اندکی « شعر و شور » به جای تلنبار این همه « شعور » !!!
سال هاست - دست کم از سالی پس از دوم خرداد ۱۳۷۶ - که « فلسفه » یا به تعبیر رسانه ای آن ، « اندیشه » بر فضای مطبوعات پیش رو و دگرگونی خواه مان سایه ای سنگین از آن خویش ساخته و بر جای جای صفحات نشریات مان ، جز صفحه های کمی تا قسمتی « زرد » ورزشی چیره شده است.
ما ایرانیان ، در درازای تاریخ پر فراز و فرودمان ، بی گمان از فقر « فلسفی » و « اندیشه » رنج فراوان برده ایم ، اما آیا هنوز گاه آن نرسیده است که اندیشه کنیم که با سنگین ساختن بار « فلسفه » و « اندیشه » بر مطبوعات پیش رو چه به چنگ آورده و چه از دست داده ایم؟!؟
بی گمان ، خواندن کانت ، دکارت ، پوپر ، دریدا ، آدورنو ، راسل ، روسو ، هابرماس و مانند آن برای بخشی از اجتماع عقب نگه داشته شده ی ما نه تنها سودمند ، که قطعن لازم و ضروری است ، اما این همه تلنبار ساختن روزنامه هایی که رسالت نخست شان می بایست به پیش بردن اندیشه ی « توده » ی اجتماع در حال گذار ایرانیان باشد ، از این همه نوشته های سنگین فلسفی ، به راستی چه دستاورد سودمند و دگرگون سازی داشته است؟!؟ دستاوردهای چنین رویکردی در صفحات « اندیشه » ، « جامعه » ، « سیاست » و ... - تا حتا صفحه ی نخست و پایانی روزنامه که بیش ترین جلوه و غمزه را برای جلب و جذب مخاطب دارد - بی گمان زودتر از « یک سوم » و « نیم » سده ( ۳۳ و ۵۰ سال ) رخ نشان نمی دهند !
آیا پیامد چنین رویکردی - گزینش و درج « گزیده ای از کتاب های فلسفه محض ، فلسفه سیاسی و یا جامعه شناسی » - به گریز « توده » ی تاثیر گذار اجتماع از نشریات دگرگونی گرای به اصطلاح « دوم خردادی و اصلاح طلب » و رو آوردن آنان به روزنامه ی « همشهری » ( و پیش تر « ایران » و « جام جم » ) نشده است ؟؟؟
این در حالی ست که « توده » ی مردمان هر اجتماع ، نیاز واقعی خودشان را در صفحات « سیاسی داخلی و خارجی » ، « اجتماعی » ، « زندگی » ، « حوادث » ، « بهداشت و سلامت » ، « دانش و فناوری » ، « سرگرمی » ، « سینما » ، « فرهنگ و هنر » و « کتاب و ادبیات » جست و جو می کنند و برای همین « روزنامه همشهری » تا اندازه ی بسیاری - مگر در زمینه ی رخدادهای سیاسی داخلی !! - به نیازهای آنان پاسخ می دهد.
ایرانیان امروز بیش از این همه تلنبار « شعور » ( به باور برخی : فقط فلسفه !! ) ، به اندکی « شور » نیاز دارند تا از « شیون » بدر آیند. البته این سخن به مذاق دوست داران و شیفتگان و نان خوران از اندیشه ( به باور همانان : فقط فلسفه !!! ) هرگز خوش نخواهد آمد. هر چند هم ایشان نیز بی گمان « جنبش توده » هر اجتماع را اثرگذار تر و ثمربخش تر از « جوشش صرف نخبگان » می دانند و می بینند.
سال هاست که آموخته ام که برای هر سخن باید دست کم یک گواه و سند ارائه کنم تا مخاطب قانع شود. گواه و سند این سخن من در همین « شهریور » داغ ما ایرانیان رخ خواهد نمود.
دو ماهی ست که در انتظار و اشتیاق ارمغانی نوین و بهنگام از « استاد محمدرضا شجریان » و « استاد سیمین بانو بهبهانی » هستم. اثر « سیمین بانو » تا در کرانه ی دور « تهران جلس » بر تنظیم ننشیند و به تارهای حنجره اقبال نیابد ، به گوش و هوش ما مهمان نخواهد شد. اما ارمغان « درخشان و ماندگار » دگرگون ساز « استاد بی همتا ، شجریان شیوا بیان » ، از همین پیرامون تهران - و نه تهرانجلس - میخ کوب و منکوب مان خواهد کرد.
من این روزها تشنه و مشتاق ساخته ی حماسی و تاریخی شجریان ، این « در دردانه و یگانه ی شهریور داغ » ۱۳۸۸ ایران هستم. سکوت شجریان ، هیچ گاه بی دلیل نبوده و نیست. « سکوت شجریان » ، هرگز از جنس « سکوت سرد زمان » نبوده و نخواهد بود. « سکوت شجریان » ، « سرشار از ناگفته هاست ». این سکوت ، « کسوفی کوتاه و گذرا » ست که همواره خورشیدی داغ و درخشان را در پی داشته است.
این بزرگ مرد موسیقی و آواز ایران زمین ، این در دردانه و بی همتای فرهنگ و هنر این مرز پر فراز و فرود ، « شجریان » ، « چهره ی فراموش ناشدنی شهریور داغ و تاریخی » ۱۳۸۸ ایران و گواه و سند من در سخن امروزم : لزوم « تکیه بر توده ( و نه دل خوش ساختن صرف به نخبه و شبه نخبه ) » خواهد بود.
از نگاه رسانه ای « چهره ی امرداد ماه داغ ۸۸ » ، « مهدی کروبی » بود؛ من « چهره ی فراموش نشدنی شهریور داغ ۸۸ » را استاد مولف و دگرگون ساز موسیقی و آواز ایرانی ، « محمدرضا شجریان » می دانم. اثر نوین او ، از دیدگاه من ، جلوه ای از « موسیقی درمانی ( Music Therapy ) { نه فردی یا گروهی که ملی و فرا ملی } » خواهد بود.
« موسیقی درمانی » ، اگر فراتر از « کتاب درمانی » و « فیلم درمانی » نباشد ، بی گمان فروتر هم نیست. به باور من ، روان پزشک می بایست پشتوانه ای نیرومند تر و فرا تر از « دارو درمانی » و « روان درمانی ( فردی و گروهی ) » داشته باشد.
بی گمان ، در چنین فضای « فلسفه شیفته » ی چند ساله ی اخیر روزنامه نگاری ایران ، که هر آن که می خواهد خود را دانا و ژرف نگر بشناساند ، باید چند نوشته ی فلسفی و شبه فلسفی هم از خویش صادر کرده باشد ، سخن گفتن از « اندکی شعر و شور به جای تلنبار این همه شعور » جسارت فراوان و گستاخی گران می خواهد که ژنوم آغشته به نارسی سیزم پر رنگ بختیاری و « زندگی بازیچه بینی » شخصیت افسرده خویی و انتقاد گرایی ، آن را به خوبی فراهم می آورد.
در انتظار گواه و سند درستی و راستی سخن امروز من - اندکی « شعر و شور » به جای تلنبار این همه « شعور » - باشید که تا « شعر و شور درخشان شهریور » اندکی باز نمانده است.









