمی هم سخن شدن با بانوی پیر کوچک خدمتکار ، به امانت داشتن کتاب از کتابخانه ، تمیز بودن لباس ها ، هر روز عصر قدم زدن کنار ساحل ، و نشستن نزدیک چادری که گروه موسیقی تا تاریک شدن هوا در آن جا برنامه اجرا می کنند ، و داشتن اتاقی بزرگ با پنجره ها و کرکره های بلند که بتوان همواره صدای باران را از آن شنید ، برایش کافی ست تا بسیار آرام باشد. پس حتا روزنامه هم نخواهد خواند و به رادیو گوش نخواهد داد. کوچک ترین اطلاعی از آن چه در دنیا می گذرد ، نخواهد داشت. با سود جستن از مکانیزم دفاعی « کناره گیری و تنهایی جویی ( Isolation ) » حتا متوجه گذشت زمان هم نخواهد شد تا این که یک روز به آیینه نگاه کند و ببیند که موهایش شروع به خاکستری شدن کرده اند و آن وقت برای اولین بار متوجه خواهد شد که در این اتاق کوچک ، بدون هیچ دوست و آشنا یا حتا ارتباطی ، به مدت بیست و پنج سال با خیال ( فانتزم ) سفر به هتل ساحلی کرانه ی آرامش زندگی کرده است. تنها دوستی اش ، دوستی شیرین و گوارای ذهنی با شاعران مرده ای بوده که مجبور نبوده با آن ها تماس داشته باشد یا جواب سوالات شان را بدهد. آن ها همواره او را در به خواب رفتن یاری می رساندند. تا آن گاه که به شکلی مبهم از خواب و خیال و وهم و گمان به در آید و متوجه شود که حدود پنجاه سال است که در این هتل کوچک اقامت داشته است. نیم قرن ! یک عمر بدون هیچ گونه ارتباط اجتماعی ، مسئولیت ، نگرانی و تشویش... در تنهایی قدم خواهد زد تا باد ذره ذره از او بکند و با خود ببرد تا این که بالاخره چیزی از من باقی نماند و با برای همیشه او را در میان بازوان سفید و سردش بگیرد و با خود ببرد.

زن می گوید بیست و پنج سال و پنجاه سال؛ اما نمی توان سال های سپری شده در تنهایی واقعی و خیالی را دریافت. شاید زن بر مرز روان نژندی ( نوروز ) و روان پریشی ( سایکوز ) ، با لیوان آبی که وزنش او را از این سو به آن سو می کشد ، گام بر می دارد و مرد می کوشد تا پیش از هر چیز و حتا مرهم گذاشتن بر زخم ژرف جانکاهی که بر تن و روان زن روا داشته ، از بار احساس گناه و عذاب وجدان خود بکاهد تا به جای پاس داده شدن مثل یک کارت پستال کثیف در شهر ، در آغوش گر چه سبک اما سرشار از مهر و وفای زن آرام گیرد. حتا اکنون که سرزنش ( نکوهش ) و پشیمانی ( ندامت ) هم از دست رفته است و تنها پیری تغییرناپذیر و ناامید کننده باقی مانده است.

زن و مرد این نمایشنامه هر دو مبتلا به اختلال افسردگی مضاعف – یعنی افزون شدن دوره ای از اختلال افسردگی ژرف و سترگ به اختلال کژخلقی ( دیس تایمی ) کهنه و دیرپا – هستند. دیگر چیزی جز اندک سال های بازمانده ی روزگار هنوز سپری ناشده ی سالخوردگی باقی نمانده . نکوهش ، سرزنش و ستیز همین اندک فرصت در دسترس را نیز می ستانند؛ ریزش قطره قطره ی باران ، ولو ناپیوسته را باید بی درنگ پاس داشت و به هم پیوست.           

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

سوگ نابهنجار (ستون روانپزشک مشاور/صفحه ی پزشکی روزنامه ی اعتماد)

 

آشنایی با سوگ نابهنجار

 

ستایش و سوگواری بیمارگونه

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

 

سوگ بیمارگونه ممکن است سیماهای گوناگونی داشته باشد: از نبود یا دیرآغازی سوگ تا سوگ بسیار سهمگین ، استوار و ماندگاری که با اندیشه های خودکشانه یا علایم و نشانه های روانپریشانه همراه و همبسته می شود.

از جمله آدمیانی که بیشتر با واکنش سوگ نابهنجار رویارو هستند ، می توان به آن هایی که به گونه ای ناگهانی یا از طریق رخدادهای دهشتناک با از دست دادن دلبند روبه رو شده اند ، افرادی که اجتماعی نبوده و گوشه گیر و تنها هستند ، کسانی که خود را – درست یا نادرست – مسئول مرگ فرد درگذشته می دانند ، آن هایی که پیشینه ی از دست دادن های آسیب زا دارند ، و آن هایی که رابطه ای وابسته یا همراه با دوگانگی احساسی با شخص از دست رفته داشته اند ، اشاره کرد.

از جمله سوگ های نابهنجار ، آن سوگ هایی ست که برخی ویژگی های سوگ بهنجار همچون « سرزنش خویشتن » ، « احساس گناه بازمانده » ، « انواع انکار مرگ » ، « خطای حسی یا توهم گذرای احساس حضور فرد درگذشته » و « پدیده های همانندسازی با دلبند از دست رفته » ، فزونی و گرانی یافته ، به مرز روانپریشی ( سایکوز ) برسند.

« سرزنش خویشتن » در سوگ بهنجار ، کمتر از سوگ بیمارگونه دیده می شود. اندیشه های خودسرزنشگرانه به گونه ی معمول به مسائل جزئی مربوط به کاستی یا برخی کنش ها درباره ی فرد درگذشته باز می گردد.

در « احساس گناه بازمانده » ، فرد از مرگی نجات یافته که درگذشته را به کام کشیده است. در چنین ایستاری ، فرد بدین باور می رسد که او می بایست به جای درگذشته می مرد و گاهی – اگر احساس گناه دیرپا شود – در برقراری روابط صمیمانه دشواری پیدا می کند ؛ چرا که می ترسد این کار خیانتی به فرد درگذشته باشد.

« انواع انکار » در طول دوره ی داغدیدگی رخ می دهد و اغلب شخص داغدیده به گونه ای رفتار می کند که گویی درگذشتی رخ نداده یا به گونه ای ناعامدانه ، درگذشت را نادیده می انگارد. کوشش برای ماندگار ساختن رابطه ی از هم گسسته ، می تواند به گونه ی ارجمند و گران مایه شمردن اشیای مورد علاقه ی فرد درگذشته یا اشیای یادآور او – اشیای رابط – پیش چشم و ذهن نشیند. انکاری که در آن ، بازمانده بر این باور استوار روانپریشانه است که درگذشته هنوز زنده است ، نابهنجار شمرده می شود.

« احساس حضور » درگذشته ممکن است آن اندازه سترگ باشد که خطای حسی یا توهم دیداری یا شنیداری بیافریند. در سوگ بهنجار ، بازمانده می تواند ناواقعی بودن این ادراک ها را دریابد ، اما در سوگ نابهنجار ، بازمانده مرزهای روانپریشی را درنوردیده و چنین ادراک هایی را واقعی و ارجمند می پندارد. توهمات ماندگار بینایی نامعمول است اما گاه در موارد روانپریشی ، توهمات شنوایی پیچیده ی مداوم و مزاحم پدید می آید.

« همانندسازی با درگذشته » بدین گونه است که بازمانده ، برخی ویژگی های رفتاری ، اخلاقی و شخصیتی دلبند از دست رفته را از آن خود می کند تا با پیش چشم و ذهن نشاندن آن ها ، درگذشته را به گونه ای عینی و لمس شدنی ، ماندگار و جاودان سازد. برگزیدن برخی ویژگی های پسندیده ی درگذشته یا گرد آوردن موزه ای وسیله های شخصی او رویکردی بهنجار است ، اما در سوگ نابهنجار ، این حالت ممکن است به مرزهای بیمارگونه و روانپریشانه رسیده و بازمانده ، نشانه های پیکری همانند درگذشته یا نشانه های تداعی کننده ی بیماری ای که به مرگ درگذشته انجامیده است ، را پیدا کند. اگر بازمانده بدین باور باشد که او نیز مرده است یا دقیقا به همان دلیلی که درگذشته ، از دست رفته است ، رو به مرگ است ( و چنین چیزی درست نباشد ) ، روانپریشی شمرده می شود.

همچنین ، سوگ ممکن است مرزهای افسردگی ژرف و سترگ را درنوردد. سوگ و افسردگی در علایم و نشانه هایی همگون هستند که از آن جمله می توان به اندوه ، غمگینی ، گریه ، بی اشتهایی ، اختلال خواب ، کاهش دلبستگی به کنش ها و کوشش های روزمره اشاره کرد. اما ناهمگونی هایی هم وجود دارد؛ آشفتگی خلق در افسردگی اغلب فراگیر و بهبودناپذیر است و نوسان خلق جزئی ست ، اما نوسان خلق در سوگ شایع است. بازماندگان ، سوگ را به گونه ی موجی بیان می کنند که آن ها را به ناگاه فرا می گیرد و سپس فروکش می کند. حتا در سوگ شدید هم لحظاتی از سبکباری و بقایای شادی ممکن است دیده شود. شرم و احساس گناه در افسردگی شایع است. این حالات اگر در سوگ بروز کند ، معمولا دلیل آن ، کاستی ( قصور ) در انجام کارهایی برای درگذشته پیش از مرگ است ، نه این که بازمانده به گونه ای بنیادین بر این باور باشد که شرور و بی ارزش است؛ در حالی که این حالات در افسردگی فراوان دیده می شود. بازماندگان دچار افسردگی ژرف و سترگ ناامید هستند و نمی توانند گمان کنند که هیچ گاه احساس بهتری پیدا خواهند کرد. تهدید به خودکشی در افسرده ها، شایع تر از سوگوارهاست. داغدیدگان به استثنای موارد نامعمول ( برای نمونه ، افراد سالمند یا دچار وابستگی پیکری ) به گونه ای جدی خواست مردن ندارند ، حتا اگر ادعا کنند که زندگی تحمل ناشدنی ای دارند.

« واکنش سالگرد » ، آن هنگام گفته می شود که علایم و نشانه های سوگ حاد در هنگامه های ویژه ای همچون زادروز ، سالگرد درگذشت ، تعطیلات و ... رخ دهند. گهگاه واکنش سالگرد ، هنگامی خود را نشان می دهد که بازمانده به سن تقویمی درگذشته هنگام مرگ می رسد که می تواند نابهنجار شده ، برای نمونه به خودکشی سرراست ( مستقیم ) یا ناسرراست بینجامد. سال هاست که این واکنش سالگرد را با فرایند رخداد نابهنگام و جبران ناپذیر درگذشت زنجیره ای اما تا اندازه ای فراوان خودخواسته ی مترجم مهربان و راست کردار « هزارتوها » ی بورخس ، « سنگ آفتاب » اوکتاویو پاز و « کلاه کلمنتیس » میلان کوندرا در ایران ( شادروان احمد میر علایی ) گویا و سازگار یافته ام : مرگ در 53 سالگی ؛ همان 53 سالگی مرگ پدر دلبسته و دلبند. با این که واکنش های سالگرد به گونه ی معمول با گذشت زمان کوتاه و خفیف می شوند ، اما ممکن است سوگ نخست را در داغدار زنده کرده و ساعت ها و روزها به درازا کشند.

« سوگ پیشاپیش » ، به واکنش های پیش از درگذشت پرهیز ناپذیر گفته می شود. سوگ پیشاپیش ، با نزدیک تر شدن درگذشت مورد انتظار ممکن است شدت بیشتر و یا کمتر پیدا کند. در مواردی همچون بازماندگان اسیران جنگی یا هیچ اثرها ، که سوگ پیشاپیش به درازا انجامیده است ، هر چند نشانه ها و علایم سوگ اندک است ، اما برپایی دوباره ی روابط پیشین دشوار و دچار اشکال می شود. سوگ پیشاپیش بنا به تعریف ، با درگذشت پیش بینی پذیر پایان یافته و ارتباطی با واکنش های پس از مرگ ندارد.

 

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی     

 

سر در میان ابرها : جنسیت ، جنگ ، جاسوسی !

 

 

مدت ها بود که به دنبالش می گشتم تا آن را اتفاقی به چنگ آوردم. فیلم « سر در میان ابرها ( Head in the clouds ) را می گویم. فیلم از هر سه دیدگاه روانشناسی شخصیت ، روانشناسی جنسیت ، و ژانر جنگی - تاریخی اهمیت فراوان دارد.

فیلم به رابطه های پر کشش عاطفی و آمیزشی دو زن « دوجنس گرا ( Bisexual ) » با یک مرد در کوران به ظاهر بی کران جنگ جهانی دوم می پردازد و این واقعیت که چه فراوان پیروزی ها و چیرگی ها که خادمانی به ظاهر خائن ، آن ها را رقم زده اند.

فیلم را می توان از برخی دیدگاه های روانشناسی شخصیت ، نزدیک به فیلم « کتاب سیاه ( Black Book ) » برشمرد.

تماشای این فیلم را به همه ی شیفتگان فیلم های جاسوسی و دلبستگان فیلم های جنگی - تاریخی و دوستداران فیلم های روانشناختی ، پافشارانه سفارش می کنم.

 

سر در میان ابرها : نمایی از ارتباط دوجنس گراییبا خلق دوره ای ( سیکلوتایمی ) و شخصیت های بوردرلاین و نمایشگر