بهار وبلاگ « ایران بد دیلی تلگرافی ( www.iranboddaily.blogfa.com ) »

 

 

« زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست

 در حق ما هر چه گوید ، جای هیچ اکراه نیست

 ........

 بنده ی پیر خراباتم ، که لطفش دایم است

 ورنه لطف شیخ و زاهد ، گاه هست و گاه نیست ! »

                                          
                                         ( خواجه ی رندان )


آن هنگام که کتاب « روان شناسی اینترنت » انتشارات دانشگاه کمبریج را به یاری استاد فضل الله قنادی به پارسی برمی گرداندیم ، هرگز گمان نمی کردم که اینترنت بتواند « تا این اندازه » دگرگونی ژرف و سترگ را - در راستای شتاب بخشیدن به رسیدن ایران به عنوان نخستین سرزمین در خاورمیانه ، به نوزایی ( رنسانس ) علمی ، فرهنگی و اجتماعی - پدید آورد.
وبلاگ جزئی کوچک از اینترنت است. وبلاگ ، وبسایت نیست؛ روزنوشت و شب نوشت و دلنوشت های الکترونیک و دیجیتال یک نفر است. چیزی شبیه به همان دفترچه خاطرات نسل های دهه های گذشته ی میهن پر آفت و گزندمان ! وبلاگ کاتارسیس ( تخلیه و تهویه : پالایش و پیرایش روانی ) آدمیان گذشته از سنت و جاهلیت است. وبلاگ برای وبلاگ نویس دستمایه و بهانه ی ساده ی زندگی زیر خط استاندارد در این سرزمین است. جایی کوچک که تو در اندک جا هم ، امکان و آزادی ابراز آشکار باورهایت را نداری و هویدا نیست که کدامین هنگام به چنگ آوری. وبلاگ در این سرزمین آن حیاط خلوت خصوصی تو و دوستانت است که یورشگران پرخاشگر ، بی اخلاق و چالش و کشمکش جو ، هر هنگام که دل شان بخواهد بدان پا می گذارند که دانه ی خشم و پرخاش و کینه و ستیز در آن بپراکنند !
اما همین وبلاگ برای وبلاگ نویس سرگرمی سالمی در این سرزمین سرشار از « افیون و مخدر و محرک » ست، به ویژه برای آنان که به جای برون گرایی و نشست و برخاست ، درون گرایی و مراقبه و مکاشفه ، پیشه می کنند.

در این سرزمین سرشار از حسد ، بخل ، بغض ، بیماری ، کینه ، با وجود مسدود شدن امکان دسترسی به وبلاگ های موج نخست ( ایران بد : ۱۳۸۵ تا ۱۳۸۶ خورشیدی ) ، موج دوم ( ایران بد روی خط داغ ، یک روانپزشک ، یک سکسولوژیست ، شرمگاه ، شب نشینی در جهنم وادنگ ، یک ایران بد : ۱۳۸۶ تا ۱۳۸۸ خورشیدی ) و همین وبلاگ های موج سوم وبلاگ نویسی ام ( یک ایران بد روی خط داغ ، یک روانپزشک روی خط داغ ، یک سکسولوژیست روی خط داغ ، ایران بدان ، شهروند درجه هفت : ۱۳۸۸ خورشیدی ) ، با همان هدف همیشگی ام ، یعنی افزایش سلامت و امنیت اجتماع ایرانیان درون و برون میهن ، از طریق کاستن از آسیب های روانی - جنسی - اجتماعی ایران بر پایه ی راهبرد « آموزش و ارتقای علمی ، فرهنگی و اجتماعی » و « نقد و پرسش گری از خویشتن ( Self-Criticism ) » ، از فردا هفدهم فروردین ۱۳۸۹ ، در پایان ۳۷ سالگی و گام گذاشتن به ۳۸ سالگی در سال « کوشش و کار دو چندان » ، نوشتن در این وبلاگ و دیگر وبلاگ های موج سومم را پایان بخشیده و موج چهارم وبلاگ نویسی ام را آغاز می کنم. چرا که :


« خوش بختی از آن کسی ست که در جست و جوی خوش بختی دیگران باشد »

(  زرتشت )


بنابراین ، از این پس ، به جای نوشتن در این وبلاگ ، در وبلاگ

ایران بد دیلی تلگرافی ،

به نشانی

 www.iranboddaily.blogfa.com

خواهم نوشت که به زودی نشانی های

www.iranbod.ir

و

 www.iranbod.com 

نیز بدان پیش رانده ( فوروارد ) خواهد شد. 

ویزیت مراجعان دچار مشکلات جنسی - زناشویی و خانوادگی در اسپهان در سال « کار و کوشش دوچندان »

 

به نام پروردگار بخشنده ی مهربان 

در راستای مشاوره و ویزیت « ماهی یک بار » بیماران و مراجعان دچار مشکلات جنسی - زناشویی و خانوادگی در اسپهان ( اصفهان ) ،

دوشنبه بیست و هفتم ( ۲۷ ) اردی بهشت ماه  ۱۳۸۹ خورشیدی ،

و

جمعه چهاردهم ( ۱۴ ) خرداد ماه ۱۳۸۹ خورشیدی ، 

 

از ساعت ده ( ۱۰ ) بامداد تا سه پس از نیمروز ( ۱۵ )  ،  در « بیمارستان سینا » ، به نشانی :

اسپهان ( اصفهان ) ، خیابان شمس آبادی ، پس از چهارراه قصر ، بیمارستان تخصصی و فوق تخصصی سینا ، جنب مرکز سونوگرافی ، شماره تماس : ۲۲۰۵۰۲۵ ( داخلی ۵۱۸ )

 

پذیرای مراجعان و بیماران ارجمند خواهم بود.

هر چند متاسفانه ، به دلیل آغاز کار هفتگی در کلینیک های دماوند و کرج - افزون بر حضور هر روز پس از نیمروز تا شامگاهان در مطب تهران ، و کار آموزشی در روزهای پنج شنبه و جمعه ، به احتمال فراوان ، امسال توانایی حضور پیوسته و هماهنگ ( منظم ) در اسپهان ( اصفهان ) را نخواهم داشت...

  

آه ای ایرانم ، ... ، دور ز تو آرامم و باز در آتش ، تو را خواهانم !

 

آه ای ایرانم،

ای مرز پر گزند دلیرانم،

دور ز تو آرامم و نیک می دانم،

که من ایرانی،

سده هاست آرامگهی نیک ندارم؛

گر چه در آغوشت آرام ندارم اما،

آه ای ایرانم،

ای مرز پر گزند دلیرانم،

دور ز تو آرامم و باز در آتش، تو را خواهانم؛

آه ای ایرانم،

ای تشنه خاک خراب آبادم،

ماتم کده ای و غم سرای و مرهم نه غم،

دور ز تو آرامم و باز در آتش، تو را خواهانم !

                                    ( بهنام اوحدی ،هندوستان ،گوا ، 8/1/1389 )

 

 

جان راب : نمایی از ددمنشی های ژاپنی ها در جنگ جهانی دوم

 

 

John Rabe جان راب : نمایی از ددمنشی های افسار گسیخته ی ژاپنی ها در جنگ جهانی دوم

 

 

از دیگر فیلم هایی که برای آنان که همچون من شیفته و دلبسته ی تاریخ هستند ، گیرا و فراموش ناشدنی ست ، یکی هم فیلم « جان راب ( John Rabe ) » ساخته ی فلوریان گالن برگر ( Florian Gallenberger ) است که به کوشش های انسان مدارانه ی نماینده ی کمپانی زیمنس در نانچینگ چین طی یورش وحشیانه و خونخوارانه ی ژاپن بدان جا در ۱۹۳۷ - دو سال پیش از یورش ددمنشانه ی آلمان نازی به لهستان - می پردازد.

جان راب آلمانی پیرو هیتلر ، همراه با دکتر ویلسون انگلیسی هیتلر ستیز و گروهی دیگر از دیپلمات ها و بازرگان های اروپایی بر آن می شوند تا یک « منطقه ی ایمن ( Safe Zone ) » برای مردمان بی گناه چینی ، به ویژه زنان و کودکان پدید آورند تا شاید بتوانند تا آن جا که ممکن است آن ها و به ویژه دختران جوان و نوجوان را از وحشی گری های دیوانه وار و ددمنشانه ی سپاهیان ژاپنی نجات دهند !

فیلم به خوش خیالی و ساده لوحی « جان راب » در باور قلبی اش به رهبر دیوانه و دیکتاتور آلمان نازی - آدولف هیتلر - هم می پردازد؛ افسوس که « جان راب » بسیار دیرهنگام درمی یابد که رهبر خودکامه و خونخوار آلمان در همپیمانی با امپراتور خودشیفته ی ژاپن ، دست نظامیان وحشی و ددمنش ژاپن را در خونریزی و تجاوز آزاد گذاشته است !!

هنوز و با وجود ساخته شدن فیلم های « پل رودخانه ی کوای » ، « نبرد اوکی ناوا » ، « پرچم های پدران ما » ، « نامه هایی از آیووجیما » ، « استرالیا » ، « بچه های شانگهای » ، « جان راب » و ... ، تصاویر وحشی گری ها و ددمنش های سپاهیان زیر سلطه ی مطلق امپراتور ژاپن آن چنان که باید و شاید به تصویر کشیده نشده و دولت ژاپن هنوز که هنوز است کشتار صدها هزار نفر از مردمان بی گناه و غیرنظامی ایالت های شرقی چین را نپذیرفته و پوزش رسمی از مردم و دولت چین نخواسته است.

تماشای این فیلم گیرا و گویا را به همه ی دلبستگان تاریخ ، به ویژه تاریخ معاصر و تاریخ دو جنگ جهانی نخست و دوم به گونه ای پافشارانه پیشنهاد و سفارش می کنم.

در کشور ما بسیاری از مردم ، ملت ژاپن را به سبب دو بمب اتمی هیروشیما و ناکازاکی ، مظلوم برمی شمارند و از کشتار و تجاوز وحشیانه و مغول وار آنان خبر نداشته و یا به آسانی بر آن چشم فرو بسته اند. یاد ضمیمه ی روزنامه ی همشهری به سردبیری محمد قوچانی و آن مقاله ی آموزنده و آگاه کننده ی « این ژاپنی های به ظاهر مودب » به خیر !!!

 

دل دلیر ایرنا سندلر : نمایی واقع بینانه از زندگی نگون بختان محله ی گتو

 

 

فیلم « دل دلیر ایرنا سندلر ( The Courageous Heart of Irena Sendler ) » هم فیلم دیگری ست که به گونه ای هویدا نماهای واقعی زندگی نگون بختانه ی یهودیان در محله ی محاصره شده ی « گتو » ی لهستان اشغالی از سوی آلمان نازی را پیش چشم و ذهن به نمایش سپرده است.

فیلم برخلاف فیلم « شورش » ، آن اندک نماهای شبه تبلیغاتی را هم ندارد و به فرآیند نجات ۲۵۰۰ کودک بی گناه یهودی از چنگال سپاهیان اس اس رهبر خودکامه و خونخوار آلمان نازی می پردازد. فرآیندی که بدان انجامید تا خانم ایرنا سندلر در سال ۲۰۰۷ نامزد جایزه ی صلح نوبل شود.

 

دل دلیر ایرنا سندلر

 

فیلم « دل دلیر ایرنا سندلر » جنایت های زشت و فراموش ناشدنی سپاه اس اس آلمان نازی را درباره ی کودکان خردسال یهودی ، به خوبی برای دلبستگان تاریخ ، به ویژه تاریخ معاصر و رخدادهای جنگ جهانی دوم ثبت و ضبط کرده است.

تماشای این فیلم انسان دوستانه را به همه ی دوست داران رخدادهای تاریخی جنگ جهانی دوم و شیفتگان تاریخ ، پیشنهاد و سفارش می کنم.

بیاموزیم که از زندگی مان ، تنها و تنها نامی نیک و شرافتی برآمده از انسان دوستی و مهر و راستی باقی می ماند. بگذریم که برخی نادانان نان به نرخ روز خور در میهن پر فراز و فرود مان ، هم اکنون هر گونه اندیشه ی اومانیستی ( انسان گرایانه ) را مردود و مطرود می شمارند و راه و رسم رفتاری حیوونیستی ( ددمنشانه ) را برمی گزینند !!!

 

شورش ( UPRISING ) : نمایی سینمایی از گتو در جنگ جهانی دیکتاتور دیوانه و رهبر خونخوار آلمان نازی

 

 

تاکنون چند فیلم مستند و داستانی درباره ی « گتو ( محله ی کلیمی های محصور و محدود شده در لهستان اشغالی از سوی آلمان نازی ) » دیده بودم ، اما فیلم « مقاومت ( Defiance ) » که پیش تر از آن نوشته ام و دو فیلم « شورش ( Uprising ) » و « دل دلیر ایرنا سندلر ( The Courageous Heart of Irena Sendler ) » که به تازگی آن ها را به تماشا نشستم ، در این زمینه بسیار گویاتر و گیراتر پیش چشم و ذهنم نشستند.

 

شورش ( uprising )

 

 

فیلم « شورش ( Uprising ) » ، به فیلم  « مقاومت ( Defiance ) » بسیار شبیه است، از سوی جان اونت ( Jon Avnet ) ساخته و کارگردانی شده است. با این تفاوت که در فیلم « مقاومت » یهودیان به جنگل های لهستان می گریزند و جنگ و گریز را با سپاه اس اس پیشوای دیوانه ی آلمان نازی در پیش می گیرند ، اما در فیلم « شورش ( Uprising ) » دسته ای دیگر از یهودیان ساکن گتو بر آن می شوند تا در همان محله ی محدود و محاصره شده به دفاع از جان و ناموس و شرف خود بپردازند.

فیلم به خوبی نشان می دهد که چرا بازماندگان چنین جاهایی آن چنان مار گزیده شده اند که به گونه ی بیماران دچار اختلال فشار پس از آسیب ( PTSD ) از ریسمان سیاه و سپید نیز به اندیشه ی یورش و دفاع به پیش دست می یازند.

فیلم هر چند نماهای تبلیغاتی اندکی هم در هواداری از کیان بنی اسرائیل دارد ، اما یهودی ستیزی گزافه آمیز برخی آلمانی هایی که نیاکان یهودی داشته اند را عریان و نمایان نشان می دهد !

به راستی مادیات از دست رفتنی و پوچ دنیوی چه اندازه اعتبار و اهمیت دارد که در سرزمین هایی که یهودیان مورد دشمنی و کینه توزی قرار گرفته و می گیرند ، همواره آن دسته از مسئولان امنیتی و نظامی که نه تنها نیاکان ، که حتا چهره و سیما و بینی ای درست همانند اصیل ترین یهودیان داشته و دارند ، با خودفروشی در این راه پیشگام شده و در ستم پیشگی به یهودیان ره گزاف ( افراط ) می پیمایند ؟!؟

تماشای فیلم  « شورش ( Uprising ) » و نیز  « مقاومت ( Defiance ) » را به همه ی دوست داران تاریخ ، به ویژه تاریخ معاصر پیشنهاد و سفارش می کنم.

 

منطقه خاکستری ( The Gray Zone ) : گویاترین و گیراترین فیلم درباره ی هولوکاست

 

 

تاکنون فیلم های فراوانی درباره ی هولوکاست ساخته شده است؛ از فیلم « فهرست شیندلر » به این سو ، ساخت فیلم ها درباره ی هولوکاست - کشتار صنعتی و سیستماتیک یهودیان ( همراه با کولی ها ، همجنس گرایان ، ترنس سکشوال ها و عقب مانگان ذهنی و معلولان اعصاب و روان اروپا ) - دچار دگرگونی بسیاری شده و نمایش واقعیت های زشت و دردناک این رخداد فراموش ناشدنی تاریخ آفرینش آدمی هویداتر انجام شده است.

اما تاکنون در هیچ یک از این فیلم ها و حتا فهرست شیندلر ، آمین ، پسری با پیژامه ی راه راه و ... ، فرآیند خفه کردن گروهی کودک و نوجوان و زن و مرد در اتاق های گاز سمی و سپس سوزاندن اجساد در کوره های آدم سوزی به نمایش در نیامده بود.

 

منطقه خاکستری

 

درست شب پیش و بامداد چهارشنبه سوزی ، فیلم « منطقه ی خاکستری ( The Grey Zone ) » را به تماشا نشستم. فیلم را تیم بلیک نلسون ( Tim Blake Nelson ) بر پایه ی رخدادهای واقعی در واحدی از اردوگاه « مرگ اجباری » آشوویتس ساخته و کارگردانی کرده است.

فرآیند خفه کردن مردمان بی گناه در اتاق های گروهی گاز و سوزانده شدن شان در کوره های آدم سوزی و انجام آزمایشات پزشکی پیش و پس از مرگ روی برخی از آن ها ، آن چنان عریان و نمایان در این فیلم به تصویر کشیده شده است که در بیشتر صحنه های فیلم ، تماشاگر گرد خاکستر اجساد را در راه های تنفسی و بر سر و شانه ها خود احساس می کند.

فیلم به معنی واقعی کلمه ، واقع بینانه و رقت انگیز است. در همه ی فیلم هایی که پیش از این از هولوکاست دیده بودم ، تنها به شعله ی آتش و دود کوره های آدم سوزی بسنده شده بود.

تماشای فیلم « منطقه ی خاکستری ( The Gray Zone ) » را صمیمانه به همه ی دوست داران تاریخ ، به ویژه تاریخ معاصر دو جنگ جهانی نخست و دوم سفارش می کنم. از دست دادن این فیلم ، از دست دادن تاریک ترین و پلیدترین گوشه های تاریخ آدمی ست.

 

 منطقه خاکستری 

 

فیلم « منطقه ی خاکستری ( The Gray Zone ) » بی گمان گیرا و گویاترین فیلمی ست که درباره ی جنایت فراموش ناشدنی پیشوای دیوانه و دیکتاتور خونخوار آلمان نازی ساخته و به نمایش سپرده شده است.

تماشای این فیلم را به همه ی دوست داران تاریخ و سینما به گونه ای پافشارانه پیشنهاد و سفارش می کنم... 

 

 

منطقه خاکستری ( تیم بلیک نلسون )

 

آشنایی با « اختلال بحران هویت » (روزنامه بهار،صفحه پزشکی،اسفند 1388)

 

 

آشنایی با اختلال بحران هویت

 

سردرگمی و آشفتگی هویت

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

 

مفهوم « هویت » ساختاری پیچیده و در هم تنیده از درون مایه های شناختی ، زیست عصب شناختی ، روانی – اجتماعی ، فرهنگی ، رشدی ، روان پویشی ، و روانی – جنسی است و آماج ( اهداف ) دراز مدت ، الگوهای دوستی ، حرفه گزینی ، ارزش گرایی ، وفاداری جمعی و ملی ، و گرایش و کردار جنسی – آمیزشی را در برمی گیرد. برآمدهای پیدایش اختلال و بحران در هویت آدمی ناگوار و مشکل آفرین هستند که از آن جمله می توان به اختلالاتی هم چون « اختلال شخصیت مرزی - آشوب ناک ( بوردرلاین ) » ، « اختلالات خلقی ( افسردگی یک قطبی و یا دو قطبی ) » ، « اختلال تنش و فشار پس از آسیب » و « اسکیزوفرنی » اشاره نمود.

«اختلال بحران هویت ( Identity Crisis ) » به معنای دشواری و رنج شدید و فراوان ناشی از نا مشخص بودن و نبود قطعیت درباره ی هویت و موجودیت فرد مبتلا است. این اختلال در جوامع در حال گذار از سنت به مدرنیته فراوان تر و چشمگیرتر از جوامع کاملا سنتی یا کاملا صنعتی دیده می شود که می تواند به سبب دگرگونی ژرف و گسترده ی ارزش های فردی ، خانوادگی ، اجتماعی و معنوی باشد. عوامل پدیدآورنده ی « اختلال ( بیماری ) بحران هویت » چند بعدی هستند و می توان آن ها را از دیدگاه های زیست شناختی ، روان شناختی ، برهمکنش های خانوادگی ، و فرهنگی – اجتماعی مورد ارزیابی قرار داد.

دگرگونی های عصبی – هورمونی گسترده و چشمگیر ، به دست آوردن توانایی جنسی – زناشویی و همانند آفرینی ( تولید مثل ) ، جا به جایی آموزه های عاطفی ژرف برگرفته ، رشد و پیشرفت اندیشه ی عملیاتی صوری ، و نیازهای روان شناختی و تکاملی برای جدا شدن و استقلال یافتن از پدر و مادر ، دست یافتن به کاشانه ای شخصی ( اتاقی از آن خود ) ، به دنبال آماج پیشه ای رفتن و درگیر صمیمیت احساسی و جنسی – زناشویی شدن همه و همه دگرگونی هایی ویژه ی سنین نوجوانی و جوانی هستند که تنش و استرس فراوانی را بر آدمی وارد می سازند.

دست یافتن به سازگاری فردی و اجتماعی در زمینه هایی چون کنترل تکانه ، خلق ، تصویر بدنی ، روابط بین فردی ، چیرگی بر دنیای پیرامون ، پیگیری آماج پیشه ای و آموزشی ، آسیب های روان شناختی ، و سازگاری با افراد فراتر مواردی ست که در پرسشنامه ی « تصویر از خویشتن نوجوانان » برای ارزیابی اختلال بحران هویت به کار رفته است. از نوجوانان بهنجار این انتظار می رود که بتوانند خودشان را در برابر ایستار ( موقعیت ) های گوناگون زندگی پاس دارند و دچار تنش و اضطراب و آشفتگی و آشوب بیش از اندازه نشوند ؛ در روابط با والدین و آموزگاران خویش مشکلات جدی ، شدید و دیرپا پیدا نکنند ، و در روابط نزدیک ، صمیمانه و عاطفی ، ضمن دارا بودن برداشت شخصی و تصویر بدنی خوب ، مناسب و منطقی از خویش ، در گرایش و رفتارهای جنسی – آمیزشی شان استوار ، پایدار و با ثبات باشند. این انتظارات درست همزمان با هنگامی ست که نوجوان « فردیت یافتن دوم » خویش را سپری نموده و به یک پیوستگی رو به ثبات نقش ها ، ارزش ها ، آرمان ها ، و احساس های ناهمگون زندگی می رسد.

این همانا پیدایش سازگاری میان برداشت از خویش نوجوان و جوان با برداشت ها ، انتظارات ، و فرصت هایی ست که در پهنه ی اجتماع پیرامون او به چشم می آید. پیوستگی هویت در زیر ساختارهای جنسی ، همانندسازی با همتایان ، تصویر بدنی و سیرت و اخلاقیات برآمد چنین سازگاری خواهد بود.

آن چه در « اختلال ( بیماری ) بحران هویت » رخ می نماید و کانون توجه و تمرکز بالینی می شود ، سردرگمی ، آشفتگی و نبود قطعیت و یقین درباره ی آماج ( اهداف ) درازمدت ، برگزیدن پیشه ، الگوهای دوستی ، گرایش و کردار جنسی و وفاداری جمعی و ملی است. بنابراین ، « اختلال ( بیماری ) بحران هویت » درست در سرنوشت سازترین سال ها همه ی جنبه های مهم زندگی افراد را دگرگون نموده و مورد آسیب ژرف ، فراگیر و دیرپا قرار می دهد تا آنان از یافتن یک مسیر منطقی واقع بینانه برای گذار همراه با کامیابی و سربلندی به دوران بزرگسالی محروم باشند. از این رو اینان جبر گرا گشته و بیش از خواست و اراده به تقدیر و طالع و فال و کف و پیشانی رو می آورند.

اینان نمی دانند که هستند ، برای چه به دنیا آمده اند ، و برای امروز و فردایی بهتر و آسوده تر چه باید بکنند. اینان در امروز سرگردان و سردرگم و به فردا نا امیدند و از این رو تنش ، تشویش ، اضطراب ، ترس و هراس و افسردگی ( یک قطبی و یا دو قطبی ) و ناکامی و خشم و پرخاشگری را بارها و بارها می آزمایند.این گونه افراد توانایی ناچیزی برای عشق ورزیدن و صمیمیت دارند و نزدیکی به دیگران برای شان تنش و اضطراب پدید می آورد پس به انزوا و جدایی گزینی یا گرویدن به گروه هایی خاص با آرمان ها و ایده هایی ویژه – و از جمله گروه های تبهکار و جامعه ستیز - کشیده می شوند. دوره های اضطراب و افسردگی و برآمدهای از دست رفتن فرصت های رشد و تکامل روانی – اجتماعی و تجربه های تکانه ای و بی اندیشه ی این گونه بیماران آن ها را به سوی مصرف مواد محرک و مخدر و الکل می برد.

کردارها و گرایش‌های جنسی‌ غير طبيعي و انواع و اقسام هنجارگریزی‌ها، ارزش‌ستیزی‌ها و لاابالی گری‌های جنسی - زناشویی در این گونه بیماران شایع است. اینان ممکن است بارها و بارها دچار کشمکش ذهنی و عملی با میل و کشش و کردار‌های همجنس‌گرایانه و دوجنس گرایانه شوند و با وجود آن که چنین کشش و کرداری را با هویت و روابط کلی خویش پیوسته و هماهنگ نمي‌یابند، به‌گونه‌يی تکراری ، بارها بدان تن دهند. البته این اختلال ( بیماری ) ممکن است به‌گونه‌يی واژگون به آنچه گفته شد، باعث شود تا فرد نسبت به آزمودن آموزه های جنسی – زناشویی دچار شرم بیش از اندازه، غیر منطقی و بیمارگونه شده و از هر گونه گرایش جنسی سازگار با هویت و نقش جنسی‌اش بگریزد.

امروزه در نگاهی ساده و کوتاه و حتا نه‌چندان ژرف و تخصصی به اجتماع نوجوانان و جوانان و حتا بزرگسالان میهن مان ، شیوع بالای این اختلال (بیماری) و فرجام و برآمد واپسین ناگوار آن ، یعنی « اختلال شخصیت مرزی - آشوب ناک ( بوردرلاین ) » را می توان در میان نوجوانان و جوانان پیش چشم و ذهن هویدا دید. آیا همین فراگیری ( اپیدمی ) اختلال بحران هویت نیست که « کردارهای گروهی تبهکارانه و جامعه‌ستیزانه » را در اجتماع در حال گذار ما افزون ساخته است. با توجه به بدفرجام و بسیار دشوار درمان‌پذیر بودن فرجام و برآمد نهایی این اختلال ، یعنی « اختلال شخصیت مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) »، آیا پیشگیری جامعه‌نگر کارآ و اثرگذار بر درمان مقدم نیست؟ و آیا کوشش در نادیده انگاشتن و نابودی آیین و فرهنگ و هویت ملی و برگزیدن و جایگزین كردن آیین و فرهنگ و هویت ناخودی و بیگانه به افزایش شیوع و گسترش و شدت یافتن این بیماری نمي‌انجامد؟ فرجام و برآمدهاي ناگوار و فاجعه‌آميز اين بيماري ژرف و فراگیر ، لابه‌لاي اخبار دردناك و تاسف‌برانگيز صفحه‌هاي حوادث روزنامه‌ها و هفته‌نامه‌ها پیش چشم رخ می تاباند. فزوني يافتن وسواس‌هاي جنسي – زناشویی ، زیبایی و گیرایی پیکری – چهره ای ( سوماتیک ) و كفرآميز – مذهب ستیزانه ( بلاسفموس ) در ميان نوجوانان، جوانان و بزرگسالان نيز برآمد همين اختلال (بيماري) بحران هويت و فرجام واپسین آن ، یعنی « اختلال شخصیت مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) » است.

 

*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

زنده شدن دوباره ی آدام : فیلمی گیرا و بی همتا در تاریخ سینمای جهان

 

 

یکی دیگر از فیلم هایی که آن را در هفته ی پایانی سال ماندگار ۱۳۸۸ به تماشا نشستم ، فیلم گیرا ، گویا و ماندگار « زنده شدن دوباره ( احیا ) ی آدام ( ADAM RESURRECTED ) » ساخته ی پاول شریدر ( Paul Schrader ) در سال 2009 ، با بازی فراموش ناشدنی جف گلدبلوم ( Jeff Goldblum ) بود.

فیلم ساختاری روانشناس و روانپزشک ستیزانه دارد ، اما تم روانکاوانه ی آن نیز چشمگیر است.

به باور نیویورک آبزرور ، این فیلم همانند و همتایی در تاریخ سینما ندارد و بی گمان ، تا آن جا که دانش من تاب می آورد ، نیز همین گونه است.

فیلم به سرگذشت تلخ و دردناک معروف ترین شعبده باز و سیرک دار آلمان در دهه ی 1930 می پردازد که از قضا یهودی ست و مجبور می شود تا در برابر امیدواری به نجات دادن همسر و دو دختر هنرمند و زیبایش از اتاق های گاز و کوره های آدم سوزی آشوویتس ، برای چندین ماه نقش سگ دست آموز جناب فرمانده را بازی کند و در کنار ژرمن شپرد فرمانده ، غذای سگ بخورد و در لانه ی سگ شام بگذراند و قلاده بر گردن ، چهار دست و پا به پس و پیش برود و ادا و اطوار و سگال سگان پیش چشم و ذهن افسران سپاه اس اس پیشوای بزرگ آلمان نازی در آورد تا روان آنان را دست کم برای دقایقی از عذاب وجدان کشتار صنعتی مردمان بی گناه رها و مشغول به خود دارد !!

فیلم ، هر چند در آسایشگاه روانی بازماندگان اردوگاه های کشتار جمعی آلمان نازی می گذرد ، اما سرشار از فلش بک های سیاه و تلخ به آشوویتس است؛ آن جا که آدام هنرمند باید قلاده به گردن ، برای کودکان و نوجوانان و زنان و مردان غیر نظامی بی گناهی که روانه ی اتاق گاز و کوره های آدم سوزی می شوند ، بی درنگ ویولون بنوازد و سمفونی های آهنگسازان نام آور آلمان را در گوشه گوشه های روح و روان شان حک کند !!!

تماشای این فیلم را به همه ی دوست داران تاریخ معاصر به گونه ای جدی و پافشارانه سفارش می کنم. از دست دادن این فیلم ، بی گمان مایه ی زیان است؛ چرا که این فیلم در تاریخ سینمای جهان ، تاکنون همتا و همانندی نداشته است.

 

زنده شدن دوباره ( احیا ) ی آدام

 

تماشای این فیلم ، نه فقط برای شیفتگان سینما ، که همچنین برای دلبستگان شعبده بازی ، جادوگری ، سیرک ، تئاتر و موسیقی بسیار دلنشین خواهد بود...

 

 

جاعلان : نمایی گیرا ، گویا و ماندگار از پشت پرده های سپاه اس اس در جنگ جهانی دوم

 

یکی از فیلم هایی که در هفته ی پایانی سال ماندگار ۱۳۸۸ دیدم ، فیلم « جاعل ها » اثری ماندگار از سینمای اتریش بود که سه سال پیش برنده ی اسکار بهترین فیلم خارجی و نیز برنده ی جایزه ی نخست جشنواره ی فیلم برلین شد.

فیلم به داستان واقعی راه اندازی واحد جعل پوند انگلستان و دلار آمریکا در اردوگاه آشوویتس دو ، از سوی سپاه اس اس رایش سوم می پردازد که در آن گروهی از جاعلان گذرنامه ، چک و پول آلمان و اروپای اشغال شده ، در کنار ناشران ، چاپچی ها و گرافیست های یهودی دستگیر شده مجبور به همکاری با واحد ویژه ی سپاه اس اس پیشوای آلمان نازی می شوند تا از لحاظ اقتصادی انگلستان و آمریکا را به زانو در آورند.

فیلم نمایی بسیار نزدیک و واقع بینانه از رخدادهای سیاه و ننگین جنگ جهانی دوم به نمایش می گذارد ، بلکه مایه ی عبرت آدمی از دوره های زشت و تلخ تاریخ شود.

تماشای این فیلم بسیار گیرا و گویا را به همه ی دوست داران تاریخ و سینمای جنگ ستیزانه و انسان دوستانه ، به گونه ای جدی و پافشارانه سفارش می کنم. بی گمان ، این فیلم یکی از ماندگارترین و اثرگذارترین فیلم هایی ست که تاکنون درباره ی رخدادهای فراموش ناشدنی تاریخ جنگ جهانی دوم ساخته و پرداخته شده است...

بگذریم که تماشای این فیلم ، برای همه ی اهالی ارجمند خلاف ، اعم از جاعلان ، گانگستران ، کلاه برداران ، قمار بازان ، باجگیران و پیش جویان تقلب پیشه بی گمان آموزه ای دیگر و یگانه است !!

 

جاعل ها

 

موش های تونل ، نمایی تلخ از واقعیت های زشت و دردناک جنگ

 

برای نخستین بار با واژه ی « موش های تونل » در جنگ ویتنام ، از طریق یکی از کتاب های دانیل استیل در ۲۰ سالگی آشنا شدم. از ۱۹ سالگی تا ۲۱ سالگی ، هر از چندی کتاب های دانیل استیل - به ویژه آن هایی که تمی جنگی داشت - را می خواندم. رک و راحت بگویم که برایم بسیار لذت بخش بودند.

آن هنگام هنوز دی وی دی نیامده بود؛ گذاشتن آنتن ۱۸۰ سانتی متری ماهواره و دیدن فیلم های استار پلاس هنوز فراگیر نشده بود و کانال استار پلاس هم همیشه فیلم های تاریخی و جنگی نشان نمی داد. سریال های تلویزیونی آن هم آبکی و زرد شبه خانوادگی بودند.

چنین بود که من تازه دانشجوی پزشکی شده ، کتاب های دانیل استیل که مربوط به هنگامه های تاریخی جنگ جهانی دوم و نیز جنگ های کره و ویتنام دانیل استیل را با اشتیاق می خواندم و ریشخند دختران و پسران همکلاسی - که می خواستند دیگر بزرگانه و دکتر وار رفتار کنند - را به حساب نمی آوردم. هر چهار ویژگی پر رنگ شخصیتی افسرده - منتقد ( دپرسیو ) ، خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، وسواسی - جبری ، و درخودمانده - تنهایی گزین ( اسکیزوئید ) و بیش فعالی همیشگی در این گونه رویکردهای جداگانه خوب یاری ام کرده و می کند !!

هنوز آن داستان های دانیل استیل را به یاد دارم ، گر چه نام کتاب ها از یادم رفته است. یکی از کتاب ها داستان پر شور و جانگداز عشق و عاشقی یک موش تونل جنگ ویتنام به دختری خبرنگار یا پرستار در پادگان بود که تمرکز از تکاور تونل ستاند و او را به کام گلوله ی موش ویت کونگ کشاند.

 

1968 ، موش های تونل

 

 

فیلم « ۱۹۶۸ ، موش های تونل ( Tunnel Rats ,1968 ) » ساخته ی 2007 و نوشته و ساخته ی یوه بول ، بر پایه ی رخدادهای واقعی جنگ ویتنام است و نماهایی واقع بینانه و نه ایدئولوژیک از این جنگ نابرابر - که به شکست مفتضحانه ی ارتش ایالت متحده ی آمریکا در برابر ویت کونگ های پشتیبانی شونده از سوی دو ارتش چین و شوروی ( روسیه ) انجامید - پیش چشم و ذهن می نشاند.

تماشای این فیلم جنگ ستیزانه ( ضد جنگ ) را به همه ی دوست داران تاریخ معاصر و سینمای جنگی - ضد جنگی و تاریخی پیشنهاد و سفارش می کنم.

 

 

تارزانی فرسوده و سرگردان در جنگل آسفالت و سیمان ! ( ماهنامه فردوسی ، نوروز 89 ، شماره 82-83 )

 

و این منم ، تارزانی فرسوده و سرگردان در جنگل آسفالت و سیمان !

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

www.iranbod.com

 

 

زماني نه چندان دور و كهن، هر خانه فضايي داشت كه به آن « باغچه » و گاه « باغ » مي‌گفتند. هنوز هم كاخ‌ها يا كاشانه‌هايي با چنين فضايي وجود دارند؛ در شهرستان‌هاي «ابرشهر» نشده بيشتر ! اما مجتمع‌ها و برج ها و باروها مدت هاست كه به حضور باغ و باغچه‌ها پايان داده اند.

كودكي نسل من بيشتر در باغچه گذشت و كودكي نسل پيش از من در باغ و بیشه ؛ در ميان درختان جورواجور : توت سفيد و سياه، شاه توت، گوجه سبزو قرمز، مو، هلو، شليل، انجير، آلوي زرد و سياه، بيد مجنون، آبشار طلايي، مگنوليا و بلوط و... و يادم مي‌آيد كه اين آخري را بيش از همه دوست مي‌داشتم، نه به اين جهت كه از سرزمين مادري- كوه‌هاي بختياري – به گنجينه خاطراتم، خانه‌ي پدربزرگ، آورده شده بود، كه بدين دليل كه ميوه‌هایي – به شكل و شمايل فشنگ داشت و ما پسرخاله‌ها و پسردايي‌هايمان عاشق فشنگ و شيفته‌ي تفنگ بوديم.

در باغچه‌ي بزرگ خانه‌ي پدربزرگ، پدربزرگ مهربان - آن Love object جاويد- سنگر مي‌كنديم و گلوله – ميوه بلوط – گرد مي‌آورديم تا هنگام نبرد فرا رسد. مدافعان و مهاجمان جز تفنگ و فشنگ و هفت تير، همه شمشير و نقاب زورو داشتند، جز من آرام‌تر كه به دليل عدم التزام عملي به مباني جنتلمني مورد نظر مادر تحت نظارت و كنترل خاص او بودم !

اما مهر پدربزرگ چاره ساز شد و حكميت او گره‌گشا؛ و من اين چنين شادمان و كامياب از اسباب بازي فروشي خيابان چهارباغ  عباسي اسپهان( اصفهان )، چند متر آن سوي كاخ هشت بهشت، مسلح به شمشير و نقاب زور شدم. بگذريم كه ديري نكشيد كه « زورو » قهرمان عدالت خواه، آرمان‌گرا و حامي‌مستضعفان، كه سخت شيفته و دل بسته‌اش بوديم، گرفتار تيغه‌ي گيوتين سانسور شد و به جرم سرسپردگي و مزدوري تهاجم فرهنگي به سرنوشت ديگر سفيران امپرياليزم جهانخوار- « تارزان »،« سوپرمن »،« بت من »،« اسپايدرمن »،« مامفي جادوگر »،« ميشل استروگف »،« مرد شش ميليون دلاري »،« جو » و...- دچار گشت. چنين شد كه نسل پس از من به همانندسازي با قهرماناني چون « زورو » نپرداخت و اين چنين « خود مدار »،« خودبين »،« خودخواه »و « خود شيفته » شد. شگفت نيست كه ساده زيستي، دلاوري، گذشت، فداكاري و مددكاري « تارزان » قهرمان يگانه و اين اسطوره‌ي جادويي كودكان را نيز نياموختيم !!

با از دست رفتن تلويزيون، پيوند ما با باغچه بيشتر و بيشتر شد. بگذریم که من همواره همان پروژکتور هشت میلی متری پدرم ، ولو با فیلم ها و کارتون های سیاه و سپید را به تلویزیون سال های پس از شش سالگی ام ترجیح می دادم. پروژکتور هشت میلی متری پدرم ، « سینمای خانگی » دوست داشتنی و فراموش ناشدنی من و دیگر کودکان نسل سوخته بوده است. سینمای خانگی ای که به دشواری بر پا می شد و نور کم و زیاد شونده روی پرده یا دیوار و صدای گردش تسمه ی آپاراتش ، آن را نزد همسایگان رسوا می کرد. این سینمای نوستالژیک خانگی برپا بود تا این که شبی پاییزی در سال سوم دبستان – 1360 خورشیدی – مردی با کاپشن سبز مد زمانه و زنخدان زبر و فرفری و انبوه سیاه ، که دیدن شان برای ما بیش از آن که پدید آورنده ی آرامش و امنیت باشد ، مایه و سرچشمه ی هراس و خودسانسوری می بود ، ویدئوی نوستالژیک سونی بتاماکس تی سون ( T 7 ) را با یک فیلم برای مان به ارمغان آورد. ویدئو را راه انداخت ، « ممل آمریکایی » را گذاشت ، پول را از پدر ستاند و در تاریکی شب محو شد. همه ی آن شب و بامداد فردا و چند هفته پس از آن بدان می اندیشیدم که « لامپ » چیست و چگونه باید آن را « روشن کرد » !!!

     

ویدئو ارمغان دوست داشتنی و رویایی نسل من ، هم نتوانست مرا از باغچه و درخت و گل جدا سازد؛ حتا مهاجرت سه پسر خاله ، دو دختر خاله و دو پسر دایی به فرنگ و آغاز « تبعید ناخواسته » شان مرا به باغچه های فراموش ناشدنی خانه های دو پدربزرگ دلبسته تر و وابسته تر ساخت. در ميان دو جنگل از درختان جورواجور ميوه ، گل‌ها و گياهان گوناگون و دو حوض بزرگ با ماهي‌هاي کوچک قرمز ، از رژه‌ي مورچه‌ها ، لانه ساختن ، تخم گذاشتن و جوجه آوردن پرندگان ، نیرنگ بازی و پدرسوختگي كلاغ و مکر و فریبکاری گربه نكته‌ ها آموختم و خستگي ناپذيري مورچه گان و كوشش كرم‌ هاي خاكي برايم درس و سرمشق شد.

از درخت‌ها و آلاچيق‌ها با لذت بالا مي‌رفتم و از آن بالا و بلندي نيز ، همچون روی زمین ، با واقعيت‌هاي هستي آشنا مي‌شدم.

آري كودكي نسل من و نسل‌هاي پيش از من در حوض و حياط و باغ و باغچه گذشت و شخصيت و منش ما در آن پيكره و چهارچوب يافت. باغ و باغچه آن روزها در « برنامه كودك نيم‌دار و نيمه جان » هنوز جاري بود؛ ما به ديدن کارتون « شويد و جعفري » خو گرفته بوديم و با آواي گرم و مخملين « هوشنگ لطيف پور » در کارتون از یاد نرفتنی « خپل و باغ گل‌ها » به آرامش مي‌رسيديم.

اما باغچه‌ ها ، همچون باغ های معلق بابل ، آهسته و آرام لابه لاي عكس‌هاي آلبوم ‌ها و گوشه ‌هاي خاطرات ذهن ها محبوس و محو شدند. « خپل و باغ گل‌ها » نیز ، همچون سریال هویت ساز ، نوستالژیک و تکرار ناشدنی « سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن » ، در زمره ی سرسپردگان و سفیران امپریالیزم جهانخوار در فراموشخانه ی فوق محرمانه ی سازمان از ما بهتران - صدا و سیمای جمهوری اسلامی – گرفتار شد !!!!

اکنون ، باغچه در متن زندگي كودكان ايران امروز وجود و حضور ندارد؛ ديگر باغچه ، این چکیده ی هستی و گزیده ی گیتی ، نقشي در شكل ‌دهي به منش و شخصيت و خلق و خوي ايرانيان نسل های آینده ايفا نمي‌كند. در این راستا ، این فضای واقعی و طبیعی ، جاي خود را به فضاهای مجازی و مصنوعی همچون گیم و سگا و پلي استيشن و اينترنت و ماهواره داده است. نمي‌دانم در آينده ، اگر كاشتن لوبيا در كاغذ جوهر خشك كن علوم دوم دبستان هم جای خود را به چگونگی کار با فلان نرم افزار یا آشنایی با بهمان سخت افزار بدهد ، آيا تا اين اندازه لج كودكان از « سكه كاشتن پينوكيو » برای درو کردن سکه های پر شمار در خواهد آمد يا نه ؟

شايد اگر من به پيري و كهنسالي برسم ، آن هنگام با گردني افراشته به خود ببالم و پُز دهم كه من آن اندازه خوش اقبال بوده‌ام كه مزه‌ي قلعه‌سازي و مهماني‌گرفتن بر فراز درختان و خورشت خُرفه و گوجه سبز پختن و زغال كردن سيب‌زميني با « آتش خودي » در ميان باغچه را چشيده‌ام !!!!! به من پيشاهنگي نرسيد ، حتا لباسش ؛ اما چه غم كه من پيشاهنگ و تارزاني مادرزاد بودم ؛ با دو جنگل سبز و رنگارنگ كه به سليقه‌ي دو پدربزرگ آراسته شده بود.

بسيار خوشحالم كه در كارنامه‌ي كودكي‌ام ماتادوري در گاوداري « نامفر » باغ ابريشم (  شهر ابریشم این روزها ) و كوه نوردي در كوه‌ها و صخره‌ هاي افجد را نيز داشته‌ام. بي‌شك، اين مزه چشيدن‌ها را مديون پدربزرگ و مادر بزرگ مادري‌ ام هستم كه چنين فضاهايي را براي ما نوه‌های تُخس و بازیگوش و وورووجك پديد آوردند. « شاهكوه » همواره برايم نماد کودکی و يادمان پدربزرگ مادری مهربانم ، « يوسف خان بهنام » ، خواهد بود كه معدن سرب آن را كشف كرد. معدني كه امروز با نام « شركت سهامی باما » آشنای هر بورس باز ایرانی ست. ياد پدربزرگ هميشه با ماست.

 باغچه‌ي خانه‌ي پدري – با آن بته‌هاي خزنده‌ي توت فرنگي و پنجاه و دو كبوتر حلال‌زاده و حرام زاده - و چاهی که پدر متخصص زنان و زایمانم ، کودک وار و بازیگوشانه با دستان خود آن را پیش چشمان من کند و باغچه ی سترگ کاشانه ی پدربزرگ پدري ، « دكتر حسين اوحدي » ، با آن حوض بزرگ و حیاط پر درخت و گل‌ استادیوم مانند و آن گلخانه‌ي خاطره‌انگيز درختان نارنج نيز لطف و لذت ویژه ی خود را داشتند. « تارزان » در هر سه باغچه كوشا و خستگی ناپذیر بود. « مهندس آتش » را به راحتی می شد پس از چندی تنهایی ، همچون سرخ پوستان قبیله ی « شایان ها » ، از دود آتش اجاقش جست. 

 

اگر بر توصيف هر مرحله‌ي نظريه‌ي رشد شناختي پياژه به گونه‌اي دقيق تأمل كنيم، آشكارا مي‌بينيم كه « توانمندی »، « پيچيدگي » و « گوناگونی » فضاي باغچه چه گونه در هر مرحله ی رشد اندیشه و شناخت کودک - به ويژه دو مرحله ی اندیشه ی « پيش عملياتي » (دو تا هفت سالگي) و « عمليات غير انتزاعي » (هفت تا يازده سالگي) - مي‌تواند به رشد بهتر ، گسترده‌تر و ژرف تر بينجامد.

ادامه‌ي حضور در طبيعت - به ويژه در مناطق طبيعي و زيست محيطي بكر برون شهری ، در مرحله ی « عمليات صوري » (پس از يازده سالگي) ، نقشي به مراتب بيشتر از باغچه خواهد داشت و توانايي « انديشيدن انتزاعي » ، « استدلال قياسي » و نيز « اندیشه ی فرضيه اي – قياسي » نوجوان را به بهترين حالت ممكن تكميل نموده و گسترش و ژرفا خواهد بخشيد.

اما رشد حساب نشده ، ساده لوحانه ، دانش ستیزانه و منطق گریزانه ی جمعيت در پايان دهه‌ي پنجاه و آغاز دهه‌ي شصت و یورش ادامه دار و هر روز گسترده شونده تر روستایيان و شهرستاني‌ ها به شهرهاي بزرگ و ابر شهر ها ، همراه با افزايش سرسام آور بهاي زمين ، نه تنها به مرگ باغچه‌ها و تبديل آن‌ها به مجتمع‌هاي آپارتماني انجاميده است، بلكه در عمل امكان آفریدن پارك‌ها و فضاي سبز عمومي ‌متناسب با جمعيت را نيز از بين برده است.

این سال ها نسل‌هايي رشد یافته و می یابند كه در زندگي آپارتمان نشيني، فرصت آموختن و انديشيدن و آشنايي با آموزه ‌هاي نوین را در باغچه – اين فضاي واقعي ، طبيعی و « اشانتيون گيتي و هستی » – از دست داده‌اند. بیشتر آپارتمان ها در تهران ، دیگر حتا بالكني کوچک هم ندارند. بي‌گمان ، گیم ، سگا ، پلی استیشن ، ماهواره و اينترنت هرگز نمی توانند جايگزين راست و درستی براي باغچه باشند. شگفت نیست که نسل‌هاي بي باغچه و محبوس در آپارتمان امروز ، روح و رواني آزرده ‌و نا آرام ‌تر دارند.

اين‌ جاست كه برگزاري جشن‌هاي پرمايه و معنايي چون « مهرگان » ، « سده » ، « چهارشنبه سوری » و « سيزده بدر » ، « ارديبهشت‌گان » و ... و برگزاری گشت و گذارهای خانوادگی در كوه ، کویر ، دشت ، چشمه سار و كشتزار ، اهميتي صدچندان پيدا مي‌كند تا زندگي آپارتمان نشيني و سوئيت نشيني کنونی ، كودكان امروز و مردان و زنان فردا را از رشد سالم و كامل فكري،  شخصيتي و رواني محروم نسازد و انديشه و شناخت و بينش و منش او را در چارچوبي كليشه اي و ماشيني ، دربند نكشد.

انديشه و شناخت آدمي‌ با مطالعه و بازي نيز رشد و پيشرفت مي‌كند، اما مطالعه و بازي در قفس تنگ آپارتمان هرگز نمي‌توانند جايگزين مشاهده و حس مستقيم و بي ‌واسطه‌ي جهان هستي بشوند.

باغچه براي كودك ، گزیده ی گیتی و چكيده‌ي هستي ست كه عناصر چهارگانه ( باد ،خاك ، آب ، آتش ) را در آن مي‌آزمايد و قواعد و مقررات حيات و رازهاي بقاء را در آن فرا مي‌گيرد. بار ديگر به مراحل رشد انديشه و شناخت پياژه بنگريد؛ كدام محيط ديگري همچون باغچه ی در دسترس و پیش رو براي رشد توانايي‌هاي ذهني اين اندازه توانمند و سرشار است؟

به نظر مي‌رسد نگهداري از گل ها و گياهان و حيوانات دست آموز آپارتمانی و پديد آوردن فضايي شبيه به باغچه درون آپارتمان ، گام کاربردی و سودمندي است. اين رویکرد ، بايد با بردن كودكان به پارك‌ها و باغ‌ها و گردشگاه ‌هاي طبيعي و جدي گرفتن « اكو توريسم » پيوسته و همراه شود تا نبود و مرگ باغچه جبران شود.

بد نيست به جاي كارتون‌هاي بي محتوا و سریال های پر اشک و آه و اندوه صدا و سیما ، باز همان کارتون « خپل و باغ گل‌ها » و سریال « سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن » پخش شود ، بلكه نسل ميان سال نيز افزون بر كودكان و نوجوانان ، کامیاب و شادمان شوند. آواي گرم و مخملين « هوشنگ لطیف پور » و نوای روح‌ افزا و آرامش‌بخش « محمد نوری » این دو اثر تکرار و فراموش ناشدنی ، به باور من از هر قرص و کپسول و شربت و سرنگی ، کارآمدتر هستند. براي خواب بهتر و بيشتر اثر مي‌كند.

دوري از طبيعت و فرو رفتن در زندگي ماشيني ، بی گمان مشكل ساز است؛ چرا که آدمي ‌، پستانداري دو پا و گویاست که بنیان های فيزيولوژيكي اش از ديگر جانوران و به ويژه پستانداران ، خیلی دور و متفاوت نيست. همان گونه كه دور شدن از طبيعت براي حيوانات بيماري زاست، برسلامت و رشد پیکری و و رواني آدمي‌ نيز اثرگذار است.

چندی پیش پدرم فیلم هایی را که در دوران کودکی من ، با دوربین فیلم برداری بی صدا ( صامت ) هشت میلی متری اش گرفته بود ، با یاری استودیویی ، بر روی سی دی نشاند. فیلم ها همه مربوط به سی و سه تا سی و هفت سال پیش بود. شگفت آن که در هیچ یک از چهره های آدمیان گوناگون این فیلم ها ، من روانپزشک نشانی از نگرانی ، افسردگی ، اضطراب ، اندوه ، تنش ، فشار ، خستگی ، فرسودگی و سرگشتگی همه گیر چهره های سنین گوناگون این روزها نمی بینم. فیلم های کودکی بار دیگر مرا با خاطرات کاخ گلستان خوش و خرم سال های کودکی ام همراه ساخت. سفری وارونه در طی زمان ؛ به باغچه ای که جایگاه ترک تازی و رشد پیکری و روانی ما نوه هاي پدر بزرگ مادری بود. اکنون ، ما نوه ها هريك در گوشه ‌اي از اين كره ‌ي خاكي روزگار مي‌گذرانيم و برخي مان دهه ‌هاست كه يكديگر را جز از طریق عکس ها و یا وبکم آنلاين اینترنت نديده‌ايم؛ اما آن چه ما را درچهار سوي گيتي به هم پيوند مي‌دهد، همان خاطرات باغچه‌ ي پدربزرگ و مادر بزرگ مهربان ‌مان در خيابان چهار باغ عباسي اسپهان ( اصفهان ) ، درست چسبيده به هتل عالي قاپو است؛ باغچه‌اي كه ديگر نيست و هرگوشه از آن مغازه‌اي در پاساژ و مجتمع تجاري عالي قاپو شده است.

خوب مي‌دانم كه تا واپسين ثانيه‌هاي عمرم خاطرات آن باغچه را در ذهن و روانم زنده و حاضر خواهم داشت؛ درست مانند شخصيت نخست فيلم «همشهري كين» كه با وجود ثروتي بي‌شمار در واپسين نفس‌هاي زندگي نام گل رُز ( رز باد ) روي لُژ برف سواري دوران کودکی اش را بر زبان مي‌راند و دست از جهان می شوید.

سال‌هاست كه هربار گذارم به گران فروش‌هاي بازار میوه ی میدان تجریش تهران مي‌افتد و « آلوچه قرمز » را در بساط آن‌ها مي‌بينم، در حافظه‌ام درخت تك افتاده‌ي كنج حياط ، پشت آجرهاي هتل عالي قاپو- كه جايگاه لانه‌ي كفترهاي چاهي آزاد و رها بود - را جست و جو مي‌كنم و هر گاه به نام « بلوط » بر مي‌خورم، خاطره‌ي فشنگ‌هاي سنگرهای كودكي ام زنده مي‌شود.

و شايد مايه‌ي شگفتي ديگران شود ، اگر اين را هم بیفزایم كه با ديدن قوطي كبريت به ياد « آلوچه ( گوجه سبز ) » و باديدن « آلوچه ( گوجه سبز ) » به ياد « قوطي كبريت » مي‌افتم؛ چرا که سوراخ ميان تنه دو درخت « آلوچه ( گوجه سبز ) » به هم پيوسته و همبسته ، جايگاه امن مخفي كردن قوطي كبريت‌هاي « مهندس آتش » اردوگاه رزم مان بود.

كسي نمي‌خواهد باور كند كه «باغچه» دارد مي‌ميرد؛ اما من آن را با تک تک یاخته های تن و جزء جزء ذهن و روانم اين واقعيت تلخ را آزموده و پذیرفته ‌ام.

افسوس ، جنگل سترگ خانه هاي دو پدربزرگم چه اندازه رنگارنگ بود ؛ و اكنون ، این منم :

 

تارزانی فرسوده و سرگردان در « جنگل آسفالت و سیمان » تهران !

 

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

نگاهی به بایگانی سینمای جنگی جهان : « جهنم برای قهرمانان است »

 

یکی از آرزوهای هنوز ماندگارم این است که بتوانم همه ی آرشیو فیلم های « MILITARY COLLECTION » و « WAR COLLECTION  » آمازون دات کام را داشته باشم؛ کدامین هنگام به این آرزوی هنوز ناکام خود دست خواهم یافت ؟!؟

هر چند خدا را صد هزار مرتبه شکر و سپاس که امروزه جوانان و میانسالان کوشا و پویای پرشماری هستند که این گونه فیلم های آرشیوی را از طریق اینترنت های شتابان به چنگ آورده و برای مان با زیرنویس های فارسی گاه حرف و حدیث دار روانه ی حاشیه ی پر هیاهوی پیاده روهای میهن پر فراز و فرود ما می کنند. به قول مش قاسم خان غیاث آبادی ، خداوند خیر و عمر با عزت شان بدهد؛ ان شاء الله...

 

فیلم جهنم برای قهرمانان است

 

از جمله فیلم های جنگی - تاریخی که در این سه هفته دیدم ، یکی هم فیلم سیاه و سپید « جهنم برای قهرمانان است ( Hell is for Heroes ) » با بازی استیو مک کویین ، ساخته ی دونالد سیگل در 1961 است.

فیلم ها تا پیش از ساخته شدن فیلم « جوخه » از سوی اولیور استون ( در هنگامی که هنوز خرد خویش را اندر یاخته های مغز داشت ) ، بیشتر جنگی و تبلیغاتی بودند؛ به ویژه این که جنگ سرد میان دو بلوک غرب و شرق جریان داشت. فیلم های جنگی تا پیش از فیلم « جوخه » ، « رخداد ( ماجرا ) مدار » بودند و پس از فیلم های « جوخه » ، « شکارچی گوزن » و « اینک آخرالزمان » کاپولا به سوی « مفهوم گرایی » رفتند که در فیلم های پس از 1990 و فیلم هایی همچون « نجات سرباز رایان » و « خط سرخ باریک » درخششی ویژه دارند.

البته این به آن مفهوم نیست که فیلم های جنگی دوست داشتنی دهه های 1950 ، 1960 و 1970 از مفهوم به کلی تهی بوده اند. اما به هر حال شرایط جنگ سرد ایجاب می کرد تا روحیه ی سلحشوری در جنگ کاملن زیر پرسش کشانده نشود.

با تماشای این فیلم « جهنم برای قهرمانان است » ، به آسانی می توان دریافت که بسیاری از فیلم های جنگی سینمای دهه های 1360 و 1370 میهن مان ، کپی های دست چندمی از فیلم هایی همچون « جهنم برای قهرمانان است » بوده اند. در عین حال ، می توان به سادگی دریافت که دلاوری ، فداکاری ، از خودگذشتگی و مانند آن صفاتی هستند که در همه ی جنگ های سرشار یا تهی از آرمانگرایی ( ایدئولوژی ) وجود داشته و خواهند داشت و منحصر و محدود به دفاع نابرابر هم میهنان مان در برابر سردار دیوانه و خودشیفته ی قادسیه نبوده و نخواهند بود.

تماشای این فیلم را به همه ی دوست داران تاریخچه ی سینمای جنگی پیشنهاد می کنم.

       

توبروک ، نمایی دیگر از انسانیت از دست رفته در جنگ

 

 

توبروک

 

 

یکی از ده فیلمی که در سه هفته ی اخیر در ژانر جنگی - تاریخی دیدم ، فیلم « توبروک ( TOBRUK ) » به کارگردانی واچلاو مارهولا در سال  2008 است.

درباره ی « جنگ صحرا » در جنگ جهانی دوم فیلم های سینمایی فراوانی ساخته شده است ؛ درباره ی « نبرد توبروک » در کویر خشک و بی آب و علف آفریقا در سال 1941 و شکست ارتش آلمان و سپاه اس اس رایش سوم در آن جا ، فیلم های بسیاری در دهه های 1950 ، 1960 و 1970 ساخته شده است. از آن جمله یکی فیلم « موش های صحرا ( The Desert Rats ) » با بازی ریچارد برتون ، « موش های جنگنده ی توبروک ( The Fighting Rats of Tobruk ) » با بازی گرانت تیلور و پیتر فینچ ، « کثیف بازی کن ( Play Dirty ) با بازی میکل کین ، « یخ سرد در آلکس ( Ice Cold in Alex ) ، « هدف توبروک ( Target Tobruk ) و یکی هم فیلم « توبروک » با بازی راک هادسون بوده است. 

فیلم در ژانر جنگی - جنگی ستیز ( ضد جنگی ) است که از دهه ی 1990 با فیلم هایی همچون « نجات سرباز رایان » و « خط سرخ باریک » بنیاد نهاده شد.

تماشای فیلم را به همه ی دوست داران سینمای تاریخی ، جنگی و جنگ ستیزانه سفارش می کنم.